رایگانسیده هاجر ضیاپور

_نمی تونیم ایران. نمی

شه. چقدر دیگه باید حرف این جماعت سنگدل رو بشنویم و خجالت بکشیم؟ داره بهار

می

،شه، فصل شالیزاره کارا زیاد شدن .کی می خواد چهار چشمی مواظبش باشه؟ بچه های دیگه هم مدرسه

دارن .مریم دیروز طفلی طناب بسته بود دور کمر این

،بچه کشون کشون ا

ز خونه ی امامعلی می

.آوردش خونه

فکر می کنی چه حالی م

ی شم این صحنه ها رو می بینم؟ جگرگوشه مه، پاره ی تنمه، ولی خودت داری می

بینی که

صدای همه دراومده. یعنی ما باید واسه کار این بچه که دست خودش هم نیست، لنترانی بشنویم از دهن مردم

ایران؟ من... دیروز رفتم مرکز رو دیدم، پرس وجو هم کردم، بچه های مثل شیرزاد زیاد بو

دن اون

جا. واال اولش

فکر می کردم از ما بدبخت تر پیدا نمی شه، اون جا که رفتم، دیدم اوووه مثل ما فراوانه. همه شون همین

،جور بودن

بدتر هم بودن. خوبم هم بهشون می رسیدن، اون جا باشه خودش راحت تره، ما هم هر لحظه دلمون نمی

لرزه که

249

االن کجاست. چی کار میکنه. خودش ر

و به آب نندازه. آتیش نزنه...

"آخ" بلند و پردردی کشید و ضربه ای به ران پایش زد:

_ پاشو ایران، پاشو خانوم! پاشو خنزر پنزرای این بچه رو جمع کن، فردا ببرمش. پاشو تا بچه ها خوابن.

بی رمق کف هر دو دستم را تکیه گاه بدنم کردم و برخاستم. با بی رحمی کف دست هایم مح

کم روی چشم

هایم

کشیدم. من چرا کور نمی شدم! ساک دستی کوچک سیاه رنگی که سال

ها پیش برای رحمت پر کرده بودم تا

همراه خواهرش به تهران برود، همان طور بی

استفاده باالی کمد مانده بود. آن را در آوردم و آرام زیپش را باز

کردم. هر تکه از لباسش را که داخلش می چیدم، شدت گریه ام بیشتر می

شد. کاله و شال گردنی که خودم

برایش بافته بودم و هیچ وقت نشد که بیش از ده دقیقه روی سرش بماند.

گریه ام شدت بیشتری گرفت. کاله و شالگردن را به پیشانی ام چسباندم و به سجده افتادم. چطور دل می

کندم؟

چطور دل می

کندیم؟ چطور او را به مرکز کودکان استثنایی

می

.سپردیم چطور طاقت می آوردم؟

هوا که روشن شد تکانی به تن خشک شده ام دادم، زیپ ساک را بستم و هر دو دس

ته

ی آن را گرفتم و بلند

شدم.

به اتاق که رسیدم تلویزیون هنوز روشن بود. صدایش در نمی آمد و فقط تصویر برفکی آن دیده می

شد. رحمت

دقیقا˝ مثل دیشب در همان حالت

،نشسته مچ دستش روی زانوی راستش بود و با سری پایین افتاده به نقطه ای

از قالی نگاه می کرد .چشمانش دو کاسه خون بودند .او هم نخوابیده

،بود بیدار بود و در سکوت خودش زاری

می کرد.

یک به یک بچه ها را بیدار کردم و سر سفره آوردم تا صبحانه بخورند. طبق معمول سینی صبحانه

ی رحمت را

بدون حرف جلویش گذاشتم. حتی نیم نگاهی نه سمت من، نه سمت سینی نینداخت. انگار در همان حا لت

نشسته و با چشمان باز و به خون خفته مرده بود.

_ شیرزاد بیا مامان. بیا می خوام لباس تنت کنم همراه بابا بری!

حرفم را درک کرد که لبش به لبخند مزین شد:

_ َاُاَاَاَا.

نگاه مرده ی رحمت باالخره از گوشه ی قالی کنده شد و با حسرت و غم فراوان روی شیرزاد نشست و م ات

250

حرکات از سر شادی او را می

نگریست. به هوای بیرون رفتن نگاه مشتاقش را به پدرش دوخته بود. انگشتش را

در دهان کرد و با لبخند اصوات نامفهوم درآورد.

لبخند تلخ، مهربان و حسرت بار رحمت به نگاه مشتاق و براق ونا شکیب شیرزاد نشست.

برخاست و دست راستش را سمت شیرز اد دراز کرد. شیرزاد دست راستش در دهانش بود، پس دست چپش را

به دست پدر سپرد و راهی ایوان شد.

با چشمان اشکی به رحمت نگاه کردم که در هم شکسته روی پله

.ی ایوان نشست و پنجه میان موهایش کشید

به چهارچوب در تکیه دادم. گوشه ی روسری ام را جلوی دهانم گرفتم تا صدای گر

یه

ام درنیاید، اما حریف

سیالب اشک هایی که روی گونه هایم می ریخت، نمی شدم.

رحمت دست از سر موهایش برداشت و به زانویش کشید:

_ آخ!

،شیرزاد که آماده منتظر پدرش نشسته بود، صبرش تمام شد. جلو آمد و دست رحمت را کشید. رحمت کالفه

گیج، مبهوت و غمگین چشم به تالش او د وخته بود. این حجم از صبوری را از رحمت سراغ نداشتم، حتی اگر

طرفش شیرزاد مظلوم باشد!

باالخره سعی شیرزاد که با زور اندک و اصوات نامفهومش می

.خواست پدرش را از جایش بلند کند، نتیجه داد

خم شد ساک دستی را در دست گرفت. قد که راست کرد، نگاهش به من افتاد.

رو برگردا

ند و بدون هیچ حرف یا خداحافظی ای دوباره دست دراز کرد تا دست شیرزاد را بگیرد:

_بریم.

در که پشت سرشان بسته شد، زانوان من هم کم آوردند.

****

از هفته ی قبل که حبیب آقا شکایت کرده بود، ناآرام بود.

اولین بار نبود که اعتراض همسایه ها را می شنید. دیگر به خرخره

اش رسیده بود. راستش خودش هم به آنها حق

می داد. خودش هم اگر بود شاید بدتر برخورد می کرد. راهی نداشت، باید چاره ای می

اندیشید. خودشان هم

دیگر سخت از عهده ی او برمی آمدند.

به ایران نگفت ولی وقتی به مرکز نگهداری از کودکان استثنایی رفت، وقتی کودکانی را می دید

که مغز ناتوانی

251

داشتند و درست و غلط را از هم تشخیص نمی دادند، دلش آتش گرفته بود. بیشتر به خاطر این که می

خواست با

دست خودش پسرش را به همان مرکز بسپارد و کودکش دیگر نمی توانست آزادانه بچرخد و بازی کند.

دلش خواست امروزش را

در اختیار شیرزاد باشد. یک امروزش را

. می خواست کمی با او خوش بگذراند. می

خواست حاال که قرار بود من

بعد طفلک مظلوم دیگر در کنار خانواده نباشد، یک امروز را هر چه می

خواهد انجام دهد، ولی وقتی سوار

ماشین شدند و به ده دقیقه نکشیده شیرزاد از تکان

های ننووار ماشین خوابش برد، از تصمیمش برگشت. دیگر

آ

رامش خوابش را بر هم نزد و تا مقصد سرش را روی پایش را گذاشت و موهایش را نوازش کرد...