رایگانسیده هاجر ضیاپور

لبخند گشادی زد:

_ وااای ایران خیلی مبارکت باشه! ا

یشاهلل این دفعه پسره. می

گم بیا یه دست به سر من بکش بلکم افاقه کرد و

چراغ خونه ی منم روشن شد.

چشمی چرخاندم:

_ فعال که چراغ خونه ی من چهل چراغ شده، هی هم چشمک می زنه. بزار ببینم عاقبتم چی می

شه با این راه به

راه حامله شدنم، بعد دست رو سر تو هم می کشم، اجا

ق کور بدبخت!

زهرا زیرکانه پرسید:

_ مگه اجاق هم کور می

شه؟

قهقهه ی بلند منو کوکب دخترها را هم به خنده انداخت.

114

***

شانه

ی چوبی را بین موهایم کشیدم که میانشان گیرکرد. کالفه آن را روی دامنم گذاشتم و با دسته کردن موها

شانه زدن را از سر گرفتم.

موهایم که م

رتب شد جمله های شلخته

ای که آماده کرده بودم را درذهنم بغل زدم و با گوله کردن موهای ریخته

شده روی روسری سراغ موسی در اتاق کناری رفتم.

_ بچه

ها خوابیدن؟

_ آره، هالک بودن بس که تو طول روز بازی کردن.

کنارش نشستم و دو کفه ی نامیزان ذهنم را یکی کردم:

_ موسی؟

_

جان؟

_ چیزه... می گم فردا بریم به سر

احمدکال؟

پرمهر نگاهم کرد:

_

دلت تنگ شده؟

سرم باال و پایین شد:

_ آره، خیلی. ولی بیشتر دلم شور می زنه. نمی دونم چرا، یه سر بریم هم دیداری تازه بشه، هم بچه

ها فامیل رو

ببینن، هم من دلم آروم بگیره.

دست جلو آورد و طرّه ای از موهای مواجم که جلوی صورتم بود را پشت گوشم فرستاد:

_ قربون دلت برم، چشم می ریم.

_ زحمتت نشه، کاری نداری؟ زمین...

بین حرفم پرید:

_ نه، ندارم. شب می ریم برمی

گردیم، راهی نیست که به کار لطمه بزنه، خیالت راحت! چرا این قدر آشوبی

ایران؟ آروم باش ع

زیز دلم!

سرم را کج کردم و روی شانه اش گذاشتم. این مرد منبع آرامش بود. من ولی مخزن آشوب و دلم نمی

خواست

115

در این لحظه برای پیدا کردن دلیلش دلم را زیر و رو کنم!

_

موسی؟

_

جان؟

_ امروز منور خانم قابله معاینه

م کرد. گفت که .... حامله م! دستش که کمرم را

نوازش می

.کرد از حرکت ایستاد

در همان حالت که سرم روی شانه اش بود گردن کج کردم تا بهتر ببینمش، شانه

ام را گرفت و از خودش فاصله

داد و بهت زده پرسید:

_

چی؟

_

چیز بدی گفتم؟ چرا این شکلی شدی؟

صدایش با برق نگاهش اوج گرفت:

_وای ایران راست می

گی؟

هراسان دستم را بر روی دهانش گذاشتم و با چشم

هایی ترسیده و از حدقه بیرون زده نگاهی به در نیمه باز

اتاق انداختم:

_ چته، چرا داد می زنی؟ بچه ها بیدار می

شن. مگه ندیدی اعظم با چه مکافاتی خوابید؟

دستم را که آرام از روی دهانش پایین آوردم اصوات خاموشی که پشت دستم با تکان

خوردن لب

هایش حس

می کردم رنگی از صدا گرفت:

_

چرا زودتر نگفتی پس؟

نگذاشت دستم پایین بیاید. آن ها را سمت لب هایش برد و به نوبت بوسید. حیران از شوقی که نشان می

داد با

رعایت خواب بچه ها پچ زدم:

_ وا موسی! چرا همچین می کنی؟ هر کی ندونه فکر می کنه اجاقم کور بو

ده تازه دامنم سبز شده.

