رایگانسیده هاجر ضیاپور

در سرزمین وحی در میان تکاپوی صفا و مروه لیلی شاهد بی

قراری دو چندان مادرش بود در آن فضا رحمت

هم گویا فراموشی لحظه می گ یرد بدون آنکه سمعکش را دربیاورد زیر دوش حمام می رود و سمعک خراب می

شود. لیلی در مکه زمانی که همه دور خانه

ی خدا می چرخیدند و"

اللهم لک لبیک"را فریاد می

زدند پدرش را

می دید که با اخم و سردرگم به حرکت لب های حجاج دیگر نگاه می کند تا بفهمد چه می گویند. نمی د انست

برای مادرش بگرید که غصه اش تمامی نداشت یا برای پدری که نمی توانست به خوبی بشنود و عظمت و

صفا و اعمال حج را درک کند.

***

تیرگی روزهایم سال هاست که دیگر باعث تعجبم نمی شود. من به این تاریکی خو گرفته بودم. دیدن جگر

گوشه هایم فقط کمی دلتنگی ام التیام داد ، ولی هوس دیدنشان را چندین برابر کرد. سرزمین وحی و حضور در

279

خانه ی خدا هم نتوانست آرامش از دست رفته

ام را برگرداند. می دانی؟ وقتی فقدان چیزی یا کسی آزارت می

دهد فقط وجود همان کس درمان درد توست و ال غیر!

_ سالم معصومه جان خوش آمدی

_سالم حاج خانوم خوبی؟ شوهرت

کو؟

با دست به ایوان کوچک خانه اشاره کردم:

_

رفته با لیلی برای این گوشه موکت بگیره. اون یکی دیگه کهنه شده بود

_

خب چه خبرا؟ اصل احوالت چطوره؟ شیروان اینا نیومدن؟

غم عالم به دلم سرریز شد:

_ می دونی معصومه دیگه دارم به این نتیجه می رسم که بخت من با دوری بچ ه هام بسته شده. اون از بچه هام

تو خونه ی موسی، اینم از این جا الکی الکی سر هیچ و پوچ دعوا راه افتاد و رفتن جدا شدن.

_ هیچ و پوچ ایران؟ خودت به چیزی که داری می گی اعتقاد داری؟

شانه ای با ببچارگی باال دادم:

_ چی بگم!

_ هیچی! فقط خودت با یکی از دخترا تو بذار جای عروس بیچار ه

ت. گناهش چی بود که با پدر شوهر و

مادرشوهر زندگی می

کرده؟

رحمت همان سیاستی را که برای من به کار می گرفت برای عروسش هم به کار می برد. هرچه آن دختر می

پخت

را راهی سطل آشغال می کرد و خودش برای خودش غذا می پخت و همین شد بهانه ای برای دخترک

که در

گوش شوهرش خواند تا جدا شوند.

_ چی بگم این که عقل درست درمون نداره می

بینی که االن نزدیکه چهل و چند ساله منطقش همینه. کتک

کاری و دعوا. فکر کرده همه ایرانن هر جور می خواد حرف بزنه هر کار دلش می خواد بکنه دم نزنن.

_ایران فقط تو تونستی تحملش کنی.

با شی

طنت ابرو داد:

_ که عاشقس بودی.

280

لبخندی به لحن و نگاه شیطانی اش زدم:

_

عاشق! االن دیگه های هایم رفته و وای وایم مونده! عشق چی؟ االن فقط آرامش می خوام. از خدا می خوام

یک سال... فقط یک سال بیشتر از رحمت عمر داشته باشم که بتونم تو نبودش بدون ترس با فراغ خاطر و

خیال آسوده بچه هامو ببینم. خونه شون برم ...

چانه ام لرزید و اشکم چکید:

_ خونه م بیان. نوه هامو ببینم.

به در شوخی زد:

_باز رفتی تو فاز غم که.

با پر روسری نم اشک را گرفتم:

_ چی بگم! مگه غم من تمومی داره ؟

_ درست میشه! ایشاهلل تو هم به آرزوت می رسی.

