رایگانسیده هاجر ضیاپور

،هر چه کردم خودم را سفت نگه دارم نشد. خنده ای ناچار از شدت قلقلک و سرخوشی سر دادم و روی فرش

دقیقا˝ کنار همان سفره ی پهن شده و غذاهای دست

،نخورده فرود آمدم و این اتاق دوباره شاهد عشقبازی و

151

لذت ما دو نفر شد.

نفس زنان و عرق ریزان کنارم دراز کشید و بازویش را بالشت سرم کرد:

_ ایران جان...

به طرفم چرخید و دستهایش را دورم حلقه کرد.:

_یه چیزی می گم هیچ وقت یادت نره، حق نداری تحت هیچ شرایطی باهام

قهر کنی. من برای امروز، برای

رسیدن به تو، برای این که داشته باشمت، خیلی سختی کشیدم.

از خیلی چیزا گذشتم. فکر نکنم الزم باشه دوباره یادت بیارم، پس از تو هم انتظار دارم که با دلم راه بیای؛ با

این دلی که این طوری داره تو سینه م میزنه...

چرخی زدم و دستم را رو ی قلب پرتپشش گذاشتم، نگاهش کردم. خیره در چشمانم موهای سرکشم را پشت

گوشم هدایت کرد:

_ ببین داره چطور می زنه؟ به خاطر وجود تو می زنه، واسه این که تورو می

... خواد ... هر ساعت ... هر لحظه

تورو واسه همه ی عمر می خواد ... تو برای همه ی عمر من کافی هستی ...

از

گذشته بکن ... بهش فکر نکن ... هر چیزی که از گذشته باشه، حتی اگه حرفش باشه یا خاطره ای ازش بیاد

میون، برای من روزایی که تورو نداشتم رو یادم میاره، حالم و بد می کنه.

چشم هایم بین چشم های خوشرنگ او در گردش بود. کلمه به کلمه، حرف به حرف، واو به واو جمالتی که

از

دهانش بیرون می آمد مرا بیشتر عاشق می کرد. حسی در دلم جوانه می

زد که مرا به آسمان می برد، حسی که

درکش می کردم و نمی کردم، می فهمیدم و نمی فهمیدم. این اگر نامش جنون نبود پس چه بود؟!

***

_ ِپِسِر! اونتا زِنا وِفا نِداشتِه، تو کا نتونّی این سه تا وَچِه ر

ه دندون بَکِشی.

) پسر جان! اون زن وفا نداشت، ولی تو که نمی تونی این سه تا طفل معصوم رو به دندون بکشی که(.

موسی کنج اتاق چمباتمه زده بود و با انگشت شست روی لبش ضربه می زد و عمیق در فکر بود.

_

پِسِر! تِه خَوِه دَرِمِه گِمِه، تا کی خانّی شِه خُردِه مار و رجبِ زِنا جا کمِک بَیری؟ مگِر اَ ته روز دِ روزه؟

)

پسر جان! با توام، تا کی می خوای از نامادریت و اون بنده خدا؛ زن رجب کمک بگیری؟ مگه یه روز دو

152

روزه؟(

_ می

،گی چیکار کنم پدر من؟ چاره دیگه ای هم مگه دارم؟ دختر رجب هم سن و سال احترامه، هم بازی اونه

خیالم راح

ته که می فرستمش اونجا، یکی هست که به این دوتا دیگه هم می رسه.

_

تا کی؟ اونتا بنده خِدا شِه وِنِه ماروزِه،چِتی تِه وَچونِ دارِه؟ بَبا اگه تِه رو نِیارنِنِه، وِشونِ بزرگی هَ سه، زندگی

سخت بَ یه، مَردِم شِه عهده جا بر نینِه، چِتی تِه سه تا وَچِه رِه ضبط و رب ط هَکِنِن؟

)

تاکی؟ اون بنده خدا خودش پا به ماهه، چطور بیاد از بچه های تو مراقبت کنه؟ بابا اگه چیزی رو به روت نمی

ارن، از بزرگیشونه، زندگی سخت شده، مردم نمی تونن از عهده خودشون بر بیان، چطور بیان سه تا بچه های

تو رو ضبط و ربط کنن؟(

درمانده جواب داد:

_ فعال چاره ای ندارم.

