رایگانسیده هاجر ضیاپور

رضاعلی قند را گوشه ی لپش چپاند و پرسید:

_ اوضاع و احواات خوبه آبجی؟ موسی اخال

قش چطوره؟ می

سازه باهات؟

اول چشمانم گرد شد و بعد با گوشه ی چشم نگاهش کردم. مادر لب گزید تا خنده

اش را مخفی کند. برادرم

بعداز پنج سال تازه یادش افتاد که پیگیر اوضاع و احوال خواهرش شود:

_ خوبه داداش. شکر خدا همه چی خوبه.

با غرور سری تکان داد و چایش را هور

ت کشید و من دور از چشمش چشم غره ای نثارش کردم!

گوهر آبله گرفته بود. برای منی که در کودکی یک بار مبتال شده بودم خطری نداشت، اما به خاطر بارداری

ام که

از بدو ورود موسی جارش زده بود مادر منعم می

کرد به دیدن گوهر بروم، می گفت طفل در بطنم ممکن است

خدای نکرده ک

ور به دنیا بیاید!

دلم آرام نمی گرفت و از پنجره

ی اتاق که به حیاط راه داشت از راه دوری دیده بودمش. آثار بیماری به صورت

118

دانه های سرخ جوش مانند صورت گرد و سفیدش را ملتهب و زشت کرده بود .

صنم کنارم ایستاد و با نگاهی به گوهر غرق در خواب و کج شده روی متکا گفت:

_ نگرانش نباش آبجی! ما هم همه

مون تو بچگی یه بار این مرضو گرفتیم. ننه تو یه تشت آب ریخت برد پیش

مرغا اونام نوکش زدن بعد با همون آبه تنمون رو شست خوب شدیم، واسه گوهر هم هرروز همین کارو

می کنه.

به لبخند پهن روی لب هایش نگاه می کنم. خواهر کوچکم آن قدر بزرگ شده که دلداری ام می دهد.

_

صنم؟

_

جان؟

_ صراحی نمی

آد؟

_ نه، مادر شوهرش رو به قبله س! چند روزه که خونه

شون رفت و آمده،؛چطوری پاشه بیاد؟

متساف پرسیدم:

_ ای بابا! بنده

ی خدا، یهویی شد؟

_ آره فکر کنم. من که سردرنیاوردم، اما انگاری عالج نداره.

_ هیچ را هی نیست یعنی؟

_ ظاهراً که نه، بخوان دکتر و دوا درمونش هم کنن اون قدر خرج داره که خودتم می دونی از عهده ش برنمیان.

با کمی مکث ادامه داد:

_ البته هیچ کس از عهده همچین خرجایی برنمی آد. مگه با کشاورزی چقدر درآمد می

شه داشت که هم خرجی

یومیه دربیاد، هم خرج دو ا درمون؟

دلم به درد آمد. مادرشوهر صراحی زن خوبی بود، ولی پیری بود و هزار درد و در نهایت مرگ چون شتری در

هر خانه ای می خوابید و چاره ای جز تحمل داغی که بعدش بر جای می ماند نبود.

با استشمام بوی بدی چینی به بینی ام دادم و رو به صنم گفتم:

_ صنم به نظرت من ن

یاز به حموم ندارم؟ انگار همه ی جونم بو گرفته.

سرش را نزدیک آورد و بو کشید. با خنده ای که کم کم به قهقهه تبدیل شد گفت:

_ من که بویی نمی

،شنوم، تو وسواس گرفتی. صراحی هم سر همین زایمان آخری عین تو وسواسی شده بود

119

وقتی می رفت حموم اون قدر می موند که تمام پوست

ش چروک می

شد یا وقتی داشت لب حوض دست و پاهاشو

می شست اون قدر می سابید خودشو که ننه با داد و فریاد می کشوندش کنار.

پشت چشمی برایش نازک کردم و بدون آن که جواب خوشمزگی هایش را بدهم به اتاق رفتم تا از بقچه

ی

لباسی که آورده بودم لباس بردارم.

موسی همان دیشب به

خانه برگشته بود تا صبح سر وقت سر زمین و زراعت باشد. به سختی مجابش کردم دو

روزی را در خانه ی پدری بمانم تا رفع دلتنگی کنم. البته به شرط آن که به دور از گوهر باشم و به بچه

ها را هم

اجازه ندهم نزدیکش شوند تا خدای نکرده مبتال نشوند. بعد از برداشتن لباس راهی گ رمابه شدم که به فاصله

یک روستا با ما فاصله داشت و باید یک ساعتی پیاده روی می کردم.

راه رفت به حمام عطش و تعریقم دوچندان شده بود، آن قدری که برای رفع حال منزجر کننده

ای که نسبت به

خودم پیدا کرده بودم ساعتی در رختکن حمام سپری کردم.

_ دختر جان بسه دیگه چقد

ر می سابی خودتو؟ پوست تنت کنده شد که.

سرم را که باال گرفتم. زیور خانم گره اخم هایش را باز کرد و با خنده گفت:

_

ایران جان تویی؟

آبی که از پیشانی روی پلک هایم می چکید را کنار زدم و بی رمق به احترامش برخاستم:

_ سالم خوبین زیور خانم؟ بله خودمم. بچه ها خوبن؟

دست زیر بازویم گذاشت و دوباره مرا سر جایم نشاند:

_ سالم به روی ماهت. ماشاهلل استخون ترکوندی، رنگ و روت باز شده، خوشگل

،تر از قبلت شدی

نشناختمت. اومدی به مادرت اینا سر بزنی؟

خواستم بگویم نه پس آمده ام تا تو از چاق شدنم تعریف کنی ولی زبان به دهان گرفتم و

بله ای بلغور کردم!

آن قدر در حمام مانده بودم و خودم را شسته بودم که بی

حال شده و در مرز بیهوشی بودم. برعکس شستشوی

از روی وسواسم سرسری آب کشیدم. زیور خانم که حال و روزم را دید کمکم کرد و تا رختکن همراهی

ام

نمود . آن جا هوا کمی سبک تر از داخل حمام بود و دیگر بخار ناشی از آب دا غ نبود تا نفسم را تنگ کند. نم

موها را که گرفتم همان طور خیس بافتمشان و با پوشیدن لباس های تمیز، رخت چرک

ها را داخل بقچه پیچیدم

و راهی خانه

ی پدری شدم. امروز مال خودم بودم! بعد از آن همه آب بازی و سابیدن تن و بدنم خنک و سبک

120

بودم و با حال خوبی قدم برمی داشتم

. سر ظهر بود و کوچه پس کوچه ها خلوت.

به کوچه ی خودمان که رسیدم و از خم آن گذشتم، رحمت را تکیه زده بر دیوار کاهگلی دیدم.

پاهایم به زمین چسبید. زود به خود آمدم و روی پاشنه پا چرخیدم که راه آمده را برگردم و به خانه

ی حسینعلی

بروم که سریع تکیه از دیوار گرفت

و به سمتم پا تند کرد:

_ ایران!

وحشت زده به سمتش چرخیدم و نگاهی به خانه های اطراف انداختم. خدارا شکر که خانه های محله

ی ما در

وسط ملک هرکس ساخته می شد. دور تا دورش یا باغ بود یا باغچه و تا در ورودی فاصله

،ی زیادی داشت

وگرنه با این تن صدای بلند او قطعاً هم

ه خبردار می شدند.