دیگر پیر شده بودم، دیگر بدنم به خاطر قرص
های اعصاب ورم کرده بود، دیگر قلبم تاب و تحمل ترس و
استرس و ناراحتی را نداشت و یکی در میان می زد، دیگر سنی از من گذشته بود، دیگر زن عاقله
ای بودم که
جدایی برایم ننگ به حساب می آمد.
_میدونی معصومه از تو که پنه ونی ندارم راستش بریدم. دیگه نا ندارم. استخونام همه خورد و خاک شیره. دیگه
جون گریه کردنم ندارم. انگار بی حس شدم.
_ اگه بی حس شدی پس این همه گریه و بی قراری برا چیه؟
صدایم دوباره از شدت بغض گرفت:
_ دلتنگم. جیگرم داره آتیش می
.گیره سی سال خودش یک عمره معصومه سی ساله بچه هامو ندیدم. سی ساله
که هر لحظه تنم لرزیده. هر روز کتک خوردم. حرف شنیدم. خیانت دیدم همه اینا هر روز تکرار شدن اینه که
میگم بی حس شدم. ولی دلتنگیم سر جاشه
. عذاب وجدانم سرجاشه. به خدا دلم داره واسه دیدن بچه هام پر
میزنه.
_ سالم.
با شنیدن صدای لیل
ی سرم را برگرداندم و بدون آنکه دستی به صورتم بکشم اجازه دادم تا اشک هایم را ببیند:
_ مامان راسته شماره مون اومده؟
_ آره مادر راسته.
_ نوبت چی؟
رو به معصومه کردم و در حالی که دستم را آرام آرام روی زانوی دردناکم می کشیدم گفتم:
276
_
.اسممون در اومده واسه سفر حج
من و رحمت و لیلی. اگه خدا بخواد امسال راهی می شیم .
- وای راست می
گی؟
با لبخند نگاهش کردم:
- اصال واسه گفتن همین صدات کردم بیای. دیگه اون
قدر حرف تو حرف اومد نشد که بگم. معصومه هم با
لبخند نگاهم کرد:
- انشاهلل به سالمتی! راست می گی تو هر وقت منو می بینی ی
اد بدبختیات میفتی. اون
قدر نک و ناله می کنی که
خبرهای خوش یادت می ره.
راست می گفت غالب صحبت
هایم با او ناله بود و گریه. چشمم را در صورتش چرخاندم. او سنگ صبور این
سال هایم بود.
_ می گما لیلی جان چرا یه بار نمی
بری مادرت بچه هاش رو ببینه؟
همان جایی که نشس ته بودم تکان محکمی خوردم. لیلی چشمان درشتش را به من دوخت. معصومه دستش را
روی زانوی من گذاشت و رو به لیلی گفت:
- حاال که مادرت به سالمتی قرار حاج خانوم بشه، جورش کن بتونه ببینه خواهر برادرت رو.
گناه داره من تو
این چند سال شاهد بی قراری و دلتنگی هاش بودم. ش اید بتونی جور کنی یه بار همو ببینن یه کم دلش آروم
بگیره.
ترس لیلی هم کمتر از من نبود:
_ چی بگم! بابا اگه بفهمه خونمون حالله!
_اون بنده خدا که گوشش نمی شنفه سرشم همش توی باغ و گلخونه گرمه. به یه بهونه
ای برین بیرون دوساعتی
هستین بعد برمی گردین.
تلنگر محکم زن لیلی را راسخ تر کرد برای دیدن کمی لبخند از ته دل روی صورت مادرش.