با ذوق وافری دستم را کشید. دوباره به آغوشش پرت شدم. با مهربانی دو چندان شده روی سرم را بوسید.

_ خیلی خب دیگه! بسه پاشو خوابم می آد.

بی جان خندید:

_ می

گم ایران، واجبه حاال با این حالت مسافرت بریم؟

نه چشمانم ازین درشت

تر می شدند

و نه ابروانم ازین باالتر می رفتند:

116

_ چی داری می گی؟ مسافرت چیه؟ همین بغل، خونه خاله ی خودت می خوایم بریما.

_ خیلی خب آروم باش. چیزی نگفتم که.

چپ چپ نگاهش کردم:

_ آخه می

خوام بدونم مسافرت رو از کجات درآوردی؟

_ به خدا از روی نگرانی یه چی گفتم. بهش فکر ن

کن.

_ نگرانی نداره، مگه شکم اولمه؟ به جای این حرفا دعا کن این یکی دیگه پسر بشه.

_ هیس! دختر یا پسر، هر دوتارو خدا می

ده. همین که چهارستون بدنشون سالم باشه کافیه. دیگه نزنی این

حرفو.

می بایست برای این مرد و مرام و مسلک و قلب پاکش مرد!

_ چرا زودتر نگفتی پ س؟

نگذاشت دستم پایین بیاید. آن ها را سمت لب هایش برد و به نوبت بوسید. حیران از شوقی که نشان می

داد با

رعایت خواب بچه ها پچ زدم:

_ وا موسی! چرا همچین می کنی؟ هر کی ندونه فکر می کنه اجاقم کور بوده تازه دامنم سبز شده.

با ذوق وافری دستم را کشید. دوباره به آ

غوشش پرت شدم. با مهربانی دو چندان شده روی سرم را بوسید.

_ خیلی خب دیگه! بسه پاشو خوابم می آد.

بی جان خندید:

_ می

گم ایران، واجبه حاال با این حالت مسافرت بریم؟

نه چشمانم ازین درشت تر می شدند و نه ابروانم ازین باالتر می رفتند:

_ چی داری می گی؟ مسافرت چی

ه؟ همین بغل، خونه خاله ی خودت می خوایم بریما.

_ خیلی خب آروم باش. چیزی نگفتم که.

چپ چپ نگاهش کردم:

_ آخه می

خوام بدونم مسافرت رو از کجات درآوردی؟

_ به خدا از روی نگرانی یه چی گفتم. بهش فکر نکن.

_ نگرانی نداره، مگه شکم اولمه؟ به جای این حرفا دعا کن این یکی دیگه پسر بشه.

117

_ هیس! دختر یا پسر، هر دوتارو خدا می

ده. همین که چهارستون بدنشون سالم باشه کافیه. دیگه نزنی این

حرفو.

می بایست برای این مرد و مرام و مسلک و قلب پاکش مرد!

فصل ششم

***

_ آخ نِنا تِه دور بَگِردِه مِه دِل تِسِه پارِه بَیِّه کا.

(

الهی

مادر دورت بگرده، دلم برات تنگ شده بود که)

پشت چشمی نازک کردم و رو برگرداندم:

_حتما باید دلشوره می گرفتم و خودم با پای خودم می اومدم تا می

فهمیدم خواهرم مریضه؟ نباید به منم خبر

می

دادین؟

برگ نعنا را از ساقه اش جدا کرد و با مهر در جوابم لب جنباند:

_ هیچی

نِیِه وَچِه جان، گوهِره کِرکِ آفلِه بَزو خار بونِه، تو این جِه داوی تِه وَچونِ گیرنِه (گوهر که چیزیش

نیست مادر، آبله مرغون گرفته خوب میشه، تو اگه این جا باشی بچه هات می گیرن.)