رایگانسیده هاجر ضیاپور

_ مِن دو مه وَع. هَسّی! چِتّی شِه نِفهمِسّی؟

(من می دونم که هستی! چطور خودت متوجه نشدی؟)

_ بی ادبیه عمه، خیلی ببخشید آخه نه عالئم داشتم، نه هیچی! تازه هنوز به بچه شیر می دادم.

دیگر نگفتم طبق سابقه سه شکم قبلی و حاالتی که داشتم هم فکر نکردم، نگفتم تا مورد سرزنش و زخم زبان

دوباره قرار نگیرم.

_ ایشاهلل این اَتّا ریکائِه!(ایشاهلل این یکی پسره!)

از همین می ترسیدم. تمام دغدغه

ی امروز و روزهای بعدم همین بود. حرفی نزدم و با فکری مشغول به حیاط

رفتم و به کا

رهای عقب مانده رسیدم.

***

_ مِه دِل خِش بِیِه مِه وَچِه یک سال سَر بِیَمو اَمِه نزدیکی، با تمِه وِنِه شی پِر بوردِه دِنبال با ته دَگِردین حتما˝ نرم

،بَینِه تو نا مِه وَچِه جا ن دَرِنِه گیرنِنِه.

204

(دلم خوش بود بچه م بعد سالی اومد نزدیک خودمون، گفتم پدر شوهره گفته برگردن، حتما˝ دلشون نرم

،شده

نگو بچه رو آوردن جلو چشم ما سالخیش کنن)

"نوچ"ی کرد و با بلعیدن باقی مانده ی قند، بدون خوردن چای گفت:

_

چِه شَر دِرِس کِنّی کیجائِه زندگی سر؟چیه؟ زندگی باال پایین دارنِه، مِن و تو دَ کل دعوا و کتک کاریَ

نکِردِمی؟ ا مِه وَچون شِه مَردِم و زنانِ جا دعوا نَینِنِه؟ تازه وِه شِه بِخا سه، هر چی بد با وه وِنِه بِتابِه. (چرا حرف

شر می

زنی دنبال زندگی دختره؟ چشه زندگیش؟ زندگی باال پایین داره، دعوا داره. همین من و خودت، مگه ما

تو این چند سال کم دعوا و کتک کاری کردیم با هم؟ یا

پسرا و عروسامون یا دخترای دیگه با شوهراشون

بحثشون نمیشه؟ دعوا نمی کنن؟ تازه؛ خودش خواسته، انتخاب خودش بوده، هر چی هم هست باید تحمل کنه)

_ تِه دل سنگ بَ یه؟(تو دلت از سنگه؟)

_

،سنگ نی مه، منتِها مِه یاد نَشِیِه چِتی خیط بَیمِه، چِتی مردِم پَلی رِسوا بَیمی

تو شِه تِه دل سَید موسی وِسِه

نسوتِه اوتی وِنِه مردونگی زیر سوال بوردِه؟ ایرون چِه شی وِسِه شی داشته رحمِت رِه شِه سِرِه راه دا؟ این درو

دیوار شونگ بِیَمونِه که نکِن، آخِر عاقِبِت نِدارنِه، وِه گوش هِدا؟ االنِم وِنِه این آ ش بَخِرِه، وِنِه دِلِه زهرِم دا وه

وِنِه بَخِرِه. (سنگ نیستم، ولی یادم نرفته چطور سنگ رو یخ شدم، چطور نقل دهن لق خاله

زنکا شدیم... هستیم

هنوز. تو خودت چی؟ تو دلت واسه موسی نسوخت اون

طوری مردونگیش زیر سوال رفت جلو کس و ناکس؟

ایران واسه چی راه به راه در خونه ش رو واسه رحمت باز می کرد، وقتی

زن موسی بود؟ در و دیوار به صدا

آمدن گفتن نکن، عاقبت نداره، تو گوشش رفت؟ نه! یه گوش در بود، یه گوش دروازه. االنم آش کشک

خاله شه، بخواد نخواد باس بخوره، حتی اگه توش زهر باشه)

پیرزن مغموم و ناراحت از زندگی از هم پاشیده ی خواهرزاده ی محبوبش جواب داد:

_ نا! ی اد نَکِردِمِه، مِه یادِم نَشورنِه، هنوز که هنوزه مِه دل موسی و اون سه تا طفل خِدا وِسِه خونه، منتِها نَوِ نه

ساکت هِنیشیم اَمِه وَچِه رِه رِزرِز هَکِنِن کا.

(نه! یادم نرفته، یادمم نمیره، هنوز که هنوزه دلم برا موسی و اون سه تا طفل معصوم خونه، ولی نباید ساک ت

بشینیم بچه مونو تیکه تیکه کنن که.)

_ گَد نکِن! (بزرگش نکن!)

205

روی دست هایش به سمت شوهرش رفت:

_

،تو روز شورنی صحرا، تا نماشون سِرِه دَنی، مِن این سِرِه دِلِه شِه خِدِرِه به نِشتوسِن زَ مه، اَی نَتو مه، کَهومارِمِه

سنگ نیمِه کا، دِرِ سه خِطا هَکِردِه، صد سالم بِگذِرِه، اَی مِه وَچوعِه، مِه تنِ پاچوعِه، تِه خِرزا اِتی وِرِه زَ نه که

وَچِه شونگ تا اینجِه اِنِه، چَ نه راه هَسه مگه، اَتّا میرهاشم و جان بِرار میون دَرِنِه وَع، خیابون بیابون شورمِه

اِشتومِه مردِم وِشون خَوِه گِنِنِه.

تو روز می ری سر زمین، تا غرو

ب خونه نیستی، اما من تو این خونه هر گوشه می

رم و خودم رو به نشنیدم

می زنم نمی تونم. سنگ که نیستم، درسته خطا کرده، ولی صد سالشم بشه، بچه مه، پاره ی تنمه، اون خواهرزاده

ی

خدانشناست یه جوری به باد کتکش می گیره که صدای شیونش تا اینجا می آد. مگه چقد راهه! یه خو

نه

ی

میرهاشم و جانبرار وسطه. حتی حموم هم میرم یا مغازه یا خیابون، همه دارن در موردش حرف میزنن)

بغض امانش را برید. مکث کرد.

_

خا چی؟ چن سال پیشِ بدبختی رِه یاد بَکِردی؟ بابا! گِمِه شِه بِخا سه، مِن بورِم چی با وم؟ بورِم وِشونِ جِلو رِه

بَیرِم دعوا دَکِفِم؟ ن انِنِه تِه کیجا شِه هیچی نانِه، تِرِه کِنِه سگ بَیتِه؟ نانِنِه بیوِه زن زِنا اَی بیشتر ارزش نِدارنِه؟ مگه

جز الل بَ ین اَی چاره دارمِه؟ اَمِه زِبون وِشونِ پَلی کِتاعِه.

(که چی زن؟ یادت رفته بدبختی

های چند سال پیش رو؟ بابا میگم خودش خواسته، من برم بگم چی؟ برم

جلوشون رو بگیرم، دعوا کنم، بگم چرا اله و بله؟ نمی گن خود دختره چیزی نمی گه، تو چرا بل می

گیری؟

نمیگن ارزش زن بیوه بیشتر ازاین نیست؟ بابا مگه چاره ی دیگه

ای غیر از سکوت دارم؟ زبونمون پیششون

کوتاهه زن، بفهم اینو).

کالفه برخاست و به نیت وضو بیرون رفت که ص

دای آرام زن از پشت سر قدم

هایش را متوقف کرد و دستش

روی آستین پیراهنش خشک شد:

_ گوهر زودتِر راهی هَکِنیم بورِه.

(گوهر رو هر چه زودتر بهتره بفرستیم بره)

_ چِه شی وِسِه؟ حرفی بَ یه؟ هیشکی هیچی با ته مگه؟ (برای چی؟ حرفی شده؟ کسی چیزی گفته؟)

برای رو نشدن در

وغی که داشت سمبل می کرد نگاه به فرش دوخت و گفت:

_

نا! حرف که نَیه کا. کی خا سه حرف بَزِنه! دِ ساله نومزِه هِنیشتِنِه، جوانِنِه، کم طاقِتِنِه، کمتِر بیشتِر جمع و جور

206

هَکِنیم، بورِن شِه زندگی سَر، بی ترِه.

(نه حرفی نشده. کی میخواست حرف بزنه! دو ساله که نام زدن، جوونن، کم طاقتن، جمع و جور کنیم، برن سر

خونه زندگیشون زودتر، بهتره.)

خستگی کار روز کنکاش حرف های مرموز زن را سلب کرد:

_

اِما که شِه نَتومّی بوریم باوّیم بین عروسی بَیرین کا، سَید مش حسن شون شِه وِنِه پیشقدِم با ون. فِردا نانِنِه

شایِد خبِر مَوِر با وه ؟ تو شِه ندونی اینارِه؟ (ما که خودمون نمیتونیم بریم بگیم بیاین عروسی راه بندازاین، باید

خود سید مش حسن اینا پیشقدم بشن، فردا نمیگن شاید خبریه؟ خودت نمیدونی اینارو؟)