****
کنار ایستاده بود و به بی قراری مادرش نگاه می کرد. در طول زندگی سی و چند ساله
اش نه خواهرانش را دیده
277
بود و نه از آن ها چیزی می دانست. وقتی خاله معصومه همسایه و دوست مادرش پیشنهاد د اد که ترتیبی بدهد
تا مادرش بتواند فرزندانش را ببیند چند روز طول کشید تا با در نظر گرفتن تمام عواقب این کار بتواند دلش را
یک دله کند و مادرش را به آرزویش برساند. پوزخندی گوشه لبش جا خوش کرد. صبح که ترسان و لرزان
آژانس خبر کرده بود و به دنبال مادرش رفته بود تا به بهانه دکتر رفتن از خانه بیرون بروند، پدر سر راهشان
سبز شد دروغ نیست اگر بگوید قلبش در لحظه از حرکت ایستاد.
_باز چته به سرت عمامه بستی لیلی تو رو دندون کشیده داره نمی دونم کجا می
بره؟
نگاه گیجش را به مادرش دوخت. روسری کوچکی روی روسری سرش بسته بود و او از شدت استرس متوجه
نشده بود.
_سرم درد می کنه.
کمی با اخم استفهامی به لبهای ایران زل زد و بدون حرف راهش را کشید و به سمت باغ رفت همان لحظه بود
که نفس راحتش را بیرون داد و تازه فهمید تمام این مدت نفسش را حبس بوده نگاه به چهره برافروخته مادر
کرد:
_مامان چ
را سرت رو بستی؟
صدای مادر مانند رخسارش بیمار بود:
_تا صبح دلم مثل سیر و سرکه جوشیده مادر نتونستم بخوابم. سرم داره می ترکه صورتم عینهو کوره آتیشه.
_
قرص تو خوردی؟
با سر جواب مثبت داد و عجوالنه به سمت در حیاط حرکت کرد:
_
بریم مادر. بریم تا این بار نیومده
دوباره بارمون نکرده.
به خانه دختر خاله مادرش آمده بودند. دو دختر پس از سالها آغوش مادر نصیب شان شده بود. از از هم دست
نمی کشیدند. نفس مادرش از شدت گریه سخت باال می
آمد. ولی دخترانش را به خود می فشرد و رهایشان
نمی کرد.دیدارشان دیدنی بود. نمی شد بی قراری سا
ل
های دراز دوری را با یک ساعت در آغوش گرفتن و
اشک ریختن تمام کنند.
_ چرا جواد نیومد؟
_
نگفتیم بهش
278
احترام با نگاه شرمنده ای نگاهش را دزدید. اعظم خیره به صورت مادر جواب داد:
_ جواد نیومد نخواست بیاد.
حرفی نداشت که بزند سالها پیش که کوچک بودند آنها را رها ک رده بود و امروز نمی توانست انتظار مهر و
محبت از آنها داشته باشد. لیلی به مادرش نگاه می کرد که لحظه.ای روی صورت احترام دست می
کشید و می
بوسیدش و بعد صورت اعظم را نوازش می کرد و می بویید و هربار"آخ"
پر دردی از دهان بیرون می داد و
با صدا می گریست. نگران فشار خونش بود. نگران جلو رفت:
_ مامان بسه کشتی خودتو!
نگاه احترام و اعظم کوتاه به سمت او برگشت.
خجالت کشید و یک قدم عقب تر آمد و کنار ایستاد. چرا باید
طوری می شد که نسبت به هم خون هایش غریبگی کند؟ چرا نباید او هم با دیدن خواهرانش ابراز احساسات
می کرد؟
همه را تقصیر دو نفر می دانست؛ پدرش که با زیاده خواهی و خودخواهی اش مانع از دیدار آنها شده بود و
مادرش که با ندانم کاری و بی عقلی اش باعث به وجود آمدن چنین وضعیتی شده بود. ایران آن روز عقده
ی
دل گشاد و از دل برای آرامش قلبش حاللیت طلبید. دختران مادر ندیده ی محبت ن کشیده در آن یک ساعت از
حضورش نهایت استفاده را بردند و از زندگی و شوهران و فرزندان خود حرف زدند ولی بی قراری ایران بیشتر
شد که کمتر نشد...