رایگانسیده هاجر ضیاپور

نفس زنان جیغ می زدم:

_ به خدا نمی تونم.

قابله با تاسف رو به مادر که زیر بغل هایم را نگه داشته بود گفت:

_ شکم اولشه حاج خانوم. لگنشم تنگه. سختشه یکم، باید بیشتر زور بزنه.

روی تنم خیمه زد و با عصبانیت توپید:

76

_ زور بزن دختر، بچه ت خفه می شه خدای نکرده، هر دوتا از دست می رین.

با گریه نالیدم :

_ نمی تونم، به خدا نمی تونم ، بیشتر ازین جون ندارم.

ابروهایش گره کوری خورد و چند سیلی نه چندان محکم روی صورتم زد:

_باید بتونی دختر.

بعد همان موهایی که موسی چند ساعت پیش با دست

های خودش برایم بافته بودشان را تا ته حلقم فرو داد. از

این کار چنان ناغافل عقم گرفت که همزمان انگار نیرویی مرا وادار به زور زدن کرد و بعدش دیگر ... سبک

شدم!

انگار اصال از اول هم دردی نبوده. هوا را با ولع به ریه

هایم کشیدم. موهایم

در اثر تقال

هایم از شدت عرق به

گردن و صورتم چسبیده بود.

قابله بچه را سرو ته گرفت و با زمزمه ی بسم اهلل دو ضربه

ی نه چندان آرامی به پشتش زد. صدای گریه نوزاد

اتاق را پر کرد.

پلک هایم را محکم بستم.

_ مبارک باشه انشاهلل.

.صدای شکر گفتن مادر روی اعصابم بود

هم ضعف داشتم، هم از شدت سبکی انگار در هوا معلق بودم.

_ ایران دِتِر، شِه چِش وا هَکِن شِه خوشگِل کیجا رِه بَوین.

( ایران جان دخترم، چشماتو وا کن دختر خوشگلت و ببین).

پلک هایم را مصرانه به هم فشردم. هیچ چیزی در این لحظه برایم جز خالصی از درد و سختی

ای که

تجربه

اش

کرده بودم مهم نبود.

قابله در حال تمیز کردن طفلم بود.

صدای گریه و ونگ ونگ نوزاد موسای منتظر پشت در اتاق را هیجان زده کرده بود:

_

خاله چی شد؟ ایران خوبه؟

گوش هایم تیز شد. مرد مهربان حال مرا می پرسید بی آنکه از کودکش نامی برد!

مادر صدایش را باال برد تا مابین گریه های دخترم به گوش موسی برسد:

77

_ اَرِه پِسِر، خِدا رِه شکر هر دِ تا خارِنِه.

(آره پسرم،خدا رو شکر هر دوتا شون حالشون خوبه و سالمن).

پارچه ای نم دار روی صورتم کشیده شد وعرق های لعنتی از بین رفت. و من همچنان با چشم

های بسته داشتم

گوش می دم دا.

قابله که از کار نوزاد فارغ شد او را روی شکمم گذاشت تا آرام بگیرد بعد دستش را روی صورتم کشید و

گفت:

_ اولین شکمت بود، بچه ت هم ماشاهلل درشت بوده اذیت شدی. انشاهلل سایه ت باال سر بچه ت باشه.

الی پلک هایم را باز کردم و خسته و بی رمق نگاهش کردم.

_ قدمش براتون خیر باشه. سعی کن غذای مقوی و گرم بخوری.

رو به مادر ادامه داد:

_ حاج خانم شما که ماشاهلل خودت بهتر می

دونی. بهش کنجد و عسل بدین بخوره، جاشم تمیز باشه که خدای

نکرده عفونت نکنه. بعدشم تا ده روز تنها نباشه. روز و شب حتی دست به آبم بخواد بره یکی رو با هاش

بفرستین. خودش و بچه ش تا چله تنها نباشن که خدای نکرده آل سر وقت شون نیاد.

قابله سفارشش را کرد و بیرون رفت.

از الی چشم های نیمه

بازم موسی را دیدم که دست به چهارچوب در گرفته و با لبخند به داخل اتاق و نوزاد

پیچیده در قنداق بغل مادر می نگرد و شادمانه می خندد.

**

خسته بودم، آن قدر زیاد که تنها کاری که می

توانستم انجام دهم پلک زدن و نگاه کردن به حرکات اطرافیانم

بود. قابله با سالم و صلوات بعد از گرفتن مزد و انعام تنهایمان گذاشت. موسی کمی در نیمه باز اتاق را هل داد

و داخل آمد، نوزاد قنداق پیچ شده را از بغل م ادر گرفت و با نگاهی مهربان صورت تپل و سرخش را رصد

کرد. بعد از بوسیدن پیشانی اش نزد من آمد و کنارم نشست. لبخندش ترغیبم می

کرد تا تالفی تمام دردهایی که

کشیده

ام را با یک جیغ سرش درآورم. مهربانی و مظلومی این مرد توقعم را باال برده بود. انگار عادت کرده بودم

در پایان همه ی سکوت هایم کج خلقی هایم برای او باشد.

_ خوبی ایران جان؟

78

چشم غره ی جان داری تحویلش دادم:

_ مرگ رو به چشمم دیدم. داشتم می مردم انگار.

_

این حرف و نزن عزیز دل من! این درد طبیعیه، مادرای ما هم سر ما همین دردو کشیدن خدا رو شکر هم

خودت، هم دخترمون سالمین.

گفت دختر و من ناگهان به یاد طفل کوکب و رجب افتادم:

_ بچه

ی کوکب مرد موسی، نه؟

لبخند شاد و مهربانش محو شد:

_ تو االن نباید به این چیزا فکر کنی عزیزم!

با ورود مادر که چند دقیقه ای برای راحتی ما اتاق را ترک کرده بود نطقم کور شد. چرا که مطمئن بود م او مانند

موسی با صبوری به غرغرهایم گوش نمی دهد و تالفی اش را سرم در می

آورد. نوزاد قنداق پیچ را حینی که

کنارم می نشست در آغوشش تکانی داد و گفت:

_

موسی خِرزا وِرِه راس هَکِن اَتی هِنیشِه وَچِه رِه شیر هَدِه ( موسی خاله کمکش کن یه کم بشینه به بچه شیر

بده)

قبل از آن که دست موسی به شانه

ام برسد لحاف را روی سرم کشیدم. همه جا تاریک شد، مانند ذهن و قلب

من!

***

_ عیبی نداره محرم خانم، شما نگرانش نباشین، برگردین خونه

تون، خوبیت نداره که خونه و زندگیتونو همین

جوری ول کنین. ایران هم به این وضع خو می گیره.

به خی

ال خودشان پچ پچ می

کردند، اما صدایشان به حدی بلند و رسا بود که خوابم را برهم بزند. زیر لحاف

احساس خفگی می

کردم. آهسته کمی الی آن را کنار زدم، از دیدن کوکب مقابل مادر، در کنج اتاق به حدی

شوکه شدم که نتوانستم بهتم را پنهان کنم. تمام مدت فکر می کردم توهمات نا شی از خوابیست که به جان کندن

سعی داشتم حفظش کنم تا مبادا در بیداری غرولند های مادر نصیبم شود.

از تکان ناگهانی

ای که خوردم لگنم آتش گرفت. با صورتی درهم از درد، آخ بلندی گفتم که هردویشان هوشیار

79

شدند و نگاهشان سمت من کشیده شد. مادر قیچی به پچ پچ های زیرلبی ا ش زد و کوکب نوزادی را که در حال

شیر دادنش بود، محکم تر چسبید!