آن سر زمین نرفت
. بچه
ها را که به ناچار به سلمانی برده و موهایشان را تراشیده بود، پس حمام نمره محل را
برای ساعتی قُرُق کرد و هر سه طفلش را همراه خودش به حمام برد. سر بی مو تن رنجورشان را شست و با
هر شستن، سر و صورتشان را بوسه باران کرد. آن قدر مهر و محبتش را نثارشان کرد ک ه درد و خارش ناشی از
بیماری پوستی که دچارش شده بودند یادشان رفت. دنیای کودکانه
شان کوچک و ساده بود دلخوری در آن
جایی نداشت.
از آن روز به بعد خودش هفته ای یک بار آن ها را به حمام می
برد و یک روز هم در خانه کنار حوضچه سرشان
را می شست. لباس هایشان را هم دیگر دست طوبی نمی داد، همه را خودش می
شست. شیشه اعتمادش یک بار
دیگر ترک برداشته بود، آن هم به چه بزرگی!
* *
پارچه ی بنفش رنگ را از بین پارچه های کپه شده جدا کردم و اسکناس ها را به مرد بزاز دادم.
خندان"خدا بده برکتی" زمزمه کرد. سری برایش تکان دادم و با گذاش
تن پارچه
ی کاغذ پیچ شده در زنبیلم دور
تا دورم چشم گرداندم و وارد خیابان شدم.
_ایران!
هول به عقب چرخیدم. با دیدن کوکب لبخند پهنی زدم و ذوق زده به استقبالش رفتم :
_ واااای کوکب! تویی؟ خوبی آقا رجب خوبه؟ زهرا جان؟ ماشاهلل تو راهیت در چه حاله؟ این جا چی کار
می
کنی؟
_ممنون! شکر خدا، تو خوبی؟ چه می
کنی؟ زندگیت به راس؟ چقدر الغر شدی ... بیقرار زنبیلم را روی زمین
گذاشتم و دستش را در دست گرفتم:
_ نگفتی بابلسر چی کار می
کنی؟
شانه باال داد:
161
_ یه سری پارچه می خواستم واسه این فندق و زهرا، بازار اون
،جا خوشم نیومد
رجب منو آورد بازار روز.
با رویی گشاده برایش دعای خیر کردم:
_ به سالمتی و دل خوش!
بعد با هیجان ادامه دادم:
_ واااای! خدا تورو رسوند. می دونی چند وقته از بچه ها خبر ندارم؟ تو ازشون با خبری؟ می بینیشون؟ خوبن؟
آهی کشید:
_چه خوبی!
ابروهایم را به هم نزدیک
کردم:
_
یعنی چی؟
_ خبر داشتی موسی زن گرفته؟ زن که چه عرض کنم، شمر گرفته گذاشته باال سر اون سه تا طفل معصوم!
.پیشتر صراحی خبرش را داده بود خرده به دل نگرف
تم. موسی حق داشت. مراقبت از بچه
ها راحت نبود. هر
چند او بهتر از هر کسی می توانست از عهده ی این کار برآید، اما حضور یک زن در خانه همیشه الزم بود.
تمام امیدم مبنی بر خوب بودن زنش برای فرزندانم دود شد و به هوا رفت:
_یعنی چی؟! چی داری می
گی کوکب؟ چرا شمر؟
_ طوبی... زنه اسمش طوباس. بچه ها رو سر هیچ و پوچ تنبیه می کنه. کوچیکا می ترسن، دم نمی زنن، اما احتر ام
جلوش درمیآد.
_موسی چیزی بهش نمی گه؟ یعنی چه؟ واسه چی آخه؟ مگه بچه های من بی
مادرن؟
چپ چپی نثارم کرد:
_ نه مادر دارن!
_کوکب اذیتم نکن توروخدا!
رو ترش کرد:
_برو گمشو، خاک برسر! به هوای عشق و عاشقی، زندگی اون بچه ها رو هم تباه کردی.
