_ هوم! احترم سادات! قشنگ می شه!
لحنش آرام و خونسرد بود. پس چرت و پرت هایی که کوکب درباره ی پسر دوست بودن مرد ها می
گفت چه
بود! نکند دارد ظاهرسازی م
ی کند؟ فکر
های در هم و بر هم ذهنم را مشغول کرده بود. موسی برخالف افکارم
هر بار نظر مرا برای اسم می پرسید و خودش هیچ نظری نمی
داد. دل و فکرم را یکی کردم و با خاموش نمودن
مشعل غرورم پرسیدم:
_ تو خودت از چه اسمی خوشت می آد؟
دستش را جلو آورد و با عقب زدن موها
یم پشت گوش دوباره شانه را بینشان کشید:
_ به نظر منم همین احترام خوبه، قشنگه.
پوفی کردم و کالفه سرم را کج کردم و از روی شانه
ام سعی کردم ببینمش، اما جز پیراهن سفید تنش دید به
73
جای دیگری نداشتم:
_ بگو دیگه، چرا ناز می کنی؟ زیر لفظی می
خوای؟
کمی مکث کرد:
_
چرا اسم پسر انتخاب نکردی؟
چراغی در ذهنم روشن شد. پس کوکب پر بی راه هم نمی گفت. ولی در جوابش شانه باال انداختم:
_ همین طوری، ننه می گه از فرم شکمم پیداست که دختره. قابله هم می
گه چون پهلوهام پره و این جوری ورم
کردم دختره، خودمم حس می کنم که دختره. ولی من به جای شیرینی ویار ترشی دارم.
خندید و در حالی که موهایم را می بافت سرش را جلو آورد و کمی کج کرد تا صورتم را ببیند:
_
رو همین حرفا اسم پسر انتخاب نکردی؟ شاید خدا کارو برعکس کرد و پسر بود، اون وقت چی؟
خیره در نگاه مهربان و شفافش بی فکر گفتم:
_ خب اگه پسر بود تو اسمش و بزار.
چراغ هایی که در چشم هایش روشن شدند را به وضوح می
دیدم. تا لب باز کرد حرفی بزند، صدای کوبش درب
حیاط مجالش نداد.
شانه هایم از ترس پرید:
_
کیه؟
نمی دونم خیر باشه ای زمزمه کرد و روسری مچاله شده را دستم داد و از جای برخاست. من هم به سخت ی
برخاستم و پشت سرش راه افتادم و پر تشویش و سر لخت روی ایوان ایستادم.
مادر با رنگ و رویی پریده بدون آن که متوجه من باشد تا حالم را در نظر بگیرد گفت:
_
خِرزا دو هَی بور رجِب سِرِه
(خاله بدو برو خونه رجب اینا)
_
مگه چی شده خاله؟
_
چِه دومِه وَچِه، وَچِه
یک دفِه کَئو بَیِّه، هر کار هَکردِمی وِنِه نفِس نِیَمو.
( چه بدونم بچه جان؟، بچه یهو کبود شد، هر کاری کردیم نفسش باال نیومد.)
صدای موسی باال رفت:
74
_یعنی چی نفسش باال نیومد؟ طفل سه ماهه بی خودی کبود می شه مگه؟ شاید شیر پریده گلوش.
مادرم کم مانده بود گریه کند:
_
چِه دومِّه جان! چَنِه باتِمِه وَچِه زردِ زارِه وِرِه بَوِرین شهر، گوش نِدانِه کا ، رجِب مار گِتِه هِچّی نِیِه شلوغ
نکِنین، اِسا بَی، االن خار بَیِّه؟ وَچِه بَمِردِه.
(
چه می دونم! چقدر گفتم این بچه رنگش خیلی زرده ببرینش شهر کسی گوش نداد، مادر رجب
می
گفت
هیچیش نیست بی خود شلوغش نکنین، بیا، حاال خوب شد؟ بچه مرد!)
زیر پاهایم خالی شد و دستم را بند حفاظ چوبی ایوان کردم که گلدان سفالی روی لبه ایوان، زمین افتاد و با
صدای بدی شکست و نگاه مادر و موسی را به سمت من سوق داد.
زیر دلم تیر کشید. تصویر نوزاد معص
وم کوکب که چند روز پیش دیده بودم از جلوی چشمانم کنار نمی
.رفت
تمام ترس
هایم جان گرفتند و مانند ماری سمی جای جای تنم را گزیدند. تصویر صورت نگران مادر و موسی
جلوی چشمان خیسم تار شد و انگشت هایم بی حس شدند. این بار چنان دردی زیر دلم حس کردم که لب
های
لرزانم ا
ز هم باز شد و بی اراده جیغ کشیدم.
مادر چنگی به گونه زد و به سمتم پا تند کرد. موسی ولی جلوتر از مادر به من رسید و شانه هایم را در
برگرفت. با کمری خمیده پنجه هایم را بند بازویش کردم. چشم
هایش از حدقه بیرون زده بود و دستپاچه نگاهم
می کرد.
_ چت شد یهو؟ تو که تا االن خوب بودی.
احساس کردم مایه ای از بدنم خارج شد و لباسم را خیس کرد.
دهانم را برای بلعیدن هوا باز کردم و با صدای خفه ای نالیدم:
_ خیس شدم. یه کاری کن موسی، بچه م!
مایع خیس از روی رانم سر خورد و از مچ پایم روی زمین ریخت و خیسش کرد.سر موسی به دنبال رد خیسی
زمین زیر پایم خم شد. حال او انگار از من هم بدتر بود. معلوم بود که ترسیده.
مادر تشر زد:
_ خِدا جان وَچِه در اِنِه. پِسِر تَن هَدِه وِرِه بَوِریم درون، تو بور قابله زِنا رِه خبِر هَکِن.
( خدایا بچه
ش داره میاد. پسرم کمک کن ببریمش تو اتاق، بعد برو
قابله خبر کن).
75
هیچ اراده
ای از خودم نداشتم انگار تمام اعضای بدنم از کار افتاده بودند.با کمک موسی روی تشکی که مادر
هول پهن کرده بود دراز کشیدم، اما چه دراز کشیدنی! دردی وحشتناک به جانم افتاد که دوباره جیغم را باال برد.
_
مگه االن وقتش بود خاله؟
_
نَدومِه جان. بور قابله زِنا رِه بیار تا مِه وَچِه تلِف نَیِّه
(نمی دونم مادر. برو قابله رو بیار تا بچه م از درد تلف نشده).
موسی سراسیمه از اتاق بیرون زد. چنان هول بود که شانه
اش به چهارچوب درب خورد. تلوتلوخوران تعادلش
را حفظ کرد و به سمت در حیاط رفت.
مادر کنارم نشست و با پارچه ای نم
دار سعی کرد عرق نشسته بر صورتم را بزداید. در همان حال با مهربانی
گفت:
_ هیچی نِیِه دِتِر، نتِرس. فقط نفِس بَکش تِه دور بَگِردم.
(هیچی نیست دخترم، نترس. فقط نفس عمیق بکش دورت بگردم).
اشک هایم بی هیچ اراده
ای پا به پای دردی که رهایم
نمی کرد از گوشه ی چشمم می
چکید و ال به الی موهایم گم
می شد.
_ دارم می میرم ننه!
_ هیش! تِه فِدا باوِم این حرفِ نزِن دِتِر االن قابله زِنا اِنِه.
(هیش! فدات شم دخترم، این حرف و نزن االن قابله میاد)
قابله که آمد تازه فهمیدم درد یعنی چه! مرگ را جلوی چشمان
م می دیدم. مدام شکمم را فشار می
داد و داد
می زد که زور بزنم.