بارها مرا بابت عشق و عاشقی و خامی و جوانی ام سرزنش کرده بود، ولی هیچوقت اینطور صریح و بی
پرده
حقیقت را در صورتم نکوبیده بود. از م
دتها قبل، حتی قبل
تر از از دست دادن شیرزادم پی برده بودم که دارم
تقاص بی مهریهایم نسبت به آن طفل معصومها و آن سید اوالد پیغمبر را پس می دهم، ولی شنیدنش، آن
هم از
جانب جگرگوشه ام جور دیگری را مرا می سوزاند.
***
270
رحمت فقط با دقت به لب های آقا سید نگاه می
.کرد نمی دانم لب
خوانی کرد یا حدس زده بود که سوالش چه
بوده که شروع به تعریف کرد:
_
تو گلخونه خزرشهر بودم. تنها بودم. سروصدایی نبود. منم گرم کار، یهو یه گلدون از دستم افتاد پایین و
شکست، خرد و خاکشیر شد، ولی صدا نداد. تعجب کردم، گفتم شاید حواسم از بس پرت بوده .چیزی نشنیدم
یه گلدون گرفتم انداختمش پایین جلو پام، گلدون سفالی خرد شد. گل یه طرف، گِل توش هم یه طرف پخش
شد، ولی باز چیزی نشنیدم.
نفس عمیق آه مانندی کشید:
_
وهم برم داشت... از گلخونه زدم بیرون، بازم صدایی نبود.... از تو شهرک رد شدم، اومدم سر جاده، کامیون از
جلوم رد شد، ولی باز هیچی نشنیدم، یه عالمه ماشین اومدن رفتن، اما نه صدای بوقی، نه حتی صدای چرخ
ماشینا... نمی دونم چرا یه دفعه اینجوری شد آقا سید. از اون روز هی عکس و سی تی نمی
دونم چی و آزمایش
و خالصه هرچی بگی انجام دادم، بردم به صد تا دکتر نشون دادم، هی
چ کس نفهمید چی شده...
دوباره آه کشید:
_ یه چند تا دکتر تو تهران بچه ها سراغم دادن، حاال این هفته قراره برم ببینم چی می شه. پناه بر خدا!
سوغات رحمت از تهرانی که به پزشکان آن
جا امید بسته بود، فقط ناامیدی بود. در تهران هم کسی تشخیص
نداد قضیه چیست و چرا دچار این عارضه شده. بین آن همه پزشک در شمال و پایتخت که رحمت را دیده و
معاینه کرده بودند، فقط یک نفر تشخیص داد که در اثر حساسیت به گرده های یک گل پرده گوشش کارایی
اش
را از دست داده و او دیگر قادر به شنیدن نیست، فقط می تواند با گذاشتن سمعک کمی، فقط کمی از ص داها را
بشنود، آن هم اگر بلند باشد.
عادت تحمل را هم باال می
برد. مانند من که به کتک خوردن و ناسزا شنیدن و بی حرمتی و خیانت دیدن عادت
کرده بودم، رحمت هم به زندگی بدون صدا و همراهی همیشگی با سمعک عادت کرده بود. شبانه روز به
گوشش وصل بود و فقط وقت حمام و هنگ
ام خواب در می آورد.
دروغ چرا نشنیدن او باعث شده بود گاهی بلندتر غر بزنم و نفرینش کنم. الاقل کمی عقده گشایی می کردم .
***
در خانه را آرام پشت سرم می بندم. قاعدتا˝ با ید عصبی باشم، دلگیر باشم، اما نیستم. فقط غمگینم و این غم
271
کوله بار منِ همیشه غمگین را سنگین تر کرده. چادرم را که از روی سرم سر می
خورد و روی شانه و بعد پایین
میافتد را درست نمیکنم؛ یعنی توان درست کردنش را ندارم، فقط همان گوشه اش را میان مشتم نگه داشته ام.
نگاه اندوه بارم را برمی گردانم و به خانه امام علی و در بسته اش می دهم. دلم خون است و در
وجودم آتش زبانه
می کشد، اما آرامم! آرامشی که از سر ناتوانیست.
سال هفتادوهشت بود که مریم تک دختر امامعلی با علی پسر رضاعلی ازدواج کرد، اما مهر سال هشتادویک؛
زمانی که دخترکشان تازه به یک سالگی رسیده بود، علی و الهه پسر و دختر رضاعلی و نوید فرزند سه ساله
ی
الهه در یک تصادف جان خود را از دست دادند.
برادر بی نوایم در یک روز داغ دو فرزند و یک نوه را با هم دید. مریم هفده ساله بیوه شد و یگانه
ی یک سال و
نیمه بی پدر. بماند که چه ها گذشت برما. اما امروز که یک سال و نیم از آن واقعه ی تلخ می
گذرد چو افتاده که
قراراس
ت مریم با پسر کوچک
تر گوهر ازدواج کند که از قضا خواستگار قبلی او بوده. از دیروز که این ماجرا را
شنیدم چون مرغی پرکنده بی قرارم.
نگاهم را بر می گردانم و همزمان آهم را از سینه بیرون می دهم و به یاد صحبتم با مریم می افتم:
_
...عزیز عمه! جوونی... بر و رو داری خواهون زیاد داری، چون شوهرت رو از دست دادی حتما˝ نباید به
پاش
،بسوزی حقته که زندگی
،کنی آدمیزاد تا زنده س نیاز داره که یه همدم داشته باشه ...تو هم یه زن جوونی
که شوه
ر می خواد. مگه چند سالته، هم سنای تو هنوز شوهر نکردن که تو شوهر مرده شدی، ولی عمر عمه، چرا
با فامیل؟ چرا با پسر مجرد؟ چرا با یکی مثل خودت نه؟ مگه یعقوب ازت خواستگاری نکرده؟ خب تو یه بچه
داری، اونم یکی داره، غریبه که نیست بچه ی خواهرشوهر خدابیامرزته، می تونین باهم زندگی کنین.
_ چی بگم عمه! خودت که خبر داری، دلم رضا نیست.
چانه اش لرز برداشت و ص
دایش از بغض مرتعش به گوشم رسید:
_ برای من هیچکی علی نمی شه.
هق زد:
_ مگه می تونم مهربونی و محبتش رو فراموش کنم؟ پدر بچه
م بود. قریب سه سال شوهرم بوده... عاشق هم
بودیم. فکر می کنی برای من آسونه بخوام برم با یکی دیگه زیر یه سقف؟ دیروز و پریروز بابا کلی کتک
م زد.
272
_ می دونم مادر، شنیدم از مادرت.
_ راستش عمه وقتی دیدم بابا این همه اصرار داره، گفتم خودم باهاش حرف بزنم.
اخمی از سر استفهام کردم و سرم را به دو طرف تکان دادم. فهمید که منظورش را از شخص" باهاش"
متوجه
نشدم.
_ با محمد!
ابروهایم را به نشانه فهمیدن با
ال دادم.
_ نشستم باهاش حرف زدم. اول فکر می
کردم عمه گوهر اینا پیشنهاد دادن یا اجبارش کردن، ولی از صحبتهاش
فهمیدم خودش هم مشتاقه. راستش اون با همه شرایطم کنار اومده، گفت می
تونم هر وقت خواستم یگانه رو
ببینم یا حتی پیش خودم نگهش دارم.
_رضاعلی رضا می
ده؟
ن
گاهش را دزدید و با انگشت روی قالی اشکال فرضی کشید.