پدر حرفش را روی هوا گرفت:

_چِه نِدارنی؟ وِنِه زن بَوِری که هم تِه سِرِه زندگی رِه جمع و جور هَکِنِه، هم تِه وَچونِ وِسِه ماری...

)چرا نداری؟ باید یه زنی بگیری که هم خونه زندگیتُ جمع و جور کنه، هم واسه بچه هات مادری(...

پیرمرد نفس عمیقی ک

شید و ادامه داد:

_

دِ تا کیجا وَچِه دارنی موسی، فِردا روز اَتّا مردی خِنِه وِنِه بورِن، تو چِتی خانی شیخِنِهداری رِه وِشونِ یاد بَدی؟

فِردا که عَقدِرَس بَینِه، چارتا سوال زنونه بِیَمو دارِن، بورِن رجِب زِنا جا بَپِرسِن؟ یا بِیِن ربابه جا سوال هَکِنِن؟ کی

خ انِه وِشونِ جمع و جور هَکِنِه؟ چِه حرف گوش نَکِنّی تو؟

) تو دو تا دختر داری موسی، فرداروز باید برن خونه

ی مردم، تو چطور می خوای راه ورسم شوهرداری

یادشون بدی؟ فردا که بالغ شدن، چهارتا سوال زنونه دارن برن از زن رجب بپرسن؟ بیان از ربابه بپرسن؟ کی

جمع و جورشو

ن کنه پسر؟ چرا حرف نمی فهمی تو؟)

صبرش سر آمد:

_ می فهمم پدر من، می

فهمم، ولی اونی که مادر خودشون بود و نه ماه تو شکمش نگهشون داشت، باهاشون

این معامله رو کرد، صورت بچه مو نمی بینی؟ هنر دست اونه! من برم دست کیو بیارم که حاضر بشه براشون

مادری کنه؟

153

_ِاینتا فکر نکِن، اَتِه شیر پاک خورده پیدا بو نه که تِسِه زن زندگی باوِه، این وَچونِ وِسِه هم ماری هَکِنِه.

) به این فکر نکن، یه شیر پاک خورده پیدا می شه که بتونه هم واسه تو زن زندگی بشه، هم واسه این بچه

ها

مادری کنه(.

دیگه هم میرسه.

_ ِتا کی؟ اونتا بنده خِدا شِه و نِه ماروزِه،چِتی تِه وَچونِ دارِه؟ بَبا اگه تِه رو نِیارنِنِه، وِشونِ بزرگی هَ سه، زندگی

سخت بَ یه، مَردِم شِه عهده جا بر نینِه، چِتی تِه سه تا وَچِه رِه ضبط و ربط هَکِنِن؟

)

تاکی؟ اون بنده خدا خودش پا به ماهه، چطور بیاد از بچههای تو مراقبت کنه؟ بابا اگه چیزی رو به روت

نمیارن، از بزرگیشونه، زندگی سخت شده، مردم نمیتونن از عهده خودشون بر بیان، چطور بیان سه تا بچههای

تو رو ضبط و ربط کنن؟(

_ فعال چارهای ندارم.

_چِه نِدارنی؟ وِنِه زن بَوِری که هم تِه سِرِه زندگی رِه جمع و جور هَکِنِه، هم تِه وَچونِ وِسِه ماری...

)چرا نداری؟ باید یه زنی بگیری که هم خونه زندگیتُ جمع و جور کنه، هم واسه بچههات مادری(...

پیرمرد نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

_

دِ تا کیجا وَچِه دارنی موسی، فِردا روز اَتّا مردی خِنِه وِنِه بورِن، تو چِتی خانی شیخِنِهداری رِه وِشونِ یاد بَدی؟

فِردا که

عَقدِرَس بَینِه، چارتا سوال زنونه بِیَمو دارِن، بورِن رجِب زِنا جا بَپِرسِن؟ یا بِیِن ربابه جا سوال هَکِنِن؟ کی

خانِه وِشونِ جمع و جور هَکِنِه؟ چِه حرف گوش نَکِنّی تو؟

) تو دو تا دختر داری موسی، فرداروز باید برن خونهی مردم، تو چطور میخوای راه ورسم شوهردا ری یادشون

بدی؟ فردا که سن بلوغشون رسید، چهارتا سوال زنونه دارن برن از زن رجب بپرسن؟ بیان از ربابه بپرسن؟ کی

جمع و جورشون کنه پسر؟ چرا حرف نمیفهمی تو؟(