پسرک سیزده ساله اش قدش مگر به این رشیدی بود که قبرش ب
ه این بلندیست؟ قطره
ای دیگر از یادآوری
وضعیت او از چشمش چکید.
از اینکه آن طفل معصوم حتی زبان سخن گفتن هم نداشت قطره ای دیگر به یاری چند قطره ی قبلی شتافت.
با هقی کوتاه نگاهش را از خانه
ی جدید پسرش گرفت ک گریه سر داد. مرد تا کارد به استخوانش نرسد، تا
درما
نده نشود، گریه نمی کند. گریه ی مرد، اوج استیصال و درماندگی اوست.
****
هر دو دستم را باال می برم و به چروک های ریز و درشت دور چشمم می
رسانم و با سرانگشتانم آرام لمسشان
می کنم. چشمان نه چندان درشتم، به یمن همین چروک ها کوچک تر نشان داده می شود. نگاهم د ر آینه باالتر
میرود و روی تارهای سفید رنگی که میان انبوه موهایم دیده می شوند، می
نشیند. گذر زمان بود یا زخم و درد یا
دوری از دلبندانم یا شکنجه های جسمی و روحی که از طرف شریک زندگی ام میشدم یا فقدان پسرک بی
زبانی
که یادش هم نفسم را تنگ می کرد، نمی دانم! ولی گرد پیری آرام آرام بر چهره ام نشسته بود.
_
مادرجون؟ چرا ماتت برده؟
لبخند تلخم واقعی شد و از همان آینه نگاهم را به یوکابد؛ دخترک پنج ساله ی لیلی دوختم:
267
_ هیچی مادر!
دستم را سمت دستکش نایلونی یکبار مصرف بردم.
_ می
خوای باز موهاتو رنگ کنی؟
_ آره مادر.
_
چرا موهات رنگش سفیده؟
دوباره تلخندم تکرار شد.
_
داری پیر میشی؟
این بار صدادار خندیدم و بدون آن که جوابی بدهم، مشغول کارم شدم. سال ها از عمرم می
گذشت و دیگر
پذیرفته بودم که سرنوشتم با دوری و زندگی ام با تلخی عجین شده.
لیلی ام عروس شد و صاحب فرزند دختر
، مریم را هم چند سالی می شد که راهی خانه
ی بختش کرده بودم. او
هم یک دختر داشت.
احترام و اعظم و جوادم هم ازدواج کرده بودند و صاحب فرزند شده بودند و من حتی نمی دانستم هر کدام
چند فرزند دارند، حتی نمی دانستم از زندگیشان راضی هستند یا نه! حتی نمی دانستم وقتها ی دلتنگی نزد چه
کسی از شریک زندگیشان شکایت می برند.
کارم که تمام شد، آهی عمیق کشیدم و با اشاره ی دست یوکابد را به آغوش خود فرا خواندم.
آمد و با شوق روی زانویم نشست. روی موهای به رنگ شبش دست کشیدم. نگاهش به مشمای روی سرم
کشیده شد.
به کنجکاوی
اش لبخند
زدم.همه ی عشقم را نثار آن ها می کردم وبه جای نوه
های دیگری که هنوز موفق به
دیدنشان نشده ام، به آن ها محبت می کنم.
_ باز داری گریه می
کنی مامان؟
اشک گوشه چشمم را با نوک انگشت گرفتم و"نه" بی جانی زمزمه کردم.
_ آخه چرا خودتُ این قدر اذیت می کنی؟ چقدر بی ق
راری می کنی؟ همه
ش گریه و زاری آخه؟ خودت خسته
نشدی؟
چشم دزدیدم:
268
_ گریه نمی کردم مادر. ولی خب... دله دیگه، یه وفتا تنگ می شه، یه وفتایی هم می گیره.
_ ببین مامان. هزار بارم بگی، بازم می گم؛ خودت کردی، خودت باعث...
صدای محکم بسته شدن در هر سه ما را از جا
پراند و نطق لیلی را کور کرد.
_
وای خدا! چی بود؟
لیلی لب
هایش را رو به پایین انحنا داد و به سمت حیاط پا تند کرد. بیرون که رفتم رحمت را با صورتی
برافروخته و ابروانی در هم گره شده دیدم که بدون آنکه به کسی نگاه کند یا جواب سالم کسی را بدهد و یا
حتی به شیرین ز
بانی یوکابد توجهی کند راهش را به سمت باغ و گلخانه
اش کج کرد. باصدای لیلی چشم از
مسیر رفتن او گرفتم:
_ وا! باز چش بود؟ مامان تو چرا داری می
لرزی؟
مبهوت زمزمه کردم:
_بسم اهلل! صبح که داشت می رفت خوب بود. البد خواهر یا خواهرزاده
هاش و دیده تو راه، باز معلوم نیست
چی بهش گفتن که جنی شده. باز خداروشکر که فقط قهر کرده...
_
یعنی چی؟
_اون سری اومده بود خونه می
گفت ثریا دختر زینب اینا تو رو دیدن که وقتی من نبودم داشتی سوار ماشین
می شدی میرفتی طرف عزیزک بچه هات رو ببینی...
از یادآوری آن روزها ضعف غلبه کرد و روی پل ه نشستم و سرم را به نرده تکیه دادم. دست لیلی که روی
شانه ام نشست، یکه خورده نگاهش کردم.
_
چیه؟ منم! چرا ترسیدی مامان؟
فقط مات نگاهش کردم.
_ بگو مامان... حرف بزن... این
قدر تو خودت نریز... بگو، شاید سبک بشی. ببین، تمام گوشت تنت زیر دستم
داره می
لرزه، تو
رو که می بینم تن منم می لرزه. چند ساله که همه ش داری با این ترس و تن لرزه
ها زندگی
می کنی.
_ چی بگم مادر! چند سال پیش هم یه بار صبح قبراق رفت بیرون، ظهر همین ج ور سگی اومد خونه. موهامو
که می دونی قبال˝ عین موهای تو و مریم تا کمرم می
،شد دستشو آورد الی موهام پیچوند و کشید...
269
با دست مسیر را نشانش دادم:
_ از این جا منو روی زمین کشید تاااااا دم در.
می گفت وقتی نبوده، رفتم دیدن بچه هام. هر چی قسم می خوردم و آیه می آوردم که نه و دروغه باورش نمی
،شد
دیگه فقط جیغ می زدم. مردم جمع شدن ولی کسی جلو نیومد یا اون
یم که می اومد هم حریفش نمی
شد. آخرش
مشتی مهدی که دید دیگه رمقی برام نمونده و ممکنه منو بکشه، اومد جلو، شلوارش رو از پاش کشید پایین...
لیلی هینی کشید و دستش را روی دهانش گذاشت.
_ وای! خدا مرگم بده!
لبخند تلخم را نثارش کردم:
_ بابات وقتی دید شلوارش تا زان و اومده پایین و پیش زن و مرد آبروش رفته، موهامو ول کرد و شلوارشو
چسبید.
دستی روی صورت گر گرفته ام کشیدم:
_پاشم برم موهامو بشورم، دیگه داره می
سوزه کف سرم. هنوز یک پله پایین نرفته بودم که صدای لیلی را
شنیدم:
_
مامان؟
از سرشانه نگاهش کردم؛ گرم و مهربان:
_
جان؟
_ ارزش نداشت به خاطرش با شوهرت بد تا کنی، سه تا بچه هاتو بی مادر کنی، صورت طفل معصومت
و
بسوزونی. هر کاری کردی خودت کردی.