عرق داشتم، اما سردم بود. تنم رعشه گرفته و از بینی و چشمم آب شره می کرد. سم داشت اثر می
کرد. دست
لرزانم را به لبم رساندم تا نم کنارش را بگیرم، دیدم که کف کرده ام.
148
با همان دستی که گوشه ی لبم بردم. در حالی که درد نیمه جانم کرده بود چشمانم آرام روی هم افتاد و
دیگر
هیچ نفهمیدم.
****
مازندران، بابلسر-
13۵3
سرخوشم، شادم. یک ماهیست که شدم همان ایران شانزده ساله، برای به دست آوردن این آرامش دردها
کشیدم، برای این نفس به نفسی که از عمق جانم بیرون می آید خود را تا مرز مردن برده بودم، سالها عمر و
جوانی ام را فدا کردم، برای خنده های از ته دل امروزم ضجه ها زدم، گریه ها کردم، از همه چیزم گذشتم، از
خودم، از ایرانی که در همه شرایط کوتاه می آمد، از مادر بودن، از خانواده ام، از همه کس و همه چیز که
مربوط به گذشته می شد دست کشیدم تا برای امروز منی تازه نفس بسازم با ذهنی عا ری از اتفاقاتی که پشت
سر گذاشتم. با تکیه به عشقی که باالخره به ثمر رسیده.
سرخوش الی پلکهایم را باز کردم، پاهایم را در سینه جمع کرده و دست هایم را دورشان حلقه کردم. نگاهم به
در حیاط بود. بوی غذا تمام پستوهای خانه ی محقر و کوچکمان را پر کرده بود. نگاهی به دور و برم می
اندازم. خانه ای که بزرگ و اعیانی نیست. یک پستو به عنوان آشپزخانه و یک اتاق، همین! همین بود همه ی
بضاعت ما.
بعد از ازدواجی که همه با آن مخالف بودند و فقط از ترس خودزنی و خودکشی من و بر باد نرفتن بیشتر
آبرویشان موافقت کرده بودند. به رکن حرف های ی که به خاطر طالق من و خواستگاری دوباره ی رحمت بین
مردم رد و بدل می شد، روستا دیگر جای ماندن نبود، نه تا زمانی که ما را کنار هم نمی پذیرفتند.
ناچار به بابلسر کوچ کرده و با اندک وسایل در این بیغوله زندگیمان را شروع کردیم. سرم را سمت در حیاط
کج کردم و چشم ب
ه در دوختم. با گذشت این مدت هنوز نقل دهان مردم ازدواج منو رحمت است.
مردمان بیکاری که جز حرافی و سخن چینی هیچ کاری ندارند.
نفس عمیقی می کشم و به خود دلداری می دهم:
_
تموم شده ایران، دیگه بهش فکر نکن، همه چیز تموم شد، از حاال به بعد قراره
خوشبخت باشی، از حاال به بعد تنها دارایی تو توی این دنیا زندگی تازه ایه که شروع کردی، دیگه کابوسها
149
گذشته، بهش فکر نکن... بهش فکر نکن...
با دلی خون دوباره چشم می بندم و روز عقدم را به یاد می آورم. اگر می مردم الاقل کمی سر و صدا می
کردند، های و هویی به راه می انداختند ولی ب
رای عقدم، نه!
بیچاره رحمت که در این سکوت و بغض می بایست عروسش را به حجله می برد. عروسی که قبال˝ یک بار
عروس شده بود!
،زمانی که دلشاد و سرخوش به خانه مان آمدیم، زمانی کخ سر بر بالینش گذاشتم، زمانی که به آرزویم رسیدم
بار دیگر از او قول گرفتم. قول ماندن و وف اداری ،چرا که از این به بعد جز خودمان دو نفر کسی را نداشتیم. ما
همه کسمان را پشت سر گذاشته بودیم تا بتوانیم در کنار هم باشیم.
افکار از هم گسیخته و آشفته و نخ نما شده را از پستوی ذهنم پس زدم و با نفس عمیقی هوای تازه را بلعیدم تا
ذهنم کمی آزاد شود.
با باز ش دن درب حیاط هول از جا پریدم. موهای سرکش روی صورتم را پشت گوشم زدم و به استقبال
عزیزِجانم رفتم که خستگی از سر و رویش می بارید:
_ سالم. خسته نباشید.
بی رمق لبخندی زد و روی تک پله ی ایوان نشست.
_
مونده نباشی خانوم
_ معلومه خیلی خستهای.
سرش را باال و پایین ک
رد:
_
آره
و سکوت...
احساس کردم امروز کمی بی حوصله است.
به خاطر همین تا او از شیر حیاط دست و صورتش را بشوید، سفره انداختم و وسایل را آماده کردم...
_رحمت
_
بله؟
_ می گم کی می شه بریم بچه ها رو ببینم؟ دلم تنگ شده براشون.
150
قاشق را داخل بشقاب انداخت و دستی
به صورتش کشید. کالفه بود:
_ می بینی حاال! بزار یه کم آتیش خشم همه بخوابه. بعد هر وقت خواستی می برمت ببینیشون....
حاال که حرفش پیش آمد باید نان را به تنور داغ می چسباندم:
_ می گم به بهانه ی دیدن کوکب می رم خونه شون، بعدش هم بچه ها رو هم می بینم، مگه چقدر
وقت
می
گیره؟
سرش پایین بود، اما نگاهش را باال داد و به من نگاه کرد.این طور که نگاهم می کرد بند دلم پاره می شد.
_ خانوم! یه حرف رو چند بار باید بهت بزنم؟ گفتم وقت زیاده، بعدا˝ هم می تونی ببینیشون.
از تک و تا نیفتادم. چند ماه بود که فرزندانم را ندیده بودم.
_می دونی چند ماهه ندیدمشون؟ دلم تنگ شده به خدا، دلت میاد من بشینم غصه ی طفل معصومام رو بخورم؟
قاشق را درون بشقاب پرت کرد. چند دانه برنج روی سفره اطراف بشقاب ریخت:
_
می ذاری یه لقمه غذا از گلوم پایین بره یا نه؟
بغض کرده سرم را پایین انداختم.ساکت و آرا م مشغول بازی با غذای روبه رویم شدم. صدای"نچ"
بلندش
آمد:
_ ببین چطور اوقات خودتو منو تنگ می کنی سر هیچ و پوچ، من که نگفتم نرو، گفتم فعال˝ وقتش نیست.
جوابی ندادم. یک قاشق پر کردم و به دهان بردم.
چهار دست و پا سفره را دور زد و به سمتم آمد و دستش را دور کم رم حلقه کرد. سر پیش آورد و بناگوشم را
عمیق بویید. تپشهای قلبم باال گرفت و سرم را روی شانه کج کردم. می دانست چقدر حساسم به آن نقطه و
سوءاستفاده می کرد تا رام شوم و به حرف بیایم.
_ نکن رحمت، قلقلکم میآد.
_خب بخند دوباره تا من ولت کنم...
و بعد با بوسه ای ب
ه همان نقطه ادامه داد:
_ نه! نمی خواد بخندی، حرفم نزن، ساکت باش، بزار ما به کارمون برسیم، من تازه داره بهم مزه می ده.