رایگانسیده هاجر ضیاپور

سری در جواب نصیحت

هایش تکان دادم. صدای صحبت امامعلی و رضاعلی و قاسمعلی در حیاط پیچید. مادر

در جواب امامعلی که او را صدا می زد آمدم بلندی گفت و با گفت

ن االن برمی گردم از اتاق بیرون رفت.

الی پرده ی پنجره را کنار زدم و نگاهی به برادرانم انداختم. چقدر دلتنگشان بودم و نمی دانستم.

حتی دلم برای حسینعلی و زن و بچه هایش هم تنگ شده بود. پرده را رها کرده و رو به دخترها گفتم:

_

سر ننه گرمه، بریم سروقت ترشی ها؟

چشمان هر دو برق زد!

**

_ خَلِه خَلِه خِش بِیَمونی، بَفِرمِه، بَفِرمِه.

(خیلی خیلی خوش اومدین، بفرمایید)

آرنجم را به آرامی از حصار دست مادر که با مهر مرا به ایوان هدایت می

کرد آزاد کردم و قدمی به سمت موسی

که در جواب تعارف پدر تشکر می کرد، نزدیک شدم:

_ اومدیم یه سر به صراحی بزنیم، بهتره اول بریم اون جا.

61

مادر دستش را دوباره پشت کمرم سر داد و وادارم کرد تا آخرین پله

ی ایوان را هم پشت سر بگذارم و وارد

خانه شوم.

موسی و پدر جلوتر وارد اتاق شده بودند.

_

اونجِه هَم شورنِنی، اَنِّه شَری بِیَمونی ناخانی شِه پِرِه سِرِه رِخاب باال بی اَتّا ساعِت اَمِه پَلی هِنیشی؟دِر به دِر

سر زَنّی اِمارِه، خدارو شکر صِراحی آب و گِلِ جا دَر بِیَمو، اَتا ریکا دارنِه پنجه اِفتاب.

( حاال اون جا هم می رین، این همه راهو اومدین این جا اونوقت نمی خوای از پله خونه بابات باال بیای یه

ساعت پیش ما بشینی؟ چقدر دیر به دیر بهمون سر می

زنی؟ خداروشکر صراحی هم دیگه سر پا شده، یه پسر

داره عینهو پنجه آفتاب).

با گوهر و صنم هم روبوسی کردم و گله

ی مادر مبنی بر دیر آمدنم را نشنیده گرفتم و در جواب تعریفش از

نوزاد صراحی خدا حفظش کنه ای زمزمه کردم.

نمی توانستم مانند گذشته با او برخورد کنم. او مرا کشته بود. با این

که سعی داشتم خودم را با شرایط جدید

اخت کنم، ولی کاری که این جماعت با من و دلم کردند آتشش هنوز در قلبم شعله داشت و زبانه می

کشید. من

هنوز هم جمله ی آخر رحمت که شب عروسی ام میان گریه فریاد زده

بود را فراموش نکردم. هنوز هم کابوس

بعضی شب هایم بود.

بچه ها در تعریف هایشان از کارهایی که کردند از ترشی تازه جا افتاده مادر که از قضا خیلی خوشمزه شده بود

می گفتند.

از تصور طعم ترشی دلم آب افتاد. به یاد روزهایی افتادم که دور از چشم مادر به آن ها دستبرد می

زدم و حاال

انگار نوبت صنم و گوهر بود که جای مرا پر کنند. انگار نه انگار که دیگر نوجوانی شده بودند.

با دل ضعفه زیر نگاه خیره مادر لب زدم:

_دلم آب افتاد. فکر کنم باید بازم برم به یاد قدیم یه ناخونکی بزنم.

و واقعا هوس تکرار گذشته وادارم کرد تا بی

خیال چای

خوشرنگ مادر شوم و همراه دخترها به بهانه

ی تعویض

لباس به اتاق بروم. از شانس کجم مادر هم دنبالم آمد.

تا لحظه ی خروج نگاه موسی که به ظاهر به حرف های آقاجانم گوش می داد بدرقه ام کرد.

به اتاق مجاور که رسیدیم مادر درب را بست و صدایم زد:

62

_

ایران؟

چادرم را از

سر برداشتم و کنار متکاهای روکش مخمل قرمزی گذاشتم:

_

بله ننه؟

_

سنگین نی؟

( حامله نیستی؟)

چشم هایم نزدیک بود از حدقه بیرون بزند، خنده ام هم گرفته بود:

_نه ننه.

به ران پایش کوفت و با حرص گفت:

_

سِه ماه بَیِّه کا، چِه هیچ خَوِر نِیِه؟ چِه سنگین نَیی تا

اِسا؟ اَتا دِوا درمون دِنبال بور زودتِر.

(سه ماه شده که عروسی کردی، چرا هیچ خبری نیست؟ چرا حامله نشدی تا االن؟ دنبال یه دوا درمونی برو)

_

واااا ننه دارو واسه چه آخه؟

_ مردِم دوهون گَنِّ کی خانِه بِشتوئِه؟ اِسَّنِنِه آدِم پِشتِ سَر حرف بَزِنِن.

(بوی گند دهن مردم و کی می خواد بشنوه؟ وایستادن فقط پشت سر آدم حرف بزنن).

_ چی می گن؟ می گن نازام؟ خب بگن، به جهنم!

لب گزید و خدانکنه ای زمزمه کرد. مادر بیچاره

ام خبر نداشت من و موسی به جز چند بار در این سه ماه

رابطه ای نداشته ایم. با همان چند بارکه به تعداد انگش

ت های یک دستم هم نمی

شد خب باردار نشدنم چندان هم

غیرطبیعی نبود.

موسی که بنده ی خدا صدایش در نمی آمد، اما گویا مردم بی

کار صدایشان بلند بود. کم کم انگ نازایی داشت بر

من برچسب می خورد.

_ مردم کار و زندگی ندارن انگار، بیکار نشستن ببینن ایران حامله می شه، نم

ی شه؟ نشستن ببینن من کی می

زام؟

_

نا وَچِه، مردِم بیکار نینِه، ولی رسمه که زن هَندِه بوردِه شی خِنِه سنگین باوِه، غیر ازین خِدا نِخاسِّه گِنِنِه حتما

عیب ایراد دارنِه.

( نه بچه جان، مردم بیکار نیستن، ولی تا بوده رسم بر این بوده که زن همین که خونه شوهر رف ،ت حامله بشه

غیر ازین خدای نکرده می گن عیب و ایرادی داره البد).

63

نفسی تازه کرد:

_دِتِر مِن تِه بدِ نِخامِه کا، وَچِه دار باوی تِه زندگی رنگ و بو گیرنِه، تِه مردی هم تِه جا دلگرم بونِه.

(دخترم من که بدتو نمی خوام که، بچه دار که بشی تازه زندگیت رنگ و بو می

گیره، شوهرت هم نسبت به تو

دلگرم تر می شه).

سری در جواب نصیحت

هایش تکان دادم. صدای صحبت امامعلی و رضاعلی و قاسمعلی در حیاط پیچید. مادر

در جواب امامعلی که او را صدا می زد آمدم بلندی گفت و با گفتن االن برمی گردم از اتاق بیرون رفت.

الی پرده

ی پنجره را کنار

زدم و نگاهی به برادرانم انداختم. چقدر دلتنگشان بودم و نمی دانستم.

حتی دلم برای حسینعلی و زن و بچه هایش هم تنگ شده بود. پرده را رها کرده و رو به دخترها گفتم:

_

سر ننه گرمه، بریم سروقت ترشی ها؟

چشمان هر دو برق زد!

به انبار رسیدیم. با دخترها که از خنده ریس

ه می رفتند وارد شدم و عطر ترشی های مادر را به ریه هایم کشیدم.

به راستی این ترشی ها همیشه این قدر خواستنی بودند یا من با چند ماه دوری دلتنگ این دبه

ها و بوها شده

بودم؟!