234
جمعه عروسی امامعلی است و امروز یکشنبه. هنوز به خانه ی پدری نرفته
ام، کار خانه، گلخانه و باغ را بهانه
کردم و هنوز سراغی از آن ها نگرفتم. چطور می توانستم بروم و روبه
روی پدرم بنشینم و بگویم شوهرم چنین
خواسته ی وقیحانه ای دارد، در صورتی که میل باطنی خودم خالف
این امر بود؟
_ امشب شام بریم خونه ی دایی. جمعه عروسیه، ما هنوز یه سر نرفتیم اونجا، خوبیت نداره.
_ چشم!
خیره خیره نگاهش کردم ببینم حرفی از خواسته اش می زند، ولی او دیگر حرفی نزد و بی
خیال مشغول ناهارش
شد. آخ که اگر دردم یکی بودی چه بودی!... اخالق تندش ر
ا تحمل می کردم، می
خواری و مست و پاتیل
شدنش را تاب می آوردم، زیرآبی رفتن هایش را نادیده می گرفتم، منت گذاشتن
های گاه و بیگاهش را پشت
گوش می انداختم، این یکی را چه می کردم که آرزوی یک بار سر یک سفره غذا خوردن با پدر، بر دل بچه
هایم
گذاشته بود؟
سرم را رو به آسمان بلند کردم و در دل بلند خدا را صدا زدم. آن
قدر ماتم زده و گیج دنبال راه چاره ای برای
فرار این هوای خفه ای که هر دم تنگی نفسم را بیشتر می
کرد بودم که نفهمیدم روزم چطور گذشت و چطور سر
از خانه ی پدری درآوردم.
_ می گم ایران، آقاجان اینا می
خوان سید موسی
رو هم دعوت کنن.
حرف گوهر مانند پتکی بر فرق سرم کوبیده شد. وحشت
زده سر چرخاندم و به رحمت که داشت با خونسردی
به حرف های حسینعلی گوش می داد نگاه کردم. حواسش به این طرف نبود انگار.
_ چی شدی؟
نگاهم سمت گوهر کشیده شد:
_ رحمت بفهمه بچه ها میان روزگارم سیاهه.
صنم مداخله کرد:
_ مگه خونه ی تو می خوان بیان که روزگارت سیاه شه؟ موسی پسرخالخه مونه، بچه هاش نوه
،ی مادر پدرمونن
نمی شه که تو مراسما نباشن. ولش کن، تو زیادی بزرگش کردی.
من بزرگش نکرده بودم، خودش به اندازه ی کافی بزرگ و سهمگین بود. صنم درک نمی کرد. و کار ی هم از
دستم برنمی آمد.
235
دستم را لحطه
ای از وحشت روی لبم گذاشتم، بعد آرام پایین آوردم و فکر کردم"
جهنم و ضرر! نهایتش دوباره
کتک می خورم و دست و پام می شکن"
، ولی شاید تونستم یه بار بچه ها رو ببینم و یه کم از این دلتنگیم کم
بشه."
افکارم آه حسرتی شد و از
سینه ام باال آمد و از دهانم بیرون زد. حتی چهره
.ی زیبایشان را از یاد برده بودم
حتما˝ آنها هم دیگر مرا نمی شناختند!
حواسم که جمع اطراف شد، متوجه نگاه رحمت شدم که با لبخندی ژکوند به من نگاه می کرد.
معنای نگاهش را نفهمیدم، پس جواب لبخندش را دادم و با خواهره ا و همسران برادرهایم مشغول کار و
صحبت شدم. آخرشب که از میهمانی برگشتیم.
هر چهار بچه را ردیف کنار هم خواباندم. شیرزاد برای خوابیدن وقت بیشتری از من می
گرفت. وقتی چشمان او
هم به بزم خواب رفتند، برای آوردن آب به آشپزخانه رفتم.
نور مهتاب از شیشه ی پنجره به دا
خل می تابید و نیاز به زدن کلید برق نبود.
پارچ آب را با دست راستم و لیوان را با دست دیگر گرفتم و قصد اتاق کردم که سینه به سینه ی رحمت شدم.
ترسیده نکان محمکمی خوردم و قدمی عقب رفتم کمی از آب درون پارچ روی لباسم ریخت:
_ هییییی! ترسیدم عمه قلی!
صدایش آرامش
وحشتناکی داشت:
_هوم! بترس. خوبه که بترسی! همیشه بترس... همین جوری ام بترس و جمعه دم پر اون توله
ها نرو، اونام دمپر تو
نباشن... دایی می گفت اون پدر سوخته رو هم دعوت کرده.
پشت دستش نوازش وار روی صورتم کشیده شد:
_ جاش بود این عروسی رو عزا می کردم. خودم نمی ر
فتم و قلم پای تو رو هم می شکستم و نمی
ذاشتم بری، اما
بزرگی می کنم و می ذارم این قائله ختم به خیر بشه، ولی...
مکث معناداری کرد و ادامه داد:
_
ولی مثل عقاب باال سرتم ایران! کج رفتن که هیچ، نگاهت هم نباید کج بشه و برگرده اون سمتی که اون تخم
سگا هستن، خرف هم شدی؟!
مادر بودم و در این لحظه دل زبان نفهمم تهدید و ترس نمی فهمید:
236
_ چرا؟ می شه بگی واسه چی این همه...
_چون من می گم.
سرم به تنم زیادی کرده بود:
_
مگه قراره هرچی تو بگی، بشه؟
دستش را پس کشید. از فرق سر تا روی پیشانی اش کشید. مستاصل بود. کالفه اش کرده بودم.
_ ببین. منو سگ نکن! منو دیوونم نکن! وقتی می گم نباید دنبال هیچ اثری از اون گذشته
ی کوفتیت باشی، بگو
چشم.
_ همین گذشته ی کوفتی ای که می گی سه تا بچه من توشونه.
_ بچه های تو...
با شستش به اتاق اشاره کرد:
_ اون چهارتا پدرسوخته
ای هستن که االن دراز به دراز عین جنازه گرفتن خوابیدن، منو خل نکن، بزار آروم
بمونم.
روترش کردم. چقدر نترس وجسور شده بودم:
_ ولم کن تورو خدا! تو خل خدایی هستی، مگه از اول نمی دونستی من بچه دارم؟ مگه ادعا نمی
کردی که
برات مهم نیست؟ مگه اون همه وعده ندادی می
زاری ببینمشون؟
با
پشت دست محکم بر لب و بینی
ام کوبید و موهایم را در مشتش گرفت. صدایش ولی برخالف حرکاتش
هنوز آرام بود:
_ می کشمت ایران، خودت می دونی که ازم برمی آد، هیچ کسم نیست که خون خواهت بشه.
بیچاره! تو هنوز نفهمیدی که من از سرت زیادی ام؟ نفهمیدی که بلبل زبونی می کنی
؟ تو می دونی که می
تونم
زبونت رو از حلقومت بکشم بیرون. بکشم؟
خونی که از بینی به سمت لبم راه گرفته بود، اینبار با کج شدن سرم به سمت گونه
ام راه کج کرد. متوجه نگاهش
شدم که مسیر خون را دنبال کرد. به ضرب سرم را به عقب هل داد، سکندری خوردم و یک قدم به عقب پرت
شدم. سر که بلند کردم با نفرت نگاهش کردم.
او ولی در کمال آرامش منِ لرزان را همان جا پشت سرش جا گذاشت و بی
تفاوت به اتاق رفت و کنار شیرزاد
237