ماهی تابه
ای که برای درست کردن غذا روغن درونش ریخته بودم و سرخِ سرخ بود. حتی صدای جلز و ولزش
137
در آمده بود را به
سمتش پرت کردم. طفلک گمان نمی کرد بخواهم چنین کاری کن
م. اصال به ماهی
تابه نگاه نکرد. همچنان داشت
با دهانی باز ونگ می زد و به من نگاه می کرد.
تا خواست به خود بجنبد ماهی
تابه به او رسید به صورت
همچون ماهش خورد. و روغن داغ روی گونه ی راستش ریخت و تا چانه اش راه گرفت.
تکان محکمی خورد. برخاست و همراه با جیغ و گ ریه، به خاطر سوزش شدیدی که دچارش شده بود به این
طرف و آن طرف پرید و تقال کرد. نفسش داشت بند می
،آمد. هیچ کاری نکردم، مغزم خالی بود، شوکه بودم
انگار کمی هم ترسیده بودم. ایستادم و گیج و منگ به تالش های بیهوده
.اش برای رفع سوزش نگاه کردم
همزمان در خانه باز شد و موسی بدون آن که درب را پشت سرش ببندد سراسیمه به داخل آمد:
_
چیه؟ چه خبره؟
اعظم را که در آن حالت دید یک لحظه، فقط یک لحظه خشک شد، اما به سرعت به خودش آمد و به طرفش
رفت و در آغوشش کشید. اعظم سعی کرد از آغوشش پایین بیاید ولی او دست پشت کمرش گذاشت و به
سم
ت در دوید. و من همان جا ایستاده مات به در باز پشت سرش ماندم.
دوساعتی از رفتن موسی می گذرد و خانه در سکوت مرگباری به سر می
برد. حتی جواد هم انگار اوضاع غیر
طبیعی راحس کرده بود که هیچ صدایی از او در نمی آمد...
احترام مغموم و ترسیده کنج اتاق در خودش جمع شده
بود و نگاه ناباورش را به قالی دوخته بود.
_ بیا یه چیزی بدم بخوری.
نگاهش را از قالی نگرفت. صدایش ولی لرز ریزی داشت وقتی می خواست جوابم را بدهد:
_ وابمیستم بابا اینا بیان با اونا بخورم.
کمی میان چهارچوب در ایستادم و نگاهش کردم. دخترکم از من ترسیده بود؟ بدو ن حرف دیگری عقب گرد
کروم و سر وقت جواد رفتم. جوادی که وقتی در آغوشش گرفتم دستش بند روسری
ام شد و تا وقتی به خواب
عمیق نرفت رهایش نکرد.
صدای در که آمد جواد را توب رخت
خوابش خواباندم. برخاستم و چند قدم جلو رفتم. همزمان موسی پایش را
از پاشنه در داخل گذاشت. چن
د لحظه نگاهم کرد بعد سمت رخت
خواب تلنبار شده گوشه اتاق رفت. بدون
آنکه اعظم را پایین بگذارد یا به من بدهد با نوک پا یک تشک پایین انداخت. رخت
خواب ها ولو شدند. جلو
138
رفتم تا کمکش کنم. ناچار عقب کشید و فرصت داد تا من رخت خواب را بیاندازم.
اعظم را که روی بالشت خواباند چشمم به صورت باندپیچی شده اش افتاد. دلم ریش شد ولی زبان به دهان
گرفتم. همان جا نشست و روی موهای اعظمی که در خواب هم دل می
زد دست کشید. کمی که گذشت و اعظم
آرام گرفت. او را رها کرد و سر خودش را به مچ دستی که بند زانویش بود گذاشت؛
_ آخ!
کمی در همان حا
لت ماند و به یکباره نگاهش سمت منی که بالتکلیف و منفعل ایستاده بودم کشیده شد. آن
قدر
خیره خیره نگاهم کرد که مجبور شدم دست پیش بگیرم. طلبکار نگاهش کردم؛
_
چیه؟
صدایش خش برداشته بود. مانند کسی که روز ها و هفته ها حرف نزده باشد:
_ چی شد؟ چی باعث شد که اون قدر
عصبانی بشی که صورت این طفل معصوم رو به این روز بندازی؟
کالفه شدم. عذاب وجدان هم داشت گریبانم را می گرفت:
_ چه بدونم! اون قدر گریه کرد که اعصابم بهم ریخت. یه آن نفهمیدم چی شد...
با حرص غرید:
_ نفهمیدی چی شد؟ زن حسابی اگه می زدی تو سرش چی؟ اگه خدای نکرده می مرد....
از عمق جانش آه کشید. درد از کلمه به کلمه ی جمله اش می چکید:
_دکتر گفت تا آخر عمر جاش می مونه ایران.
کف هر دو دستم را جلویش گرفتم:
_ خب حاال می گی چیکار کنم؟ به جهنم که...
تا به خود بجنبم برخاست. از روی اعظم خوابیده رد شد و چنان با پشت دست روی دهانم کوبید که چشمانم
سیاهی رفت.
مات و مبهوت با دستی که روی لب مانده بود نگاهش کردم. این روی او را هرگز ندیده بودم.
_
دو، سه ساله هر غلطی کردی پا رو غیرتم گذاشتم و به خاطر این سه تا طفل معصوم صدام درنیومد، میرفتی
حموم، تا ظهر طول ممی دادی، واسه این ک
ه خسته نشی، مثل کنیز مطبخ برات غذا می
پختم، به جای قدردانی رو
ترش می کردی و فحش می دادی، همه رو می ریختی جلو نرغ و خروسا. می
رفتی دس به آب، از چاه حیاط
139
برات آب باال می کشیدم می آوردم... خودم می شستمت که بدونی چقدر برام عزیزی، آب و می
ریختی رو سر و
تن من
و
طهارت نکرده می اومدی بیرون، می
گفتی نجس بمونی بهتر از اینه که آب دست من پاکت کنه.چرخی
زد و دستی به صورتش کشید و دوباره رو به من با صورتی ارغوانی تر از قبل با دندان هایی کلید شده غرید:
_ چند وقته رنگ زنم و تو رختخواب ندیدم. چند وقته تمکین نکردی؟ به روت آور دم؟ دلگی کردم؟ مجبورت
کردم؟
به تخت سینه اش زد:
_ همه رو ریختم تو این دل بی
صاحابم، بازم به خاطر این سه تا بچه که از مهر مادری محروم نشن. دوسِتم
داشتم. اما دیگه کاردو به استخونم رسوندی دختر مش قربون! این دفعه دیگه پای بچه
هام درمیونه. سر اونا دیگه
کوتاه ن
می آم، نمی تونم وقتی بیرونم دلم همه ش شور اینو بزنه که االن مادرشون سرشون بالیی نیاره.
"مادرشون" را آن
قدر پراستهزا بیان کرد که یک لحظه از خودم بدم آمد. به سرعت خودم را جمع کردم و
طلبکار تر از قبل گفتم:
_
دوسَم داشتی؟ یعنی االن دیگه نداری؟ نه تورو خدا
بیا دوسم داشته باش. بیچاره! من عقم می
گیره از تو و
دوست داشتنت. حالم بهم می خوره وقتی بهم نگاه می کنی یا بهم دست می زنی، فکر می
کنی برام مهمه یا این که
من دوسِت داشتم یا دارم؟ برو به جهنم!