رایگانسیده هاجر ضیاپور

اصال˝ خودت و بچه هات باهم برین .حاال کارت به جایی رسیده که تو دهن من بزنی؟

توعه پاپتی؟ آخ که بد بهونه

ای دادی دستم موسی. خودت گور خودت و و این زندگی کوفتی رو کندی. من از

اولم دلم با تو و این زندگی نبود. من قبال...˝

دست روی بینی اش گذاشت و با صدایی آرام و ترسناکی نجوا کرد:

_هیش! بهتره صدات

و ببری ایران. بیشتر ازاین

خودت و از چشمم ننداز. من...

صدایش لرزید:

_من مردت بودم و از صدای نفسات می فهمیدم حالت چه جوریه، همون شبایی که اون دو تا بی

ناموس

می اومدن تو چشات چراغونی می شد تا شبایی که به اصرار تو همه زیر یه کرسی می

خوابیدیم... همه رو

می فهمیدم ایران. همه چی رو متوجه م

ی شدم ولی...

140

پشت کرد. دستی دور لبش کشید و زیر چانه اش نگه داشت. وقتی به سمتم برگشت چشمانش شراره

ی آتش

بودند:

_ پس بسًه توضیح بی مورد نده، سکوت من و هم پای بی غیرتی و غرمساقیم نذار و خودت و ازاین خوارتر نکن.

دستش را سمت در پرت کرو:

_حاالم هری!

بعد طوری با استهزا و کینه سرتا پایم را برانداز کرد که حس کردم الشه ای بی ارزشم. درحالی

که هر دو دستش

را روی کمرش گرفته بود و پشت کرد و سرش را به سقف گرفت.

بهانه ی خوبی برای قهر پیدا کرده بودم. با غضب رو برگرداندم و شتاب

زده سراغ صندوقچه رفتم و رخت

ولباس اندکی که داش تم را درون بقچه پیچیدم. تمام مدت در همان حالت ایستاده بود و با چشمانی بسته سرش

را به سمت سقف خانه گرفته بود. انگار او هم دیگر بریده بود!

در این چند سال هر سازی زده بودم رقصیده بود. هر کاری می.کردم اعتراض نمی.کرد. این اولین باری بود که

این طور جلویم درآمده

و تندی کرده لود. دروغ چرا، کمی از حال دگرگونش ترسیده بودم، اما عشقی که در

درونم شعله می کشید دلیر و جسورم کرده بود.

سراسیمه چادر به سر کردم و وارد حیاط شدم. حسی وادارم کرد تا سر برگردانم! موسی را دیدم که کنار

رختخواب اعظم نشسته و احترام و جواد هم روی پاه ایش. درب حیاط که پشت سرم بسته شد چیزی در دلم

فرو ریخت. به قدم هایم سرعت بیشتری بخشیدم. بعدا˝ هم می توانستم از بچه هایم د لجویی کنم و دلشان را به

دست بیاورم. در این لحظه باید ازاین مهلکه می گریختم، باید خود را به زادگاهم احمدکال می رساندم.

فصل نهم

درست دو هفته است که مهمان در خانه ی پدری هستم. در خانه ای که در آن به دنیا آمده

ام و شانزده سال

زندگی کردم، احساس غریبی می کنم. راحت نیستم. دلم خانه ی موسی را هم نمی

خواهد، از اول هم

نمی خواست، ولی این جا را هم دوست ندارم.

روزی که به قهر آمدم گمان می کردم موسی ب

ه دنبالم می آید. نازم را می کشد. برای برگشتنم اصرار می

کند ولی

141

در کمال تعجبم از او خبری نشده، هرچند که قصد نداشتم دوباره به زندگی او برگردم، اما این غفلت او نسبت

به من و بازگشتم جای بسی تعجب دارد. دلتنگ بچه ها و دل آشوب وضعیت اعظمم.

