_ با هر سه تا تونم، شنیدین چی گفتم؟
یک صدا جواب آمد:
_ بله!
صرف شام و چای برای رفع خستگی پاسی از شب را برایشان گذراند.
157
خواب که به صورت بچه ها سایه انداخت با راهی کردن آن
ها به اتاق و خواباندشان خودش هم کنار طوبی
برای استراحت آماده شد.
هنوز خوابش خوب سنگین نشده بود که با صدای گریه
ی اعظم از خواب بیدار شد. سراسیمه به سراغش رفت
و او را در آغوش کشید.
_
جانم بابا؟ ... جانم؟... چیزی
شده؟... چیزی می خوای؟... جاییت درد می
کنه؟ دخترک خواب آلود بود و
طوری حرف می زد انگار هنوز خوب زبان باز نکرده:
_ درده!
_ کجات درده عزیزدلم؟
_ ایجا )این جا.
.لباسش را باال داد. در آن تاریکی چیزی ندید، فقط حس کرد کمی پوست کودک زیر دستش ملتهب است
حتما˝ حشره ی بدقلقی نیشش زده بود .کمی جایش را خاراند که دست اعظم به سمت سرش رفت و مشغول
خاراندن شد .باز هم دقت نکرد.
جرعه ای آب به خوردش داد و او را دوباره روی تشک خواباند. آن
قدر روی سرش دست کشید و نوازشش
کرد تا خواب دوباره مهمان چشمان طفل معصوم شد.
آفتاب که
درآمد موسی با دستی به خواب رفته کنار اعظم چشم باز کرد و طوبی را باالی سرش دید:
_ سید موسی، این
جا چرا خوابیدی؟
_دیشب انگار بچه رو پشه اذیت کرد، بیقراری می کرد، تا بخوابونمش،خودمم از خستگی خواب رفتم.
_ باشه، پاشو بیا ناشتایی بخور، دیره، پس کی می خوای بری
سر زمین؟ ظهر شده دیگه. موسی دستی با مهر بر
سر اعظم کشید و در جواب طوبی گفت:
_ امروز یه کم دیرتر می رم، دنبالم که نکردن، کار همیشه هست. می
خوام امروز یه چند ساعت پیش شماها
بمونم.
نگفت دلش می خواهد کمی بیشتر پیش بچه ها بمانم. نگفت از بحث دیروز هنوز دل چرک
ینم.
سر سفره
.ی صبحانه موسی متوجه شد که هر سه فرزندش در حال خاراندن سرشان هستند. پدر بود و دلرحم
نگران شد:
158
_ بچه ها چتونه شماها؟ چرا یه جا قرار نمی گیرین همه
ش خودتونو می خارونین؟
_ نمی دونم بابایی، همه جام می خاره، انگار یه چیزی داره رو سرم راه می
،ره
گازمم می گیره.
احترام بود که بغض
آلود جواب موسی را داد. اعظم هم به گریه افتاد. جواد با چشمانی سرخ دستش را باال آورد
و سعی کرد تا کتفش را بخاراند.
_تو هم تنت می خاره قربونت برم؟ کجات می خاره عزیزم؟
_ همه جا.
_
بیشتر کجات؟
_ سرم.
و با دستهای تپلش بنا
گوشش را نشان داد:
_ این جا.
موسی ابتدا بوسه
ای به همان نقطه که پسرک اشاره کرده بود، زد و بعد خیلی آرام موهایش را کنار زد. کنار زدن
مو همانا و نمایان شدن ریزدانه های سفید شوم همانا!
یکه خورده اخمی کرد. این بار با چشمانی ریز کرده با دقت بیشتر موها را کنار
.زد و شوکه سر بچه را برگرداند
طرف دیگر بناگوشش را هم دید. سراسیمه اعظم را از روی زانویش پایین نشاند و سراغ احترام رفت. موهای او
هم بلندتر بودند و هم تیره تر و پرپشت تر.
گویا در میان انبوه سیاهی های مو شوره زار می دید.
.سر جواد را هم وارسی کرد، همین بود
فرزندان معصومش تمام وجودشان را شپش گرفته بود.
لب پایینش را به دندان گرفت و با نگاهی برزخی به طرف طوبی برگشت و فقط نگاهش کرد؛ نگاهی هشدار
دهنده و غضبناک!
خسته از ساز ناکوک زندگی برای بلعیدن قدری هوای آزاد پا به ایوان گذاشت. چند نفس عمیق کشید و احترام
را
صدا زد:
_ احترام سادات... بابا دست خواهرت و داداشت رو بگیر بیاین بیرون کارتون دارم.
بعد بی آنکه توجهی به طوبای سر به زیر کند دست بچه ها را گرفت و از در حیاط خارج شد
...
159
دلش برای بیچارگی ای که دچارش شده بود می سوخت. دست دو فرزند بزرگ تر در دستش بود و د جوا ره در
آغوشش داشت و با قدم های خسته کوچه را طی می کرد .خستگی امانش را بریده بود؛ خسته ی کار نه !موسی
مرد کار
،بود روحش بود که دیگ
ر ظرفیت نداشت، دیگر نای مقابله با زندگی را نداشت.
کالفه و خسته از معضلی که روز به روز بزرگ تر می شد و آرامشش را ربوده بود، اع ظم را بغل احترام داد و
گفت:
_ تو نیاین.
دست طوبی را کشید و به داخل خانه کشاند، در را بست و به دورترین نقطه
ی اتاق نسبت به حیاط برد. کمی
لب پایینش را با دندان جوید تا به خود مسلط شود.
زبان که باز کرد صدایش مانند روحش زخمی بود:
_طوبی قرار ما از اول چی بود؟ من گفتم سه تا بچه دارم، تو گفتی با کمال میل واسه شون مادری می
کنی، گفتم
روشون حساسم، نمی خوام اذیت بشن، اینا از مهر مادر محروم شدن، باید براشون مادر باشی، می
تونی؟ گفتی
"می تونم" حاال توپ و تشرت رو سر سفره می بینم، اخم و تخمتم م
ی
بینم. واسه یه کاسه چینی نزدیک بود
دست روشون بلند کنی، اینم که وضع نظافتشونه، برو روسری دخترا رو در بیار، ببین موهاشون
و دادم از ته
تراشیدن.
زن از در دفاع برآمد:
_ خب، می گی چیکار کنم؟ سه تان، قد و نیم قدن، شیطونن، مگه من می رسم که هم به کار خونه برسم، ه م به
اینا؟ ازبس تو خاک و خل بازی می کنن جونور افتاده به جونشون.
موسی خودش را سرزنش کرد. برای غافل ماندن از دخترهایش، برای بی
تفاوتی نسبت به جواد دلبندش و بیشتر
به خاطر اعتماد بی جایش به طوبی، تنها و تنها خودش مقصر بود.
عمیق به طوبی نگاه کرد. این زن قرار بود جای مادرشان را بگیرد و برایشان مادری کند؟ حق با موسی بود؛ با
ازدواج مجدد دردی از او دوا که نشد، دردی هم روی دردهایش اضافه شد.
_
مادر خودشون چه گلی به سرشون زد که توی نامادری بزنی! تو تقصیر نداری، تقصیر کار منم که چشم بسته
سپردمشون دست توعه نازن!
کف د
ستش را به سینه اش کوبید:
160
_ مِن بعد خودم نوکرشونم، خودم بارشون رو تنهایی به دوش می کشم، کاراشون رو خودم انجام می
دم، تا از
آب و گل در بیان هم پدرشون می شم، هم مادرشون. این اشتباه من بود که فکر می کردم حتما˝ تو می تونی جای
مادرشون رو بگیری.