عقلش را از دست داده بود؟ اگر کسی از این جا رد می شد و مارا می دید چه؟ او نمی
فهمید که من یک زن
شوهردارهستم؟ نمی دانست که آوازه ی عشق نافرجام مان گوش فلک را کرده؟ نمی
دانست رودررو قرار گرفتن
ما آن هم بدون حضور نفر سومی چه فاجعه
ای به بار خواهد آورد؟
_
زده به سرت عمه قلی؟ سر راه من چرا سبز شدی؟
برق ناشی از شوق نگاهش ترسم را دوچندان کرد. این مرد دیوانه بود!
_ که ببینمت، که باهات حرف بزنم.
_ تو چه حرفی می تونی بامن داشته باشی؟ برو پی کارت شر درست نکن.
مصرانه راهم را تمام قد بست و کوتاه ن
یامد:
_ چرا لج می کنی ایران؟می گم حرف دارم باهات.
با فریاد خفه ای غریدم:
_ لج می کنم؟ تو مثل این که حالیت نیست، من شوهر دارم. می فهمی؟ شوهر!
القید شانه باال انداخت:
_ خب داشته باشی! تو دختر دایی منی، نمی
شه با دختر داییم دو کلمه حرف بزنم؟ جرمه؟
زانوها
یم لرزید:
_برو کنار.
صدایش تحلیل رفت، بر خالف آتش چشمش که هر لحظه بیشتر علو می گرفت:
121
_اون قدر غریبه شدم که دیگه اسمم رو هم به زبون نمی آری؟... اون همه عش.....
نطقش را بریدم:
_ بس کن! بیچاره! همه چی بین ما تموم شده. ت...
این بار او نطقم را با فریادش ک
ور کرد:
_ نشده! تموم نشده که هنوز من به یادتم.
_ شده! شده که راه به راه لشگر سلم و تور دنبال خودت می
کشی این ور و اونور واسه خواستگاری. اون موقع
منو یادت نبود؟ ها رحمت جان؟!
رحمت جان را با چنان تمسخری بیان کردم که فهمید و گره اخمش کور تر شد.
_ من مجبور شدم.
نیشخند زدم:
_
از کِی؟
هاج و واج پرسید:
_
چی از کی؟
_ از کی باب شده پسرا رو هم به زور می فرستن خونه
ی بخت؟ پس چی شد که هنوز عذبی؟ جهازت تکمیل
نبود؟
چشمان طوفانی اش را یک بار محکم بست و باز کرد:
_ مجبور شدم چون تو دیگه نبودی، مجبور شدم چون خونوا
ده
م ازم خواستن، مجبور شدم چون باید یکی رو
جات می
آوردم تا یادت از سرم بیرون بره.
_ باشه قانع شدم، حاال بزن به چاک!
بهت و ناباوری از نگاهش چکه می کرد:
_ ایران خودتی؟ چه بالیی سرت اومده؟ چی شده تویی که طاقت یه اخم منو نداشتی حاال داری مسخره
م
می کنی؟ بز
نم به چاک؟ تواز کی این طوری حرف می
زنی؟ اصال کدوم چاک؟ تمام چاک و شکاف زندگی من
نبودن توئه، چپ و راست زندگیم فقط ایران رو کم داره، نمی
فهمی اینو؟
مصرانه چانه باال کشیدم:
122
_ نه نمی فهمم. مگه تو منو فهمیدی؟ اصال کی منو فهمید؟ مگه اون موقع که داشتن عقدم می کر دن و من واسه
توئه بی معرفت غش می
کردم، منو فهمیدی و کاری کردی که حاال توقع داری من بفهممت؟ حاال که دارم دل
می بندم به زندگیم اومدی بگی چی؟ ولم کن بزار به زندگیم برسم.
مکثی کردم و تیر آخر را مستقیم به سمت قلبش نشانه گرفتم:
_ البته همچین بدم نشد، عوضش االن با موسی خوشبختم
...
زغال داغ خشمم را روی احساساتم گذاشتم. بوی قلب سوخته ام خودم را قبل او به صالبه کشید!
_دوتا بچه ازش دارم و االن منتظر سومی شم.
خشکش زد. باورش نمی
،شد این قدر وقیحانه حرف بزنم. بهت بود، غم بود، حسرت بود یا خشم وغضب
انگار همه
ی این
حس ها باهم از نگاهش تراوش می کرد. دستانش بی حرکت و بی
حس دوطرف بدنش آویزان
افتاده بودند. از غفلتش استفاده کردم و بی آن که تنه
ام به او بخورد، از کنارش گذشتم و با تنی خیس از عرق راه
خانه ای را درپیش گرفتم که دو کودک طفل معصومم در آن جا انتظارم را می کشیدن
د.
به در خانه که رسیدم نفس بریده دستی که خالی بود را بند چهارچوبش کردم.
چند نفس عمیق و بلند کشیدم تا حالم جا بیاید و خودم را دریابم. آرام به عقب برگشتم و به سر کوچه نگاه
کردم.
همان طور ایستاده بود که وقتی ترکش کردم! گویی خشک شده بود. دلم به درد آمد. دوقد می برداشتم تا دوباره
!نزد او برگردم، ولی قدم سوم را برنداشته بودم که منم خشک شدم. موجود کوچک درونم اولین ضربه را زد
گویی داشت به مادرش هشدار می داد. دست روی شکمم گذاشتم و سر خم کرده، به آن نگاه کردم. از درون
خانه صدای هیاهوی احترام و اعظم و بچه های حسینعلی می
آمد که در حال بازی بودند. این بار برگشتم و به
در خانه نگاه کردم. درست بود، همه ی زندگی من در حیاط این خانه بودند و من متعلق به آن
ها و پدرشان
بودم؛ پدری که دیشب دم رفتن پایش می رفت و دلش نه!
اصل زندگی من همین جا بود و من دیگر با رحمت کاری نداشتم. او م
را نخواست، خانواده
،اش نخواستند
خانواده ام نخواستند، یا خود خدا نخواست؛ هر چه بود من دیگر به او تعلق نداشتم و اگر می
خواستم هم با
وجود این وزنه ها، نمی توانستم داشته باشم.
برگشتم و حلقه ی در را چند بار محکم کوبیدم. صدای احترام را شنیدم که بلند داد می زد:
123
_
کیه؟
_ منم مامان جان.
وقتی دوباره به عقب چرخیدم کوچه را خالی یافتم. اثری از او نبود. او رفته بود، همان گونه که در این پنج سال
حضور نداشت و نباید می داشت. رابطه
ی من و او بن بستی بود که راه به جایی نداشت. برگشتن به گذشته و
متعلقاتش جسارتی بود که از زیر خاکستر پشیمانی او شعله کشیده، که دیگر فایده ای نداشت.
_
ایران؟
با صدای مادر شانه هایم پرید:
_
ها؟ چیه؟ چی شده؟ گوهر خوبه؟
نگاه هراسانم را به اطراف گرداندم و جای خالی دخترها دلم را لرزاند. وحشت زده نیم خیز شدم:
_ دخترام؟ ننه بچه
هام کجان؟
دستم را گرف
ت و مانع برخاستنم شد:
_
هِنیش وَچِه، چیه تِرِه؟ وَچون نالِ بِن دَرِنِه ته برار زائون جا بازی کِنِنِه، صنِم وِشونِ هِوارِه دارنِه
( بشین دخترم، چته؟ بچه ها تو حیاط دارن با برادرزاده هات بازی می کنن صنم هم هواشونو داره)