رایگانسیده هاجر ضیاپور

***

نفسش تنگ بود. قلبش درست نمی

زد. عرق بر جانش نشسته بود. از همان لحظه که شیرزاد را به دست مددکار

سپرد و لباس تنش با لباس گشاد و آبی رنگ عوض شد، درست از همان ساعت حالش خو ب نبود. مگر برای

آرامش همه شیرزاد را دور نکرده بود؟ پس این چه حالی بود که دچارش شده بود؟

به خانه برگشت، به گلخانه

اش سر زد، آنجا سرش را گرم کرد و روز را به شب رساند، اما تا حاال که شب از

نیمه گذشته بود روی پله

ی ایوان کنار ایران گریان و درمانده نشسته بود

و به فین فین او و دخترها گوش می داد.

سپیده زد، اما هیچ کدام چشم روی هم نگذاشته بودند. بچه

ها ولی از خستگی خوابشان برده بود. فکر کرد

شیرزاد امشب خوب خوابیده؟ اصال˝ خواب به چشمانش آمده؟ از جای

غریبه نترسیده؟ جایش بد نبوده؟ وقتی بدقلقی می

کرد، با او بدرفتاری نکردند؟ نکند دلش را بشکنند و گریه

کند. همه ی این غصه ها اشک شدند و بی صدا بر صورت شش تیغه اش ریختند. هوا روشن شده بود. گنجشک

ها

می خواندند، مرغ و خروس

ها به خروش افتاده بودند، اما ایران و رحمت هر دو در همان حالت باقی مانده

بودند.

***

به ساعت آوی

زان روی دیوار نگاه کردم. نزدیک یازده بود. باید سر ساعت چایش را به گل خانه می بردم.

به آن جا که رسیدم در نایلونی

اش را کنار زدم و در همان درگاه ورودی ایستادم و با چشم دنبالش گشتم. متفکر

روی پیت حلبی نشسته بود. دست چپش را به سینه زده بود، آرنج دست راستش را به آن تکیه داده و با انگشت

سبابه بر روی لبش می کشید. اوج درگیری فکری او بود که متوجه حضورم نشد.

252

_ عمه قلی!

بی آنکه یکه بخورد یا تعجب کند، به آرامی سرش را به سمتم چرخاند.

نگاهم که در چشمانش نشست، فقط درد دیدم. همان طور خیره به او دستم را جلو بردم:

_ چا

ییتو آوردم.

نگاه غمگینش از صورتم روی سینی چای نشست و برخالف همیشه که ایراد می گرفت، نجوا کرد:

_واسه خودتم می آوردی!

جوابش فقط"آه"ی بود که از سینه بیرون دادم.

یک حبه قند کنار لپش چپاند و با یک دست استکان و نعلبکی را گرفت. متفکر با دست چپش استکان کمر

بار

یک را درون نعلبکی چرخاند، بعد بی

حوصله قند را از دهانش درآورد و درون استکان پرتاب کرد، طوری که

چای درون نعلبکی و اطراف ریخت و دستش را خیس کرد، سپس هر دو را داخل سینی در دستم کوبید.

کالفه دستی به صورتش کشید و بعد برخاست. دو دستش را از پشت گردن در هم حلقه ک رد و سرش را باال

برد:

_خدا!

دستش را سمت صورتش آورد و با شدت روی آن کشید و بی هیچ حرفی با شانه

های افتاده از گلخانه بیرون

زد.

چشمها چشمه های جوشانی بودند که خالی نمی شدند. از همان سپیده

دم که رحمت بدون ناشتایی از خانه

بیرون زد، خود را با کارهای خانه سرگر

م کردم. بچه ها هم بی سر و صدا به مدرسه رفته بودند.

چشمانم دیگر دو خط موازی شده بودند. جلو رویم را درست نمی دیدم. همه چیز را انگار از پشت پنجره

ای

بخار گرفته می دیدم، همان قدر تار، همان اندازه نامفهوم. پلک و اطراف چشمانم می

سوختند، اما باز اشکهایم

جاری بود.

پای راستم را روی اولین پله ی ایوان گذاشتم، ولی انگار جان در پاهایم نبود که نمی

توانستم پای دیگر را هم

روی پله بگذارم. دستم را بند زانو کردم و با نجوای"یا علی"، خواستم پای چپم را بلند کنم که...

_آآآآ.

.فکر کردم خیاالتی شدم صدای بسته شدن درب حیاط سرم را ناخودآگاه به آن سمت چرخاند .رحمت را دیدم

253

که همان ساک مشکی رنگ منحوس را در دست چپش داشت و

دست دیگرش بند دست شیرزاد مظلوم و بی

پناهم بود که طبق معمول دستش را تا کجا در دهان فرو برده بود و

با چشمهایی که می

خندیدند، نگاهم میکرد. چندبار پلک زدم. صدای شیرزاد و

قدم های شتابزده

اش به سمتم

گواه درستی حضورش بود. به من رسید. دستانش را دور کمرم حلقه کرد و منِ خشک شده را محکم بغل

گرفت:

_ َاَاَاَاَا.

شکایت می کرد؟... سالم می داد؟... یا گله داشت؟ نمی

دانم! فقط میدانم گرمای وجود او به دست و پای من

نیروی تازه ای بخشید. دس

ت باال آوردم و او را محکم به خود چسباندم.

* * * *

چشمان ایران سرخ و متورم شده بود. خودش هم دست کمی از او نداشت. صبح حتی نتوانست تا باز شدن

مراکز اداری صبر کند. به محض روشن شدن هوا بیرون زده بود و با دوچرخه خود را به مرکز کودکان استثنایی

رسانده بود؛ جایی ک ه شیرزاد شب را تنها در آنجا به صبح رسانده بود. وقتی با راهنمایی مددکار به اتاق شیرزاد

،رفت؛ اتاقی که شش تخت با فاصله کنار هم در آن قرار داشت. شیرزادش روی تخت سوم از سمت راست

درست کنار پنجره نشسته بود و

بیرون را تماشا می کرد. صدای پایشان که در اتاق پبچید. چ شمان متورم پسرک که به پدرش افتاد شتابان از

تخت پایین پرید. با همان اصوات نامفهوم همیشگی به سمتش دویده بود. طوری که دوبار در همین مسیر کوتاه

تعادلش را از دست داد و زمین خورد. به پدر که رسید دست دور کمرش حلقه کرد و با همان صداهای نامفهوم

ناله سر داد:

_ َاَاَاَاَاَا.

دستش را از کمر پدر جدا کرد و ضربه ای به کمرش زد؛

_

َاَاَاَاَا

_جانم بابا جان!

حق داشت. پسرک حق داشت از او گله کند و دعوا داشته باسد. چطور حاضر شده بود یک شب را از داشتن او

محروم باشد؟ چطور راضی شده بود طفلک معصوم را از خانه

ی امن خودش دور کند؟ با چشم پنج کودک

254

دیگر که وضعیتی مشابه شیرزاد داشتند را هم از نظر گذراند.

حس می کرد از نگاه تک تکشان درد ساطع می شد.

در راه برگشت به خانه، برخالف رمان رفتن چشمان شیرزادش بازِ باز بود، پسرک با آن عقل ناقص خودش

دیگر به او اعتماد نداشت. می

ترسید دوباره پدر او

را به جایی غیر از خانه

شان ببرد، اعتمادش را نسبت به او از

دست داده بود.