***
با لگدی که به ران پایم خورد یکه خورده سرم را بلند کردم. سینی
ای که نخودها را در آن ریخته بودم تا
ریگه
ایش جدا کنم، از دستم رها شد و تمام محتویاتش روی موکت ریخت. نگاه از سینی که با چند دور
چرخش ثبات گرفت، گرفتم و
به رحمت عاصی دادم:
_
چیه؟
_ زهرمار و چیه! کری؟ صد بار صدات کردم. حواست کجاست که تو دو قدمیت صدام
و نشنیدی؟
کالفه دستی به صورتم کشیدم. حتی در خود فرو رفتن هم بر من حرام بود.
246
_ نمی دونم! حواسم پرت بود. این جا نبودم. ابروهایش در آغوش هم رفتند:
_ کدوم جهنم دره
ای بودی؟
_نمی دونم عمه قلی. پرت بود.
_ نه! من می خوام بدونم حواست دقیقا˝ کجا بود؟
مردک دنبال بهانه می گشت.
_ هیچ جا به خدا!
خشمگین موهایم را از روی روسری چنگ زد و تکانی به سرم داد که سرم متعاقب دست او کشیده شد:
_ وقتی ازت سوال می
پرسم، مثل آدم
جواب بده. من که می دونم داشتی به چی فکر...
" انا هلل و انا الیه راجعون. به اطالع اهالی محترم پایین احمدکال می رساند که مرحوم مغفور قربان علی حسین
زاده
به رحمت خدا رفته و بدین وسیله".
صداها گم شدند. گوش هایم انگار همه چیز را میان آب می شنید. دستان رحمت ا ز موهایم شل و در نهایت
کنده شد.
با گردنی کج شده خشک شدم. "قربانعلی"
که منظورش پدر من نبود، بود؟! او که سالم بود. ما همین دیشب
آنجا بودیم، در کنار هم شام خوردیم، کلی حرف زدیم. رحمت به خودش آمد. از کنارم گذشت و به سمت در
ورودی پا تند کرد.
صدای اذان ناقوس م
رگ بود که در سرم نواخته می شد. این صدا خبر از رفتن پدرم می داد؟
ناگهان گویی از خواب بیدار شده باشم، سراسیمه بدون آن که چیزی به پا کنم یا روسری
ای که در کشمکش با
رحمت روی سرم به هم ریخته شده بود از پله های ایوان سرازیر شدم و به سمت در حیاط پا تند کردم. رحمت
دیگر به سر کوچه رسیده بود. نزدیک در ورودی از شدت لرزش روی زانو به زمین افتادم. جگرم از دردش
آتش گرفت، اما تندتر دویدم.
وقتی جیغ کشان به خانه پدری رسیدم، همه
ی اعضای خانواده را گریان دیدم. صدای جیغ و شیون بود که فضا
را احاطه کرده بود. ناباور به عروسها نگا
ه کردم، مادر را که زاری می کرد و بر سر و صورتش می
کوبید، صراحی
که مویه می کرد، گوهر که جیغ می زد، همه گواه صحت اتفاق شومی بودند که بر سرمان نازل شده بود.
247
پدری که دیشب می گفت و می خندید، امروز شانه هایش را تکان می دادند و روحانی تلقینش می
داد. این واقعه
آن
چنان شوکی به همه وارد کرد که بعد از چند روز هنوز باور اینکه آقاجان دیگر در بین ما نیست سخت بود.
***
همه ی خانواده دور تا دور قبر پدر نشسته بودیم و برای هفتمین روز درگذشتش سوگواری می
کردیم. دیگر نایی
برایمان نمانده بود. تک تک اقوام و آشنایان جلو می آمدند و با تسلیت
گویی و سر سالمتی برایمان آرزوی صبر
می کردند. بی پدری مگر صبر کردن داشت؟ درد بی پدری مگر درمان می
شد که برایمان آرزوی عاقبت بخیری
می
کردند؟
نزدیک غروب مراسم به پایان رسید و به خانه پدری برگشتیم. پایم هنوز روی پله بود که صدای رحمت را
شنیدم:
_ ای
ران من می
رم خونه، تو نمیای؟
_ نمی دونم. بیام؟
_چند روزه همه چی رو به امون خدا ول کردی. بیا یکم به خونه سر و سامون بده. باز دوباره برگرد.
عقب گرد کروم:
_ باشه.
لیلی دیگر از آب و گل در آمده بود. از رحمت هم می ترسید و همین باعث شده بود که مسئولیت پذیر بار
.بیاید
کار خاصی در خانه نداشتم، فقط برای اینکه کمی از آن فضای غم بار دور باشم در عین حال بهانه
ای دست
رحمت ندهم، به خانه آمده بودم. شیر آب را باز کردم و دستم را داخل سبوس بردم تا مخلوط آب شود و کمی
خیس خورده و به مرغ و خروسها بدهم که صدای"اهلل اکبر" از گ
لدسته
های مسجد بلند شد. دستم که تا آرنج
داخل سطل بود همان
طور ماند کمرم هم در حالت خمیده خشک شد وقتی که نام"محرم همسر قربانعلی"
را
موذن فریاد زد. این بار خوابم عمیق
تر شد و شوکم بیشتر! به حدی که رحمت کنارم آمد. دستم را از داخل
سطل سبوس که دیگر با آب روان رقیق شده بود و در حوضچه کوچک میریخت، درآورد و زیر شیر آب
شست. او هم فهمیده بود که نمی توانم موقعیت را درک کنم. هنوز اشک هایمان از رفتن نابهنگام پدر جاری بود.
،مادر که جانش به جان آقاجان بند بود، فقط هفت روز بعد از او دوام آورد. وقتی از سر مزار به خانه آمد
248
گوشه ی اتاق دراز شد. چادرش را روی سرش کشید و همان طور آرام و بیصدا و مظلوم به همسرش پیوست.
سرم را خم کردم تا برای آخرین بار روی ماه مادرم را ببوسم و از او بابت تمام بدی هایم، بابت تمام خوبی
هایی
او که در حقم کرد و قدر ندانستم حاللیت بگیرم که صدای بغض آلو
د مردانه ای باعث شد همانطور نیم
خیز
اشکم بند بیاید:
_ خاله ی مهربونم... خاله ی خوبم.
من با صاحب این صدای دردمند هفت سال زندگی کرده بودم. اشتباه نمی کردم. خود موسی بود که برای خاله
ی
مهربان تر از مادرش سوگواری می کرد. خاله
ای که حتی بعد
از جدایی پررسوایی مان باز هم رهایش نکرد و تنهایش نگذاشت و احترامش را دوچندان به جا آورد.
****
سرم پایین بود، یک طرفه نشسته بودم و وزنم را روی دست چپم انداخته و با انگشت سبابه
ی دست راستم
روی قالی خط های نامفهوم می کشیدم. اشکم بی صدا می ریخت. فقط صدای فین فینم گاهی به گ
وش می رسید.
دو متر آن طرفتر، درست روبروی تلویزیون سیاه و سفید قرمز رنگ، رحمت پای راستش را در شکم جمع کرده
بود و دستش را نوازش بال روی کاسه ی زانویش می کشید.
نگاهش به تلویزیون بود، اما با من حرف می زد: