_
میفهمم پدر من، میفهمم، ولی اونی که مادر خودشون بود و نه ماه تو شکمش نگهشون داشت، باهاشون این
معامله رو
کرد، صورت بچهمو نمیبینی که هنر دست اونه؟ من برم دست کیو بیارم که حاضر بشه براشون
مادری کنه؟
_اینتا فکرِ نکِن، اَتِه شیر پاک خورده پیدا بو نه که تِسِه زن زندگی باوِه، این وَچونِ وِسِه هم ماری هَکِنِه.
154
) به این فکر نکن، یه شیر پاک خورده پیدا میشه که بتونه
هم واسه تو زن زندگی بشه، هم واسه این بچهها
مادری کنه(.
موسی به فکر فر رفت. از خدا که پنهان نبود خودش هم مدتی بود که مدام به این قضیه فکر می
کرد. روزها که
سر زمین می رفت دست و دلش به کار نمی رفت، مدام فکرش پیش دخترها بود، اصال˝ نمی توانست تمرکز
،کند
دیگر زا روی رجب و زنش کوکب هم خجالت می
،کشید حتی از روی نامادری اش.
جواد پسر بود و نگرانی کمتری نسبت به او داشت، ولی احترام دیگر داشت کم کم بزرگ می شد.
آهی عمیق از سینه بیرون داد:
_ نمیدونم واال! خودمم بریدم، خسته شدم. فقط یکی باشه که به قول شما شیر پاک خورده
باشه، بچه ها رو
اذیت نکنه، بهشون برسه. اون طفل معصوما از مادر که خیری ندیدن، نه من، نه اونا دیگه ظرفیت تنش بیشتر
نداریم، شاید حق با شما باشه و این
جوری اونا هم از این آالخون واالخونی دربیان. االن چند وقته که غروبا
می رم دنبالشون خونه ی رجب یا خونه شما، رو
م نمی
شه تو صورت هیچ کدومتون نگاه کنم. شما هم چوب
بدبختی و بد شانسی منو دارین می خورین، شما هم پاسوز من شدین، جور منو دارین می کشین.
پیرمرد از در دلداری و تعارف برآمد:
_
،این حرفِ نزِن پِسِر، تِه وَچون مِه نَوُونِه، ربابه اگِر اَتا کار کِنِه وِشونِ وِسِه با جان و دل کِنِه، مِن اگِر دَرِمِه گِمِه
اینِه سِه هَسِه که مِه دل خانِه تو زودتِر سر و سامون بَیری.
)این حرفو نزن پسر، بچه های تو نوه های منن، ربابه اگه کاری می کنه براشون، با جون و دل می
کنه، من اگه
حرفی می زنم، به خاطر اینه که دلم می خواد زودتر سر و س
امون بگیری(...
دستی به محاسنش کشید و ادامه داد:
_
موسی جان! آدِم همدم خانِه، مونس خانِه، نانِه که رِز بَیی آدِم بی سِرِه اَتّا نفِر دَنِه باوِه تِرِه اَتّا استکان گرمِ چایی
هَدِه یا وَچونِ جا بَرِسِه.
)موسی جان! آدم همدم می خواد، مونس می خواد، نمی
شه که خسته و کوفته بیای خونه یکی نباشه یه استکان
چای گرم بزاره جلوت یا به بچه ها برسه(.
_ هر چی شما بگین آقاجان.
_ انشاءاهلل هرچی که خیره. هر چی صالحه.
155
چطور می
توانست کسی دیگر را به جای مادر فرزندانش به این خانه بیاورد. مشکالتش با ازدواج مجدد حل می
شد یا نه!؟ همه چیز را دست پدرش سپرد.
پدر و نامادری اش از میان همم حلی ها یک دختر پخته و سن
باال برایش در نظر گرفتندبه پاس رسومات سنتی
دخترانی که کمی از سن ازدواجشان می گذشت مجبور می
شدند با پیرمردهایی که همسرانشان را از دست دادند
یا کسی با شرایط موسی ازدواج کنند.
این
بار موسی بدون هیچ ذوقی، بی سر و صدا و بی ساز و دهل عروسش را به خانه آورد. از روی فرزندانش
خجالت می کشید. به خصوص احترام که بیشتر می فهمید و بهتر درک می کرد. از همه خجالت می
کشید، مدت
ها بود که با سری به زیر افتاده در خیابان راه می رفت ولی چاره ای هم ند
اشت.
زندگی تازه پا گرفته شان آرام و با تنش کمتری نسبت به گذشته می گذشت.
موسی طبق روال روزها سر زمین مشغول به کار بود و شب ها خسته و هالک به خانه برمی
گشت در عوض
خیالش بابت بچه ها راحت بود.
یکی دو ماهی می شد که طوبی را به عنوان همسرش به خانه شان آورده بو د. اوایل بچه ها غریبی می کردند، اما
مثل هر انسان دیگر، آنها هم به وضعیت موجود و آدم جدید عادت کردند.
خسته از یک روز کار مداوم و کالفه از آفتاب داغی که مستقیم بر فرق سرش می تابید و داشت مغزش را ذوب
می کرد، درب آهنی خانه را با کشیدن طنابی که از سوراخ وسط آن
عبور داده بودند باز کرد و پا به حیاط
گذاشت.
صدای داد و بیداد تمام خانه را پر کرده بود:
_ تو زبون خوش حالیت نمی
شه، نه؟
احترام پابه پایش جیغ می زد.
صدای جیغ بچه ها دلش را ریش کرد.
وسایلی که روی دوشش انداخته بود را گوشه ی حیاط رها کرد و سراسیمه پا به ایوان گذاشت و صدایش را
باال برد:
_ احترام... احترام بابا چرا جیغ می زنی؟...
جوابی نشنید این بار بلندتر صدا زد:
156
_ می
گم چه خبره تو این خونه؟
به ثانیه ای هر دو دختر شانه به شانه ی هم، مقابلش به خط شدند؛ با تنی لرزان و چشمانی چون دو کاسه ی
خون.
جواد کمی آن طرفتر با انگشتی بر دهان مسکوت نظاره گر نزاع آن ها بود.
طوبی پشت سرشان با چهره ای کبود از خشم بیرون آمد و زیر لب"سالم" داد.
_ علیک سالم! چه خبرتونه؟ صداتون تا هفت تا کوچه اون ورتر میاد.
زن نفس نفس می زد و صورتش از خشم سرخ بود:
_
،هیچی! خانم فضولی کرده
گرفته کاسه گل سرخیای جهیزیه ام رو شکوند.
جواب مرد در کمال خونسردی به گوشش رسید:
_
فدای سرش! شکونده که شکونده. واسه یه کاسه آبگوشتی این همه جارو جنجال راه انداختی؟ فردا برو بازار
یه دست دیگه بگیر بزار سر جاش، شکستنی مال شکستنه دیگه، اسمش روشه" شکستنی." این
،همه بلوا نداره
اونم سر یه بچه کوچیک.
_ آخه ...
_ آخه بی آخه!
بعد رویش را سمت بچه
ها کرد و دو زانو جلویشان نشست. با یک دست بازوی این یکی و با دست دیگر
دست آن دیگری را گرفت:
_ دخترای بابا نمی
دونن نباید به وسایل شکستنی دست بزنن خطرداره؟
با لب های آویزا
ن فقط نگاهش کردند.
_
دیگه نبینم کارای بد بکنیدها، حرف مامان طوبی رو هم گوش کنین ... نگاهش را بین هر سه گرداند، حتی
جواد ساکت: