رایگانسیده هاجر ضیاپور

_ دِتِر بیدار بَیی؟(بیدار شدی دخترم؟)

صدای مادر را می شنیدم، اما چشم از کوکب بر نمی

داشتم. زنی که چهار ماه پیش کم مانده بود پوستش از

شدت چاقی پاره شود، چقدر الغر و تکیده شده بود. الغر شدنش را همین چند روز پیش که به دیدنش رفته

بودم دیده بودم، ولی تکیدگی اش را...! دلم نیامده بود میان مادرانه

هایش که پا به پای کودک تازه متولد شده

بیمارش آب می شد یادآوری کنم که دارد زیادی الغر می شود.

اکنون او را الغرتر از چند روز پیش، با هاله

ای تیره دور چشمان و

استخوان بیرون زده گونه

های همیشه

سرخش، می دیدم واین حال او حرکت پلک هایم را روی صورتش متوقف کرده بود.

لباسش را مرتب کرد و با نوزاد خوابیده در آغوشش به سمتم آمد.

اخمش واقعی نبود، لحن شوخش هم به ظاهر نزار و داغانش نمی آمد:

_ًخودتو زدی به خواب که چی بشه مثال

؟ که مادر بیچاره ت واسه آروم کردن بچه

ت باید بیاد در خونه مارو

بزنه؟

پیراهن سیاه بی نقش و نگار تنش چشمم را زد. نگاه طلبکارم را سمت مادر سوق دادم. چطور دلش آمد با این

حال و روز کوکب سراغش برود؟ حس می کردم این نوزاد تازه از راه رسیده در آغوش او، حکم سیخ د اغی بر

جگرش را دارد.

_ بی خودی چشم و چارتو واسه این پیرزن کج و کوله نکن.

چینی به بینی اش داد:

_

چقدر لوسی! واال زائو مثل تو نوبره، این دور و برا کی جرات داره ازین قَمیشا بیاد واال حتمی آقا موسی

خیلی لوست کرده که فکر می کنی همه باید مثل اون نازتو بکشن. بب

ین خدا یه دختر، عین خودت، پنجه

ی

آفتاب بهت داده. باید شکر گزار باشی، نه این که ناز کنی بگیری بخوابی نگاشم نکنی.

دلم نیامد سر دل غرغرهایم را مثل همیشه برایش باز کنم، گاهی با کنجکاوی هایش کالفه ام می

ًکرد، اما حقیقتا

دوستش داشتم و غمخوارم بود. نمی فهمیدم با داغی که بر جگرش نشسته چگونه این طور قوی مانده!

گونه های گل انداخته نوزاد در آغوشش لحظه

.ای دلم را برد. کوکب رد نگاهم را دنبال کرد و او را سمتم گرفت

80

با دست

های لرزان آغوشم را برایش بازکردم. همین که تن نحیفش را به بغل گرفتم موجی از آرامش به جانم

نشست و در

کوچه پس کوچه های تاریک و سیاه دلم چراغ به چراغ نور و روشنایی هدیه داد.

_

اوالد خیلی عزیزه ایران، سعی کن مثل چشمات مراقبش باشی.الهی شکر که چهارستون بدنش سالمه. خدا

برات حفظش کنه، انگار خودِ خودتی!

با لبخندی بی حال و بی جان نالید:

_ گرسنه ش که بود نق نق می

کرد، شیرش دادم آروم گرفت خوابید، ولی بزار به خودت عادت کنه، نه منه سیاه

بختِ سیاه پوش!

کلفتی لحاف محافظ خوبی برایش بود، لحاف را کمی باالتر کشیدم تا دورش را بگیرد.

بغض و گریه اجازه دخالت به مادر نمی داد. هر دو پا به پای کوکب گریه کردیم. دست چپم که زیر سر

بچه

بود، دست راستم را بر روی دستان مشت شده بر زانویش گذاشتم:

_ ممنونم ازت کوکب، می

دونم برات چقدر سخت بوده تو این شرایط بیای این جا و به این بچه شیر بدی، دل

شیر می خواست این کار.

خیره به نوزادی که در آغوشم بود لب های خشکیده و پوسته پوسته اش را تکان داد:

_ من بچه ها رو دوست دارم. اون قدر که شلوغی خونه و حرف مردم برام مهم نباشه و بیام این

جا. با این حال

،بازم اگه کمکی خواستی یا کاری داشتی آقا موسی رو بفرست دنبالم، خودت با این حالت تکون نخور زیاد

مادرت هم نهایت تا ده روز دیگه می مونه پیشت، بعدش دیگه خودتی

و خودت، بدقلقی رو بزار کنار، خوب

غذا بخور تا جون داشته باشی شب بیداری بکشی، باید خودتو جمع و جور کنی، تو االن یه مادری!

نفسی گرفت :

_ انشاهلل قدمش پرخیرو برکت باشه!

تشکر دوباره ای که کردم آن قدر آرام و بی جان بود که شک داشتم شنیده باشد.

مادر تا دم در

اتاق رفت و موسی را صدا زد:

_

موسی خِرزا بِرو وَچونِ پَلی اَتّا دَقّه مِن تا درِ سر این وَچِه هِمرا بورِم.(موسی خاله بیا پیش بچه ها باش، من

یه دقیقه تا دم در با این بچه(کوکب) برم).

خلوتم پرشد از عطر دلنشین نوزادی که در آغوشم غرق در خواب بود و تند تند نفس

می

کشید. صورت گرد و

81

پری داشت. سرانگشت انم را نوازشگرانه بر روی گونه های گل انداخته اش کشیدم، لب های باریک و صورتی

اش

تکانی خورد و سرش را به طرفم کشید، شاید دنبال پستان می گشت.

با صدای جیر جیر در سر بلند کردم و موسی را دیدم که وارد می شد:

_ بیدار شدی؟ خوب

ی؟ چیزی می

خوای برات بیارم؟

به پارچ آب سفالی که مادر آورده بود اشاره کردم:

_ تشنمه، یه کم آب بهم بده.

سرم را کمی به طرف راست متمایل کردم تا حین خوردن آب روی اکرم نریزد. با نفسی بند آمده از یک

جا سر

کشیدن آب زمزمه کردم:

_ امواتم اومد جلوی چشمام، من دیگه غلط بکنم اسم بچه رو بیارم.

خنده تو گلویی که کرد فاصله بین ابروانم را کم نمود.

با تمام نیمه جانی که داشتم متکای کنار دستم را برداشته و به سمتش پرت کردم. چون حواسش نبود متکا دقیقا

به صورتش اصابت کرد.

یکه خورده و با چشمانی از حدقه در آمده نگاهم کرد:

_ بس م اهلل الرحمن الرحیم! چته؟

چشم غره ای رفتم و با نگاهی به اکرم که هنوز در خوابی شیرین به سر می برد با حرص غریدم:

_ چرا می خندی؟ فکر کردی باهات شوخی دارم؟ من دیگه بچه نمی

خوام، پدرم دراومد همین چند ساعت

پیش.

موسی برای آرام کردنم دست هایش را تسلیم وار باال برد:

_ باشه عزیزم، باشه ایران خانم، باشه دختر خاله! اصال هرچی شما بگی! چرا می زنی!

بعد مستاصل نزدیک آمد و برای در آغوش کشیدن نوزاد دست دراز کرد.

گره دست هایم را محکم تر دور بچه پیچیدم و رو به او توپیدم:

_ برو عقب ببینم!

کوتاه نیامد:

_

اااا خب بده من

بغلش کنم، منم بشناسه.