رایگانسیده هاجر ضیاپور

_ مریم!

_ راستش عمو اینا هنوز خبر ندارن.

قلبم درد گرفت و پلک بستم.

_ ولی اصل کاری محمد که موافقه. گفت با دل شکسته م راه میاد.

پوزخندی به سادگی اش می

زنم. دخترک دلش سریده بود. از هر ده کلمه سه تایش از

محسنات نداشته

ی محمد

می.گفت.

دستم را جلو بودم و دست چپش که هنوز حلقه ی علی عزیزم میان انگشتش خودنمایی می

کرد را در دست

گرفتم.

_ ببین عزیز من! خیلی سال پیش، منم عین تو دلم

و باختم، از این وعده وعیدها هم زیاد به من دادن که عقلم

رو هم پشت بندش باختم. آخرش ز

ندگیم و از هم پاشوندم، سه تا بچه رو ول کردم به هوای همین وعده

ها

پاشدم رفتم دنبال دلم... حتما˝ از مادرت داستان زندگی منو

،شنیدی بعدش رو می دونی چی شد

،دیگه نه؟

سری را که هنوز از شرم پایین بود را به نشانه دانستن تکان داد.

_ شنیدی که داغ دیدن بچه هام به دلم موند؟ شنیدی که حتی اسمشون رو هم نباید می

آوردم؟ شنیدی که دنیام

273

شده عینهو عاقبت یزید؟

باالخره سرش باال آمد. ولی نگاهش هنوز فراری بود:

_

شرایط شما فرق داشت عمه. سر شما همه مخالف بودن، ولی شوهرعمه ناصر و عمه گوهر پشتمن. ببخشید

عمه، ولی شما جدا شده بودی، خودت زندگیت و از هم پاشونده بودی، ولی من یه زن شوهر مرده

م، شوهرم هم

فامیل خودش می شه، تازه برای ضمانت هم دو دهنه مغازه مهرم می

خوان بکنن. گفتم که؛ خودم هم اولش

راضی نبودم و بابا اینا بهم فشار می

آوردن، ولی وقتی نشستم کالمو قاضی کردم، دیدم بیراه هم نمیگن. آقا

یعقوبم که میگی، همسن بابامه! راستش می خوام با سرنوشت پیش برم عمه.

لب پایینم را زیر دندان بردم و نگاه متاسف و خیره ام را از صورت گرگرفته و خجالت زده

اش که همچنان چشم

به قالی داشت، نگرفتم. در صورت مریم ایران جوانی را می دیدم ک

ه آرزوهایش را در ناکجا آباد می جست!

دیگر نگفتم همین محمدی که فامیل می

،دانی، زمانی که تو در عقد علی بودی و در خانه او زندگی میکردی

برایت تلفنی مزاحمت ایجاد کرده بود، دیگر نگفتم دعوایی که بین شوهرت و همین محمد درگرفت، دعوای

ناموسی ای بود که مشتی شد که بر ب ینی محمد نشست و کار به دادگاه و دیه کشید، دیگر نگفتم که همه با هم

قهر بودید و وقتی علی فوت کرد آشتی کردید. هر چه می گفتم میخ بر سنگ کوبیدن بود، اثر نداشت. ظاهرا˝

دخترک تصمیمش را گرفته بود.

مریم یگانه را تحویل رضاعلی داد و با محمد ازدواج کرد و منطقش هم این بود که نمی خواست در خانه

ی

ناپدری، آن هم در حضور او اخمی، تشری، دادی نصیب کودک خردسالش شود و او ببیند و عذاب بکشد.

مریم با این کارش نشان داده بود که خودش هم برخالف چیزی که می

گفت چندان اعتمادی به این وصلت

نداشت!

***

_ هیچکس حق نداره پاش و بزاره تو اون ب

ه اصطالح عروسی!

نگاهم را به رحمت دادم و از ترس چون و چرا نکردم. خودش ادامه داد:

_ اون قدر خونواده ت بی غیرتن که جوون بیست

ویک ساله فوت کرده، هنوز دو سال نشده، رفتن خواهون زنش

شدن؟

274

کارت را جلوی پایم پرت کرد:

_

تازه کارت دعوت هم فرستادن. زن شوهرمرده حاال

عروسی به چه کارش بود؟

_خب... خب! پسر گوهر که مجرده، این مجلس هم حتما˝ به خاطر اونه.

_ پسر گوهر مجرد بوده، خواسته عروسی بگیره اونوقت دختر به برادرت کارت پخش کرده؟ واقعا˝که !فردا

شب هیچکس حق نداره ب

ره. دخترا هم اگه احیانا˝ دلشون خواست

،برن دیگه حق ندارن پاشون رو بذارن تو

خونه ی من.

اگر او هم خط و نشان نمی کشید و تهدید نمی کرد، ما پایمان را در آن جشن نمی گذاشتیم. خودم قبال˝ به آنها

گفته بودم .همه شان برایم عزیز بودند و آرزوی خوشبختی شان را

،داشتم اما

داغ دل شکسته رضاعلی را نمی

توانستم با شرکت در این جشن ب

ی خیال شوم.

سرش را تکان داد و لبش را با نوک زبان تر کرد:

_ ببین منو. دختر برادرت رفت خونه پسر گوهر، ولی سر سال نشده برمی

گرده، این پسر این دختر رو نگه

نمی داره، ببین کی بهت گفتم!

شب جمعه در خانه ی گوهر جشن شادی برپا شده بود و من در کنج خانه

ام برای

جوانی از دست رفته

ی

برادرزاده ی جوانم مویه می کردم، برای دل شکسته ی برادری که از این وصلت خون می شد، ناله می

زدم، برای

آینده ی تباه شده ی دختر برادرم که نمی دانست دارد چه با زندگی خود می کند، ضجه می

زدم، برای دلتنگی

کودک سه ساله برای مادرش خون گریه می کردم و دعا می کردم کاش الاقل مریم خوشبخت شود، کاش!

مریم با تمام جهیزیه ای قبال˝ به خانه ی علی برده

،بود به خانه محمد رفت ولی چند ماه بیشتر نتوانست زندگی

کند .محمد خیلی زود نسبت به او سرد شد و کاری به کارش ن

داشت و به سال نکشیده مریم به خانه

ی امامعلی

برگشت آن هم با طالق توافقی و دست کشیدن از تمام حق وحقوقش!

اینکه برادرزاده ام بعد از دوبار شکست مجبور شود با شوهر خواهرشوهرش که سی و پنج سال از او بزرگ

تر

بود، ازدواج کند دل خونم می کرد، اما اتفاقی بود که افتاده بود و کاریش هم نمی

شد کرد. اینکه منِ ایرانِ عاشق

ه پیش ی دیروز، نسبت به عشقم حس تنفر داشته باشم هم مسخره بود، این

که مردی عاشق که روزگاری زمین و

275

زمان را به خاطر من به هم می ریخت، امروز به من خیانت می کرد، آن هم با زن

های خیابانی و به فاصله یک

اتاق از من شکنجه آور بود، اینکه اکثر این زنها را خانواده ی خودم؛ ب

رادر یا خواهرزاده ام جور می

،کردند

کشنده

تر! ولی با آرامش ظاهری و دلی که هر

لحظه از این غم خونریزی می کرد نگاه می کردم و هیچ نمی گفتم، اصال˝ چه باید می گفتم؟

چه داشتم که بگویم؟ اگر اعتراض هم می کردم یا کتکم می زد یا می گفت: "

برادر خودت هم شریک جرم من

است!"