حسینعلی به طرز مرموزی س

اکت است، ولی نگاهش! نگاهی که هر وقت به سمت من کشیده می

شود در خود

خشم دارد. از روزی که برای بازکردن گره

ی سکوت من به دیدن موسی رفت اخالقش این طور شور و تلخ

شد. و گمان نکنم دیگر ان شهد شیرین برادری را بتوان در رفتارش دید.

نمی دانم چه بینشان گذشت که وقتی آم

د بی هیچ حرفی به باد کتکم گرفت و حاال هم این

طور به خونم تشنه

است و منتظر است تا خطای دیگری ببیند تا آماج خشمش مرا هدف بگیرد. از روزی که سر و کله ی خانواده

ی

عمه با رفت و آمد های گاه و بی گاه با بهانه و بی بهانه به خانه مان زیاد شده بود وخامت اوضاع بیشتر و

بیشتر

شد. انگار بو برده بود که ماجرا از چه قرار است.

این جا با تمام غربتی که گریبانم را گرفته نگاه ها بیشتر از هرچیز آزارم می

،دهد، دلم برای بچه هایم تنگ است

ولی جرات ابرازش را ندارم.

اجازه بیرون رفتن از خانه را هم ندارم و در میان تمام دلتنگی

ها، ندیدن

رحمت بیشتر از همه عذابم می دهد.

بیست روز از دعوای منو موسی می

گذشت که دادخواست طالق و پدر شوهر مهربانم هر دو همزمان به

خانه مان آمدند.

_

مَش قِربون خِدا دو نه مِن دَ کل خَبِر نِداشتِمِه

) مش قربون، خدا خودش می دونه که من اصال˝ خبر نداشتم)

نفسی گرفت:

_

خا زندگی دِلِه دعوا بو نه، نزا بو نه، مگه وَچِه بازیه؟ سَید موسی جا پِرسِمِه اللِ غول واری جآواب نَدِنِه، شِما

نَدو ننی چِتی بَ یه؟ وِشون خار بینِه کا( خب تو زندگی همه ازاین دعواها هست، مگه بچه

بازیه؟ از موسی

می پرسم الل مونی می گیره، جوابم و نمی ده، شم

ا نمی دونین چی شده؟ اینا که میونه شون خوب بوده باهم)

پدر با خاطری مکدر جواب میدهد:

_

چی باوِم! ایران که گِنِه القِلی وِنِه دَ سه جا بَکِتِه بَخِردِه وَچِه صورت رِه، موسی وِرِه بَزّو سِرِه جا بیرون هَکِردِه

)چی بگم! ایران که می گه ماهیتابه از دستش افتاده خ ورده به صورت بچه، بعد موسی کتکش زده و از خونه

142

انداختش بیرون(

_ موسی اهل این برنامه ها نِیِه. شِما بُووِر کِنِنی؟ وِنِه جان زن و وَچِه وِسِه در شِیِه.

) موسی اهل این برنامه ها نبود. شما باورتون می شه او همچین آدمی باشه؟ اون جونشم واسه زن و بچه

ش در

می رفت(.

بعد رو به مادر می گوید:

_ محرِم خانِم بی زحمت ایرانِ باو بِیِه هارِشیم چِتی بَ یه، اصال˝ وِنِه حرف حساب چِشِیِه

) محرم خانم بی زحمت به ایران بگین بیاد از دهن خودش بشنوم ماجرا رو، اصال˝ ببینم حرف حسابشون چیه(.

مادر به سراغم می آید درحالی که در پستوی اتاق سردرگریبان دارم؛ نه برای زندگی

،ام که با وجود سه فرزند

نافرجام مانده، که به خاطر آمدن عمو)پدر موسی( تا مبادا با پادرمیانی و ریش

سفیدی، دوباره مرا به زندگی

جهنمی قبل برگردانند وباعث شوند دوباره از عشقم دور بمانم. بعد از این که سالم دادم و برخالف همیشه

به

سردی جواب گرفتم عمو پرسید: