رایگانسیده هاجر ضیاپور

و خم شد و بوسه ی صداداری روی گونه ام کاشت.

نگاهم مات صورت حسینعلی و چشمان براقش بود. من اشتباه می کردم یا واقعا چشمانش از اشک برق می زد ؟

تا به حال این نوع نگاه برادرم را ندیده بودم.

این بار حلقه ی دستان مادر دورم تنگ شد:

_

الهی تِه دور بَگِردِم، چَنِّه مِه دل تِسِه شور زو، خِدا رِه صد هزار بار شکر که سالمی دِتِر، غش که بَکِردی مِه

دل شک دَکِتِه، قابله خبِر هَکِردِمِه. بِیَمو تِرِه بَد

یِه باتِه سنگینی!

( الهی دورت بگردم مادر، چقدر دلم واست شور می

زد، خدارو صد هزار بار شکر که سالمی دخترم، از حال که

رفتی به دلم شک افتاد، واسه همین قابله خبر کردم، وقتی تورو دید گفت که حامله ای!)

صراحی با خنده گفت:

_ وای ایران باید قیافه موسی رو می

،دیدی

از ترس رنگش پریده بود، با شنیدن این خبر شوکه هم شد. همش

67

به زنه می گفت می شه بهتر معاینه ش کنین؟ بنده خدا باورش نمی شد.

پشت بند این حرف پا به پای مادر و مریم خندید.

و منی که تازه توانستم معنای حرف های دو پهلوی موسی را بفهمم .

دستم روی شکم تختم سر خورد. ا

نگار دوباره گر گرفتم. خودم را از حصار دستان مادر نجات داده و نالیدم:

_ تو رو خدا پنجره رو وا کنین، خیلی گرممه!

مادر رو به صراحی گفت:

_ پِرِس بوریم اَتّا چی بیاریم بَخِرِه وِرِه قِد دَکِفِه، وِنِه رنگ و رو جا بِیِه.

(پاشو بریم یه چیزی بیاریم بخوره جون ب

گیره، رنگ و روش بیاد سر جاش).

با خالی شدن اتاق و بسته شدن دربش موسی دوباره ولی با احتیاط کنارم نشست.

سر انگشتانم را روی شکمم جمع کردم و لب زدم:

_ من حامله

م؟

با شنیدن نجوای پر از بهتم لبخند پهنی زد و با کشیدن شانه

هایم سمت خود در آغوشش حل شدم. اول سرم را

از روی روسری بوسید بعد چانه

اش را روی سرم گذاشت و پشتم را نوازش کرد و من تمام مغزم از صدای

لرزان و مهربانش پرشد:

_ خیلی مبارک باشه ایران! مبارک هر دومون باشه.

فصل چهارم

***

دَوَران زندگی گاهی چنان تند می شود که فقط جریان باد را البه الیش حس می کنی

و درست زمانی که با همه

چیز خو گرفته ای، آن همه، دست خوش یک ناسور می شود!

_ ایران دِتِر اَنِّه دِلّا راس ناو.

( دخترم این قدر خم و راست نشو)

دو طرف لباس گل گلی گشاد بد قواره را با سر انگشت

ها از تنم فاصله دادم و لخ لخ کنان جلو رفتم و لب پله

68

نشستم:

_ من اون قدر گرد شدم که نمی تونم مثل آدمیزاد راه برم، چطوری دوال بشم؟ یه کوچولو خم شدم، همین!

دو طرف شانه ام را گرفت و مشغول ماساژ دادن شد:

_

اَنِّه چِه غرغر کِنی؟ موسی خاله بَمِرد بِیَمو مِه دِنبال که تو اَنِّه کارنَکِنی، اَتِه کَمِه تِه دَس مَرِه باوِم جان

وَچِه.

(چرا این قدر غرغر می

کنی؟ بیچاره موسی منو آورد این جا که کمی کمک حالت بشم و تو این همه کار نکنی

بچه جان.)

حسابی ورم کرده بودم و تنها حسنی که این چاقی برایم داشت پر شدن صورت الغری بود که به قول صراحی

قرانی به ریختم اضافه کرده بود.

انقدر ورم کرده ب

ودم که حتی برای راه رفتن ساده هم نفس کم می

آوردم، برای همین موسی از مادر خواست تا

دراین روزهای آخر مانده به زایمان از خانه و زندگی خود بزند و پیرزن برای کمک به خانه ی ما بیاید.

_ از خودم بدم می آد، نمی تونم مثل آدم یه دل سیر غذا بخورم، خواب که هیچی؛ تا خو ،د صبح انگار توی قبرم

نمی تونم تکون بخورم، کارم که اصال، تو رو هم زا به راه کردیم.

با یک دستی که شانه هایم را ماساژ می داد ضربه ی آرامی به سرم زد:

_ بی خِدِ حرف زَنّی، موسی کا مار نِدارنِه، اَی مِن نِیِم کمِک نکِنِم کِه رِه رو بَزِنِه؟ تازه پِر بورده، کم

،بَمونِسِه

وَچِه رِه بَکِنی سَبِک بونّی.

( حرف بی

خود نزن، موسی که مادر نداره، منم نیام کمک نکنم بره به کی رو بندازه؟ تازه پرش رفته، کمش

مونده، بچه که به دنیا بیاد سبک می شی).

با مکثی لب باز کرد تا به حرفش ادامه دهد که در خانه باز شد و موسی با یااهلل بل .ندی پا به حیاط گذاشت

سالم بلندی به مادر داد و خیره به من جلو آمد:

_

چطوری خانوم؟

دستم را بند شکم پهنم که تمام پهلوهایم را در برگرفته بود کردم و چشمی گرداندم:

_ چطور باشم خوبه؟ فکر کنم همین روزاست که بترکم، آخه پوستم دیگه جایی برای کش اومدن نداره.

تو گ

لو خندید و کنارم روی ایوان نشست. شامه

ام قوی شده بود؛ چون بوی خاک را از لباسش استشمام

می کردم. از گوشه

ی چشم مادر را دیدم که با حظی وافر به ابراز محبت موسی و نگاه نرم و برخورد

69

مهربانانه اش می نگرد.

_ امروز می

خواستم زودتر بیام، واسه همین دست جنبوندم، ولی مجبور شدم برم کمک رجب. انگار کار واجبی

براش پیش اومد که باید زودتر می رفت.

کوکب یک ماه بود که فارغ شده بود و من به جان کندن با این وضعیتم به دیدنش رفته بودم. نوزاد بد قلقی که

بدخواب بود و برای خوردن شیر سازش نمی کرد. مادر می

گفت به خاطر این که سینه مادرش نوک ندارد بچه

نمی تواند به راحتی شیر بخورد و باید کمی بگذرد تا بهتر شود.

کوکب زیر چشم

هایش حسابی گود افتاده بود و من از وقتی اوضاع او و نوزادش را دیدم حالم خراب بود و

وحشت زایمان و سختی های بعدش دست از سرم بر نمی داشت. شب ها تا خود صبح بیدار می نشستم و حت ی

بیدار ماندن های موسای خسته و قرآن خواندن هایش هم آرامم نمی

کرد. صدایش هنگام تالوت آیات قرآن

دلنشین بود، اما از دل آشوبه ی من اندکی نمی کاست.

بیچاره کوکب تا روز زایمانش روی زمین پا به پای رجب کار می کرد.

گاهی به حرف مادر ایمان می

آورم که موسی خاطرم را

زیادی می

خواهد و لوسم کرده، وگرنه من هم چون زنان

هم دوره ی خودم باید اکنون هم پای او سر زمین کار می کردم.