رایگانسیده هاجر ضیاپور

سراغ یکی از دبه ها رفتم و تا خواستم سرش را را باز کنم صنم ندا داد:

_ نه آبجی اون هنوز جا نیفتاده، بیا اینو بخورعالی شده.

به طرفشان رفتم و به همان دبه ای که گوهر و صنم اشاره کردند نزدیک شدم:

_ من یه چند ماه محرومیت کشیدم. شماها چرا این قدر مشتاقین.

دوباره خندیدند:

_ واسه این که دزدکی خوردن و ناخونک زدن مزه ش یه چیز دیگه س.

با لبخند نگاه گر

فتم و سر دبه را باز کردم. همان ترشی معروف مادر بود که میان فامیل هم کم خواهان نداشت.

دبه تقریبا نصف شده بود. در پوشش را برداشتم و با لذت عطر سرکه و ترشی جا افتاده را نفس کشیدم.

به به کنان پا به پای سرو صدای از سر هیجان دخترها اول تکه

.ای را به آنها دادم در همین فاصله بزاقم دهانم را

پر کرده بود. با عجله تکه ای در دهان خود گذاشتم و با لذت پلک بستم.

به یاد نداشتم در تمام عمرم ترشی ای به این خوشمزگی خورده باشم. بی خیال بد بو شدن دهانم نمی

دانم چقدر

64

خوردم و پا به پای دخترها خندیدم که با افتادن سایه ای در درگا ه انباری دست از خوردن کشیدم و دهانم نیز از

جنبیدن افتاد.

_ به به ببین کیا این جان! کجایی محرم بانو که موش زده به انبارت!

با شنیدن صدای حسینعلی خجالت زده خندیدم و ترشی ای که در دهان نگه داشته بودم را قورت دادم.

درپوش دبه را بستم و بلند شدم:

_ سالم بِرار!

_

علیک سالم عروس خانوم. بیا بیرون ببینم. مثال تو ازینا بزرگتری اون وقت به پای این دوتا افتادی به

شیطنت؟ ضعف می کنی از حال می ری که.

باشه ی بلندی گفتم. بیشتر دلتنگی و بغل کردن حسینعلی هیجان زده

ام کرده بود. هول به سمت درگاه انبار

دویدم. همین که از انبار

خارج شدم سرم گیج رفت و تصویر حسینعلی خندان و همسرش مریم پیش رویم تار

شد و از حال رفتم!

***

چشم که باز کردم در همان اتاق خانه

ی پدری بودم. لحظه ای فکر کردم همه چیز خواب بوده و من هیچ کدام

از اتفاقات دو سه ماه گذشته را پشت سر نگذاشتم و تحمل نکرده ام. اما ه مین که چشم از سقف اتاق گرفتم و

سر چرخاندم نگاهم با نگاه نگران موسی گره خورد.

تمام خوشی

ام پرکشید. مانند یک خواب خوشی که با بیدار شدنم همه چیز تمام شده و حقیقت تلخ روزگار

نمایان گشته تا به من بفهماند که دلخوشی ام توهمی بیش نبوده.

_ ایران جان؟ خوبی عزیز دل ؟

دست های کرختم را باال آوردم و روی صورتم گذاشتم. عطش داشتم، حس می

کردم از صورتم دارد آتش بیرون

می

زند. زیادی گرمم بود. کالفه نیم خیز شدم. موسی هم کمکم کرد و من کمکش را رد نکردم؛ چرا که

بی حال تر از این حرف ها بودم و به یاری اش نیاز داشتم.

_ خوبم، فقط خی

لی تشنمه.

از لبخند گوشه ی لب و نگاه مهربانش چیزی نمی فهمیدم. از پارچ آب روی طاقچه کمی آب برایم ریخت.

سوال زیادی داشتم اما گلوی خشکم مانع از سخن گفتن می شد.

65

جرعه ای از آب لیوان را با ولع سرکشیدم، در حالی که قطرات آب هنوز از کنار لبم می چکید پرسیدم:

_

من

تو انبار بودم، داشتم...

با دستش چند تار مویی که جلوی چشمانم را گرفته بود را کنار زد:

_ می دونم! داشتی ترشی می خوردی، زیاده

روی کردی، بعدش یهو دوییدی ضعف کردی یه دفعه. مگه

نمی

دونی ترشی زیاد ضرر داره؟ شانس آوردی حسینعلی پیشت بود و گرفتتت وگرنه اون جور که تو از حال

رفتی امکانش بود سرت به یه جایی بخوره.

_ من که دفعه اولم نبود، عادت دارم به این جور خوردن.

از یاد آوری دوران بچگی خنده ام گرفت:

_ تا چند سال پیش، وقتی هم سن و سال صنم اینا بودم یه دبه بزرگ رو تنهایی می خوردم.

_ اصال کار درستی نبوده. چطور کسی ج

لوتو نمی

گرفته؟

صدای خنده ام بلندتر شد. یک آن دلم برای ایرانِ زلزله آن دوران تنگ شد:

_زرنگ بودم. خودمو تابلو نمی کردم که، دبه ترشی مورد عالقه م رو از جلو چشما دور می

کردم. تا ننه

می خواست بفهمه من ته دبه رو در آورده بودم، بعد دبه خالی رو می ذاشتم سر جاش.

انگار او هم از شیطنت دوران بچگی و نوجوانی ام خنده اش گرفت؛ چرا که با چهره ای باز

تر و صدایی خندان

گفت:

_ واقعا کسی متوجه نمی

شد؟

_ نه بابا. ننه که می

دونی یه پاش تو خونه بود، یه پاش شالیزار و پنبه جار، صراحی هم که سرگرم کارای دیگه

بود، مردا هم که می دو

نی کاری به کار مطبخ ندارن. فقط این حسینعلی متوجه می

شد که اونم کاری به کارم

نداشت، مثل امروز که اولین نفر اون بود که پیدام کرد. اصال از اول تو نخ من بوده انگاری.

لبخند روی لب هایش محو شد، حس کردم با حسرت گفت:

_ بچگی شیرینه و به یاد موندنی ترین دوران هر ک

سه که خاطراتش اصال از یادش نمی ره.

کمی سکوت کرد. لبخندش دوباره جان گرفت:

_ االنم هر چقدر که دلت می خواد می تونی ترشی بخوری، اونم بدون مخفی کاری و دزدکی!

لبخندم آرام آرام محو شد. تا خواستم لب باز کنم و از لحن بودار و لبخند دوباره سبز شده بر لبانش بپرسم

66

ص

دای درب اتاق و پشت بندش صدای سرخوش مادرم:

_

موسی خِرزا ایران چی تی اِ؟

(موسی خاله ایران حالش چطوره؟)

موسی کمی عقب کشید و گردن کج کرد و جواب داد:

_ بهتره خاله، بیدار شده.

بعدِ مادر صراحی و حسینعلی و همسرش مریم به داخل آمدند و من خجل از روی صراحی سر

پایین انداختم.

مادر قربان صدقه ام رفت:

_آخ نِنا تِه قَدِ قِربون، ایشاهلل تندِرِسی مِوارِکا.

( آخ که مادر قربون قدو باالت بره، انشاهلل مبارکت باشه)

یکه خورده نگاهی بین جمع خندان گردانده و با لکنت پرسیدم:

_

چی مبارکه؟ چی شده مگه؟

صراحی مقابلم روی زانو

نشست و دستم را با شوق گرفت:

_ اومده بودم به خاطر بی معرفتیت گیساتو بکنم، اما حاال با شنیدن این خبر فقط باید ماچت کنم.