پا به زمین کوبیدم:
_موسی چیزی به زنه نمی
گه؟
162
_نه! چی بگه؟ اون بدبخت مگه زبونی ام داره؟ تازه چه توقعی می
تونه ازش داشته باشه؟
بغض کرد و ناتوان روی پله
:ی دکانی نشست_
ایران، خدا لعنتت کنه. اگه بدونی چه حالی دارن
کنارش نشستم و بیچاره دست به زانوهایم کشیدم:
_چی کار کنم کوک
ب؟ رحمت هی امروز و فردا می کنه، هی سرمو شیره می ماله. هی وعده ی سر خرمن می
،ده
که خودم می برمت بچه ها رو ببینی، اما هی پشت گوش می ندازه.
کمی فکر کرد:
_ می دونی؟ فکر می کنم موسی بیچاره از زن و زندگی شانس نداره.
طعنه اش را نشنیده گرفتم:
_چرا؟ چی
شده مگه؟
_زنیکه اون قدر بچه ها رو حموم نبرده که شِپش زده به سرشون!
مات می مانم و کوکب با گریه دلسوزانه ادامه می دهد:
_ سید موسی بردشون سلمونی سرشون رو از ته تراشید. عین ابر بهار اشک می
ریختن طفل معصوما. اون دوتا
روسری دارن معلوم نیست چیزی، ولی جوادو دیدم سرش زخم شده بود. بردشون شهر، دکتر براشون یه سری
دارو داد که استفاده کنن.
صورتم را با دستهایم پوشاندم و بلند زیر گریه زدم. کوکب مشت به زانویم می زد و حینی که سرزنشم می
،کرد
اشک می ریخت:
_خاک برسرت ایران، مرد بیچاره، حموم نمره داشت تومحل...
دستم را از روی صورت بر
داشتم؛
_
خب؟
_ همون و یه ساعت اجاره می کنه، خودش می بره می شورتشون. احترام چند روز پیش می گفت هفته
ای یه روز
هم تو خونه آب گرم می کنه سرشون رو لب حوض می شوره.
هقی زد:
_ بهش گفتم بزاره الاقل احترامو من ببرم حموم. خودت که می دونی؛ دخترت دیگه داره بزرگ میش ه، درست
نیست پیش پدرش لخت بشه، ولی گفت تا االن هم زیادی زحمت داده به همه، دیگه میخواد خودش جور
163
بچه هاشو بکشه. ماشاهلل به غیرت این مرد!
در حالی که اطمینانی به حرفم نداشتم زیر لب جواب دادم:
_ هرجوری هست رحمت رو راضی می کنم ببینمشون...
"کوهِ کَکی بیمِه، دا رِ قارقاری، لعنتِ خِدا بر خُردِه مار داری، خُردِ مار نَکِنِه شی وَچِه داری، الهی بَسوزِه بیکس و
کاری، خُردِه مار بَمِرد بو نَکِرد بو ماری، خُردِه مار بَمِرد بو نَکرِد بو ماری"
)چون کوکو مینالم و مثل کالغی که چیزی را گم کرده ناله سر میدهم، خدا لعنت کند زند
گی با نامادری را!
نامادری هرگز با فرزند شوهرش خوب تا نمیکند، الهی که بیکس و کار بودن آتش بگیرد.
کاش نامادری میمرد و اینگونه مادری نمیکرد(. از دیروز که از بازار برگشتم عین مار زخمی به خود می پیچم.
چند روزی است که حس می کنم رحمت سرد است. سرد که می
گویم در رفتار فقط، وگرنه در رابطه که همان
شور و حال اوایل را دارد. از آن روزی که هشدار داد حرفی از گذشته نزنم، تا همین امروز دندان سر جگر
وامانده ام گذاشتم و حرفی از دیدن بچه ها نزدم، ولی با حرفهای دیروز کوکب، صبرم سر آمده و درونم ولوله
ای
به راه افتاده است. ام
روز حتما˝ دوباره درخواستم را از نو تکرار میکنم ، بعد از شام؛ زمانی که خوب استراحت
کرد و بهانه ی خستگی را نداشت دو چای خوش رنگ در استکان های کمرباریک می ریزم و کنارش می
نشینم
_ به به! چقدر این چای دیشلمه ی بعد شام از دست ایران خانومِ قندپهلو می
چسبه، دستت
طال نفس رحمت!