با ا

ین حرف معصومه میان گریه به خنده افتادم با اینکه سنی از او گذشته بود اما هنوز طنازی و شوخ

طبعی

جوانی اش را داشت.

طی این چند سال چندین بار رحمت به سراغ شیروان رفت و از او خواهش کرد به خانه برگردد و همه در کنار

هم زندگی کنیم و هر بار او دست رد به سینه رحمت زد

. رحمت هم پیشه

ی پدرش را در پیش گرفت و هرچه

از ملک و امالک داشت به نام شیروان زد تا بتواند دلش را به دست بیاورد اما شیروان نیامد که نیامد حتی زمانی

که مجبور شدم قلبم را جراحی کنم و امیدی به زنده بودن در من نبود. تنها حرفش هم این بود که"

به آن خانه

برنمی گر

دم مگر آنکه پدر و مادرم از دنیا رفته باشند"

رحمت با این فرق دادن بین پسر و دختر مریم و لیلی را

از خودش دل چرکین کرد و من چقدر چشم انتظار شیروان بودم. چشم انتظار شیروان و جوادی که حق داشت

از من کینه به دل داشته باشد.

۲۲

آبان سال13۹۹

:

ساعت۶ صبح طبق عادت ه ر روزه بعد از روشنایی هوا به باغ رفت. دیگر سالها بود که خبری از گلخانه و باغ

باصفا و سرسبز شان نبود ولی عادت کرده بود هر روز به گوشه و کنار خانه سرک بکشد. نیم ساعتی را از هوای

سرد و تمیز صبحگاهی لذت برد تا ایران برای صبحانه صدایش بزند. در کمال حیرت خبری از

ایران نشد. کمی

281

در خباط وقت کشی کرد و سپس راهی اتاق شد تا ببیند علت تاخیر چه بوده. با آن تعداد قرصی که شب ها

وارد معده اش می کرد حتماً خواب مانده بود. وقتی در اتاق را باز کرد اولین جایی که چشمش خورد تخت

مرتب شده همسرش بود. چند سالی می شد که به علت بیماری و

ناتوانی جای خوابش از او جدا شده بود و هر

دو روی تخت تک نفره جداگانه در یک اتاق می خوابیدند. سرش را چرخاند تا ببیند کجاست که او را دراز

کشیده وسط اتاق دید در حالی که دستانش دو طرف سرش روی زمین افتاده بوده و سیاهی چشمانش رفته و

سفیدی

اش نمایان شده بود. جلو

رفت و صدایش زد:

_ایران... ایران!

جوابی نداد. انگار که نمی شنود. وقتی عکس

العملی ندید کمی تکانش داد. تکان نخورد. انگار هیچ حسی در

بدنش وجود نداشته باشد. انگار از اول هم قادر به تکان خوردن نبوده. سراسیمه خودش را تا لب دیوار خانه

لیلی رساند و با فریاد دخترش

را فراخواند. لیلی آشفته در حالی که چادرش را به کمر می

بست از راه باغ پشت

سر پدرش روانه حیاط خانه مادر شد. وقتی داخل اتاق رسید، حالت خوابیدن مادر و چشمان بازش گویای یک

چیز بود. او ولی نمی خواست باور کند. جیغی از سر استیصال زد، از سر ترس. ولی مادر واکنشی نشا ن نداد

جلو رفت کنارش زانو زد شانه چپ مادر را محکم تکان داد. ولی باز جواب نگرفت بلندتر صدایش زد. باز هم

هیچ! گوشش را به قفسه ی سینه مادر همان

.جایی که دو سال قبل آن را شکافتند تا قلب ناسورش را درمان کنند

چسباند. هیاهوی مغزش بود یا این که دلش می خواست ضربانی

را آن زیر حس کند نمی دانم، ولی فکر کرد که

قلبش می

زند. پسرش با اورژانس تماس گرفت. اما لیلی نتوانست بیکار بشیند. دهانش را باز کرد و نفس به

نفس مادر داد یک بار تنفس دهانی می داد، سرش را بلند می کرد و بلند صدا می زد: