رایگانسیده هاجر ضیاپور

لبخند تا آمد روی صورتش جان بگیرد و

گره کور اخم هایش را باز کند، صدای گریه

ی لیلی وادارم کرد دست

از خلسه ی تازه پا گرفته ی بینمان بکشم و سراسیمه به داخل برگردم.

لیلی بین رختخواب

ها گره خورده بود و گرسنگی و تنهایی مزید بر علت شده بود که به تنها ریسمان پیش

رویش چنگ بزند و برای آتش زدن دل من گ

ریه کند. سرش را روی شانه

ام نگه داشتم و آرام کمرش را نوازش

201

کردم تا آرام بگیرد و از پنجره

ی مقابلم به آسمان زل زدم، در دل آن همه سیاهی، فقط یک ستاره چشمک

می زد!

ماه با آن همه عظمت مانده بود با یک ستاره که اگر از دستش می داد، بیچاره ی تنهایی و رسوای عالم می

!شد

مانند من و لیلی دخترهایم، جوادم، موسی، خانواده ام و حتی رحمتی که به پای عاشقی، سُست وعده

های

دروغینش شده بودم.

***

چند ماه بعد...

دستم را داخل برنج گرداندم، نوک انگشتم را به دهان بردم تا از میزان مزه

اش مطمئن شوم، از اندازه بودن

نمکش که خیالم راحت ش د، برخاستم و خم شدم، دو دستم را جلو بردم برای برداشتن قابلمه که حس کردم

زیر دلم تکان خورد. دستم نرسیده به قابلمه خشک شد و گیج و گنگ نگاهی به شکم تختم کردم که انگار نه

انگار چهار شکم زاییده. سرم را باال آوردم و به لیلی که افتان و خیزان دنبال بچه اردک ها می کرد و همبازی

شان

شده بود، نگاه کردم

_چاشت بَیه کا، ای کِ خانّی پِال سر بِلّی؟ تِه مردیشون االن اِننِه.

)ظهر شد دختر، کی می خوای غذا رو بار بزاری؟ شوهرت اینا االن میان(.

با صدای عمه از شوک درآمدم و سریع قابلمه را گرفتم و به سمت اجاق گاز سه شعله ای که گو

شه

ی آشپزخانه

بود رفتم. هر چه فکر می کردم جور در نمی

آمد. چطور متوجه نشده بودم؟ من که هنوز داشتم به لیلی شیر

می دادم. کبریت زدم و گاز را روشن کردم.

اگر این یکی هم دختر باشد، چه؟ سر لیلی کم بدبختی کشیدم، حاال که عمه و طایفه

اش هم به رحمت اضافه

شده بودند.

از سوزش دستم"اوف" کشداری گفتم و چوب کبریت سوخته را گوشه

ای پرت کردم. پاک یادم رفته بود

خاموشش کنم. نوک انگشتم را به دهان بردم تا با بزاق دهان سوزشش را کم کنم.

سر ناهار حواسم سر جایش نبود. عمه که طبق معمول چند بار به بهانه ای مرا از سر سفره بلند می کرد هم

انگار

متوجه احوالم شده بود که زیاد کاری به کارم نداشت.

202

بی حواس قاشق به قاشق غذا به دهان لیلی می بردم و خودم چیزی نمی

خوردم، در همان حال باز هم از ذهنم

گذشت چطور متوجه نشدم. مگر بی تجربه بودم؟ چطور حالم بد نشده بود؟ چطور به این زودی... چشم باال

آوردم و به رحمت نگاه کردم که با اشتها مشغول خوردن بود.

اگر این.بار هم دختر به دنیا می آوردم، باید جل و پالسم را جمع می کردم و از این خانه می رفتم.

با این که لیلی یک سالش تمام شده بود، ولی روی خوش آن

چنانی از رحمت ندیده بودیم. سادات خانم

می گفت هر وقت بچه شیرین زبا

نی کند مهرش به دل پدرش می افتد، ولی رحمت با همه ی شیرین زبانی

های

لیلی نهایت روی خوش و قربان صدقه اش یک"پدر سوخته" بود که حواله اش می

کرد و لبخند کمرنگی که

تنگش نشان می داد.

_

کیجا تِه پِلّا سِجمِه بَیه. (دختر پلوت ساچمه.ای"دون دون شده")

عمه در حالی ای

ن حرف را زد که کمی از برنج را باال برد و دانه دانه روی سفره ریخت، انگار می

خواست روی

زمین بذر بپاشد.

_ دَ سه پِشت داغ بَخِرِه، بلِد بونّی چِتّی پِال دِرِس هَکِنّی.

)پشت دستت داغ بشه می فهمی این دفعه چطوری برنج رو درست در بیاری(.

نگاه سر به زیر رحمت هم چ

یزی نشان نمی

داد. با این حال ترسیده بودم. من تا ابد از این خانواده و

واکنش هایشان واهمه داشتم . سخت بود هر لحظه به هر بهانه ای حتی به یک سیلی هم که شده مهمان شوی.

رحمت بعد از ماجرای تصادف و اینکه خودش گفته بود خسته شده در خزرشهر بابلسر به باغبانی مشغول شد

و سرش حسابی گرم بود. از وقتی که به خانه ی عمه نقل مکان کردیم صبح با دوچرخه اش به سر کار می

،رفت

ناهار برمی گشت و بعد از چرت نیم روز و خوردن چای تا غروب آنجا مشغول بود.

خوبی این شغل این بود که هم نزدیک ما بود و شبها تنها نبودم و هم کل روز در خانه نبود تا

گیر بی خود دهد.

خانوادگی عادت داشتند به سبزی هرز درآمده ی درون باغچه هم ایراد بگیرند.

عمه که خیلی روی کدبانو بودن و خوب درآوردن غذا و جا افتادنشان اصرار داشت و اگر بهترین غذا را هم

می پختم و سر سفره می آوردم، حتما˝ ایرادی از آن درمی آورد و باعث کتک خوردن

م می شد.

خواهرهای رحمت هم که هفته ای یک بار می آمدند حتی از طرز لباس پوشیدنم هم ایراد می

گرفتند، چه برسد به

203

نحوه ی خانه داری ام. خودشان را همه چیزدان و همه چیز تمام می

دانستند و از نه فقط من، که از همه ایراد

می گرفتند. در این میان تنها کلثوم بود که کمی آر

ام

تر بود و کمتر کار به کسی داشت و سرش به خودش و

زندگی اش گرم بود. در مقابل زینب و صغری و مهتاب با این که حتی مرا به اسم هم صدا نمی

زدند و به ظاهر

برایم احترام قائل بودند و"زنداداش" یا به زبان بچه

ها"زندایی" خطابم می

کردند، در مقابل هیچ وقت از نیش

زبانشا

ن در امان نبودم.

ما از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و خوب می شناختم

شان. این رفتارها از بدذاتیشان نبود، بلکه طبیعتی

پرخاشگر و ایرادگیر داشتند؛ همه شان، از زن بگیر تا مرد!

_ مِه نظِر سنگین باوّی!( فکر کنم حامله باشی! )

تعجب نکردم. عمه زنی دنیا دیده بود و طبی

عی بود که از حاالتم پی به وضعیتم ببرد.

_ نمی دونم عمه.