دست چپم را ستون تنم کردم و برخاستم. اعظم به بغل رو به زهرا گفتم:
_
،زهرا جان حواست به احترام باشه تا من یه سر به غذا بزنم باشه؟
104
_ چشم! خیالت راحت خاله.
خیالم که راحت نبود، اما از پلک های خسته و مست خواب هردویشان حداقل می
توانستم امید داشته باشم که تا
پشتم را بهشان کردم باز خراب کاری نمی کنند؛ خدا را شکر نای انجام هیچ کاری نداشتند.
از در بیرونی خارج شدم که باز صدای صحبت مهم
ان
ها را شنیدم. شنیدن صدای آن لعنتی چنان ترسی به جانم
می ریخت که پاهایم را سست می کرد.
غذا روی آتش به قل قل افتاده و مطبخ را حسابی گرم کرده بود. روی حصیر کف مطبخ نشستم و دخترک تپلم
را در آغوشم دراز کردم تا بخوابد.
دست کوچکش را طبق عادت روی سینه
ام گذاشت
و پلک بست.
به دیوار تکیه دادم و چشم هایم را بستم، همان
طور چشم بسته شروع به خواندن الالیی کردم تا خوابش سنگین
شود. کم کم خستگی مرا نیز به خواب دعوت کرد و تازه داشتم ازین عالم جدا می
شدم که با شنیدن صدای
مردانه ای زیر گوشم هراسان از جا پریدم.
_ هنوزم صدات قشنگه!
یکه خورده تکیه از دیوار گرفتم. رحمت در فاصله
ی کوتاهی از من روی زانوهایش نشسته بود و نگاهم
می کرد.
_ چیزی می
خوای پسرعمه؟
از حالت منگی چرت چند دقیقه ای ام در آمدم، شوک زده پرسیدم:
_ تو این جا چی کار می
کنی؟برای چی اومدی این جا؟
_ خونه غریبه که نیومدم، اومدم خونه
ی دخترداییم که ازقضا شوهرش دوست دوران کودکیم بوده. کار بدی
کردم؟
گره کوری میان ابروانم انداختم و با بند کردن دستم دور تن اعظم توپیدم:
_ هه! خونه غریبه نیومدم. برو پی کارت!
بدون مالحظه بازویم را چسبید:
_ ایران تو چت شده؟ چرا این جوری حرف می زنی؟ من و ببین. رحمتم! نگو که فراموشم کردی.
تنم را به خاطر اعظمِ در آغوشم آرام عقب کشیدم:
105
_برو پی کارت پسرعمه. این چرت و پرتا چیه می
گی؟ معلومه فراموشت کردم، الحمداهلل کور شدی شوهر و
بچه هامو هم نمی
بینی؟
لب پایینش را محکم با دندان گزید. عضالت ف
کش را می دیدم چطور روی هم فشار می دهد:
_داری لج می کنی، داری با من لج می
کنی ایران. وگرنه تو همون ایرانی و من اومدم که تمومش کنم، من هنوزم
دوستت دارم.
یک چشمم به درگاه مطبخ بود و چشم دیگرم به رحمت و نگاه براق و خواهش مندش.
اگر موسی سر می رسید چه جوابی بر
ای این خلوت اجباری داشتم؟ پاک ابرویم می رفت.
_ تو زده به سرت، اومدی تموم کنی؟ فکرنمی
کنی یه چند سالی دیر اومدی؟ من االن زندگی خودمو دارم، پس
واسه خودت چرت و پرت بلغور نکن. مهمون خونه منی و احترامت به عنوان مهمون واجبه، ولی مابقی ماجرا
تموم شده س.
ناباورا
نه نگاهم کرد:
_ ایران چرا مثل غریبه ها باهام حرف می زنی؟ الزمه بازم یادت بیارم که کی ام؟ تو مگه....
کمی صدایم را باال بردم تا حساب کار دستش بیاید:
_ چون هستی! تو برام غریبه ای، پس بسه و حرف اضافه نزن. چون نمی خوام صداتو بشنوم.
فرصتی ندادم تا این بحث آز
اردهنده را ادامه دهد. از کنارش رد شدم و با قدم
های بلند در حالی که حواسم بود
بچه از بغلم نیفتد با نفسی به شماره افتاده خود را به حیاط رساندم. تا آمدم از پله
ی ایوان باال بروم در اتاق باز
شد و موسی به ایوان آمد:
_
ایران خوبی؟
بند دلم پاره شد. چیزی دیده یا
حرفی شنیده بود؟ صدایش را پایین آورد و با نگاهی به پشت سرش ادامه داد:
_
خانم جان اینا شام ماندگارن گویا، غذا آماده نشده؟
تمام وحشتم از فکر این که به دنبال رحمت آمده تا مچمان را بگیرد به آنی محو شد. لحظه
ای فراموشم شد که
موسی اهل این حرف
ها نیست. با خیالی
آسوده در جوابش گفتم:
_ حاضره، خیالت راحت. هر وقت خواستی بگو سفره بندازم.
_ بچه پاش چطوره؟ آروم شد بچه؟ سرم گرم مهمون شد نشد کمکت کنم بهش برسی.
106
سرم را با لبخندی مضحک تکان دادم:
_ در رفته انگار، ورم هم داشت فعال ضماد گذاشتم تا ببینم چی می شه. االن که آرو م شده خوابیده. فردا بشه
اگه بهتر نشد ببریمش پیش شکسته بند.
بیچاره نگران همه کس و همه چیز بود:
_
زهرا چی؟ اونو چیکار کردی؟ رفت خونشون؟
_ نه! کوکب نیومد دنبالش، ولش کن بزار بمونه، اونم داره می خوابه.
دستش را برای بغل کردن اعظم پیش آورد و من بدون تعارف حلق ه آغوشم را شل کردم. دخترک در حالت
خواب سنگین تر هم می شد.
_ اینا چرا یهو بی خبر پاشدن اومدن این
جا؟
.
دست آزادش را روی بینی اش گذاشت:
_ هیس! یواش تر. زشته می شنون. این جور که آقا جالل می
گفت غروبی کاله کار داشتنم، دیگه به شب خوردن
اومدن این جا
_ مگه تا خ
ونشون چقدر راه بود که می گن به شب خوردن!
نگاه شماتت بارش چشم هایم را نشانه گرفت:
_
ایران جان امروز زیادی خسته شدی انگار، افتادی رو دنده غر زدن، نه؟ مهمون حبیب خداست خانم. بیا برو
تو خونه، این قدر کج خلقی نکن.
با مکث صدایش را پایین تر آورد:
_ راستش تعارف زدمشون امشب بمونن از قرار قبول کردن، شب ماندگارن!
با چشم هایی از حدقه درآمده و صدای بلندی گفتم:
_ نه!
_ سید موسی!
صدای رحمت فرصت شماتت دوباره را از موسی گرفت. هر دو به سمتش برگشتیم:
_
آقا رحمت آب بود تو دسشویی؟
107
_ بله، فقط....
نگاه سنگینش که روی من و موسی و فاصله ی اندک میانمان که به اعظم متصل می
شد، را شکار کردم و در
ادامه ی نطق کور شده اش با لحنی نه چندان دوستانه گفتم:
_
چیزی شده پسرعمه؟
بیشتر نیتم این بود که موسی متوجه نگاه سنگینش نشود.
دستی پشت گردنش کشید. کالفگی اش مشهود بود:
_
نه فقط... فقط
می خواستم بگم ببخشید ما بی موقع مزاحمتون شدیم. راستش جالل اصرار کرد، ما هم...
موسی راه را برایش باز کرد تا رد شود: