_
چرا؟ چی شده مگه؟
با آرامشی ساختگی ماجرای آن شب را برایش تعریف کردم:
_
وقتی نبودی؛ یکی دو هفته پیش، شایدم بیشتر. یه شب
بچه تب کرد از اون موقع حس می کنم ناسازگار شده.
_ بچه ی سه چهار ساله ساله چه ناسازگاری داره؟
231
_ لباس به تن نمی گیره. انگار بدتر از قبلش شده.
_ واسه سنشه.
نگاهش کردم:
_ حاال یه بار ببریمش، ضرر داره؟
سرش را باال داد:
_ نه! ضرر نداره، می بریم... دو سه روز رفت و آمد بود، اما سرم االن خلوت
تر شده مهتاب هم که شکر خدا
بهتره، با عصا راه می ره، می بریم بچه رو به دکتر نشون می دیم.
ته مانده چایش را سر کشید و استکان کوچک کمر باریک را در نعلبکی کوبید و روی
زمین گذاشت و عزم رفتن کرد:
_ یا علی! می گم ایران.
نگاهش کردم:
_
بله
_ باغ به این درندشتی همین جور بی استفاده مونده. یه گوشه ش رو می
خوام گلخونه بزنم، گالیی که تو
خزرشهر و دریاکنار سفارش می دن برای کاشت، گاهی زیاد می
اد، منم روش زیاد کردن و قلمه زدنشون رو یاد
گرفتم، پرورششونم خوب بلدم، این جا هم بتونم پرورش بدم هم سرم گرم میشه هم واسه خودش یه شغله...
از آن پس بیشتر وقت رحمت یا در خزرشهر و دریاکنار می
گذشت و یا در باغ و گلخانه مشغول باغبانی و
گلکاری بود و من این میان باید میان انبوه درختان پرتقال و نارنگی می
چرخیدم و سینی به دست چای
نیمروزش را به او می رساندم تا مب
ادا چند دقیقه از ساعت مقررش بگذرد و بی آنکه جرعه
ای از آن چای خورده
شود، سینی وسط حیاط واژگون شده و چند روز سرسنگینی و قهرش را تحمل کنم.
این جور وقت ها ذهنم عقب گرد می زد به زندگی سابقم در کنار موسای مظلوم، آن زمان
هایی که زحمت
می
کشید و مانند یک کدبانو
برنج بار می گذاشت و خورشت درست می کرد و من با بی
رحمی همه را در قفس
مرغ ها خالی می کردم و یا چای دم کشیده ی خوش رنگش را وسط حیاط می ریختم.
حاال رحمت داشت تالفی تمام آن ظلم ها را سرم درمی آورد و اگر ده دقیقه از وقت چای، چاشت یا ناشتایی
اش
می گذشت، نه تنها همه ظروف را وسط حیاط واژگون می کرد، بلکه مرا به باد کتک می
گرفت و چند روز هم با
232
من حرف نمی زد و دست پختم را نمی خورد و خودش برای خودش غذا درست می کرد.
* * *
_ دقیقا˝ کی تب کرده؟
دستانم در هم پیچاندم:
_
دو سه هفته پیش بود، از سر شب تا خود سپیده صبح هر چی کردم تبش پایین نیومد، آخرش گالب به
روتون باال آورد تا کم کم تنش خنک شد.
_
چرا همون موقع نیاوردینش؟
نیم نگاهی به رحمت انداختم و در جواب دکتر گفتم:
_ نصفه شب بود، ما هم روستایی ایم، پدرش نبود وسیله هم پیدا نکردم، بعدشم که حالش بهتر شد کال˝ بی
خیال شدم.
پوزخندی زد:
_ حالش بهتر شد بی خیال شدین؟ خانم محترن بچه باشه یا آدم بزرگ فرقی نداره، تب کال˝
،خطرناکه ممکنه
تشنج کن
ه آدم، فلج بشه، زبونش بند بیاد، به چشمش بزنه کور بشه، مغز این بچه خودش همین
جوریشم لنگ
می زد، حاال دیگه بدتر هم می شه حتما˝، البته بدون عکس و آزمایش چیزی معلوم
،نیست انشاهلل که این طور
نمیشه .عکس و آزمایشاتی که می نویسم رو انجام بدبن بیارین طبق اون بررسی یم کنم و نظر قطعیم و می گم.
رحمت اجازه نداد نوک قلم دکتر روی کاغذ بنشیند:
_ آقای دکتر ما چند سال که درگیر این بچه
ایم. پوستمون کلفت تر از اونیه که عکرش و بکنین راست و
حسینی دردی هم ازش دوا می شه؟
دکتر انگشتان دستش را روی میز در هم قفل کرد:
_ راست و حسینی نه! یعنی بنا بر تجربه م بخوام بگم...هیچی!
_پس چرا هی بچه رو ببریم آزمایش ازش خون بگیریم، عکس بگیریم همه
ش بترسه و گریه کنه، در صورتی
که راه درمانی نداره، همون بی خیال بشیم بهتره.
دکتر به صندلی تکیه داد:
_ هر طور مایلید!
233
از مطب که بیرون آمدیم چادرم را درآوردم و با کمک رحمت شیرزاد را به کولم بستم. طفلکم قد بلند بود و
استخوان بندی درشتی داشت، اگر او را به کولم می بستم راحت تر حملش می کردم تا بخ واهم در آغوشم نگهش
دارم.
رحمت همان طور که داشت چادرم را گره می زد، صدایم زد:
_
ایران؟
بینی ام را باال کشیدم:
_
بله؟
_ پیش دکتر اون جوری گفتم، فکر نکنی بی خیالم یا وضع بچه
م به یه ورم نیست. تهران که بودم چند جا
پرس وجو کردم، از دکتر کتابچی هم خواستم تحقی
ق کنه، ولی هیچ
کس حتی یک درصدم بهم امید نداد که الاقل
دلم یه کم خوش شه.
دستی پر مهر روی سر بچه کشید که داشت با آن چشمان معصومش نگاهش می کرد:
_ ولی من که ول نمی کنم، دکتر می گفت علم هر روز بیشتر پیشرفت می
،کنه، شاید فرجی شد و دارویی، عملی
دوایی،چیزی پیدا
شد و بشه کاری واسه این طفل معصوم کرد. آه سنگینی از سینه بیرون داد:
_ اینا رو بهت گفتم که غم به دلت نشینه، گفتم که بدونی می فهمم هر وقت که نگاش می کنی و کاراش
و انجام
می دی گوشت تنت می ریزه، گفتم که بدونی حواسم هست، نگران نباش!
خوشحال بودم که با تمام بدخلق
ی ها و بدرفتاری و بددهنی هایش، این
قدر نسبت به ما احساس مسئولیت
می
کند. رحمتی که برای خواهرش یک ماه تمام از کار و زندگی و زن و بچه و تفریح و راحتی گذشت و
دربه در دیار غربت شد تا توانست خواهرش را دوباره سر پا کند، حتما˝ پدری خواهد بود که برای
،فرزندش
سالمتی فرزندش هر کاری کند و من این را مطمئن بودم و ایمان
،داشتم ولی امان از تقدیر...
****
سال13۶1
:
باید خوشحال باشم، باید سر از پا نشناسم، ولی... ولی رحمت تنم را لرزانده. خط و نشان کشیده که نباید کسی
از کاله به عروسی بیاید!