رایگانسیده هاجر ضیاپور

با بغل کردن اعظم که بغ کرده آماده ی تلنگری برای گریه بود توپیدم:

_جز جیگر بزنی بچه! جای تورو تنگ کرده مگه؟ بچه می خواد بهت توت بده اون وقت تو باهاش این

طوری

می کنی؟ لیاقت نداری؟ از صبح تا شب با زهرا عین بز این ور و اون ور می پری حاال با خواهر خودت نمی تو نی

101

بسازی و چشم دیدنش و نداری؟

با قهر رو برگرداند. از شتاب گردش گردنش موهای آشفته اش روی صورتش پرت شد.

آمدم بگویم که تو بزرگ شوی چه می شوی که صدای یا اهلل موسی را شنیدم و خنده

.ی آشنایی خشکم کرد

،گمان کردم موسی کوکب و شوهرش را که به دنبال زهرا آمده بودند

به داخل دعوت کرده.

دو دستم را بند تن اعظم کردم و به سمت پنجره قدم برداشتم. با دیدن دو مرد جوان و قد بلند که وسط حیاط

بودند، بیشتر خشکم زد. میهمان ها نزدیک تر می شدند و من تند تند پلک می

زدم تا از این توهم ترسناک رهایی

یابم، اما هر چه نزدیک تر می شدند توهم

م بیشتر به حقیقت نزدیک می شد.

من با این سایه قد بلند بزرگ شده بودم و روزگار درازی مشق عاشقی می

کردم و حاال بعد از پنج سال که از او

و هر چه متعلق به او بود فرار کرده بودم، بودنش این جا، آن هم در خانه ی من شوخی جالبی نبود! آن قدر بد

که همه ی جانم چون چوبی خ

شک شد و به سکسکه افتادم.

_ یااهلل! ایران خانم بیا مهمون اومده.

مغزم خالی از کلمات بود. با باز شدن در خانه خودم را به احترام رساندم و با کشیدن دستش از جا بلندش

کردم.

_ آیییی! مامانی پام درد می کنه.

بهانه ام جور شد:

_ خب پاشو برات ضماد درست کنم بزارم رو

ش زودتر خوب شی.

داشتم مانند مریضی که پس از سال

ها تحمل بیماری تازه کمی بهبود یافته و با رویارویی با مریضی دیگر احتمال

دوباره مبتال شدنش می رفت، فرار می کردم.

او همان بیماری بود که به جان عافیت زندگی ام می افتاد. دلم نمی خواست ببینمش، دلم نمی خواست آرامشی

که

با بدبختی به دست آورده بودم از دست بدهم!

رحمت دقیقا همان بیماری

ای بود که به جان کندن از تارو پود وجودم رانده بودم! وحاال پیش چشمم قد علم

کرده تا دوباره در وجودم ریشه بدواند و ذره ذره جانم را بگیرد.

نه! نباید این طور می شد. من تازه داشتم آرام می گرفت

م! تازه داشتم به نگاه

های عاشقانه و سکوت و لبخند

مهربان موسی عادت می کردم، تازه داشتم یاد می گرفتم که عشق با حرف زدن معنا نمی

شود و گاهی دوست

102

داشتن در سرو کله زدن و اصوات نامفهوم اعظم کوچکم و حتی جیغ جیغ هاو خراب کاری

های احترامم معنا

می شود.

من دیگر مادر شده بودم. من بزرگ شده بودم، دیگر آن دختر شانزده ساله

ی عاشق پیشه نبودم، اما پس این

رعشه ای که به جانم افتاده ناشی از چه بود؟ چرا بی قرار بودم؟ چرا ترسیده

بودم؟

قبل از رسیدن سایه ی مهمان ها به طاق در، اکرم را دنبال خودم کشیدم و به اتاق دیگر بردم.

بیچاره دخترکم با گریه نالید:

_ آخ مامانی پام درد می کنه.

اعظم را کنارش نشاندم و گفتم:

_

مراقب خواهرت باش تا برم دوا بیارم، واست بزارم خوب شی باشه؟

کاسه چشمان سیاهش از اشک جمع شد و برق زد. خم شدم و روی موهایش را بوسیدم:

_

باشه دخترم؟

سری کج کرد:

_

باشه

مامانی، زود بیایا خیلی درد می کنه.

_ باشه عزیزم، باشه زود میام.

برخاستم، دور خودم چرخیدم ، گره روسری ام را باز و بسته کردم و بدون آن که آرامش از دست رفته

ام را باز

یابم از اتاق بیرون رفتم.

حال آن دو سایه جلوی چشمانم مشغول خوش و بش با موسی بودند:

_ سالم.

هر سه به سمتم سر برگرداندند و من ابتدا با سید جالل؛ شوهر دختر عمویم؛ احوال پرسی کردم:

_ خوبین ؟ دخترعمو خوبه؟ خیلی خوش اومدین.

با صورتی که انگار آتش از آن بیرون می زد رو به عشق دیروزم کردم:

_ سالم پسرعمه، خوبین؟ عمه ایناخوبن انشاهلل؟ خیلی خیلی خوش او

مدین.

هر دو با خوش رویی جوابم را دادند و با تعارف موسی نشستند. موسی درخواست چای برای مهمان

.ها کرد

زهرا را به اتاقی که دخترها بودند فرستادم و راهم را سمت مطبخ کوچک خانه

ام کج کردم. بساط چای را با

103

باالترین سرعت ممکن حاضر کردم و به سمت اتاق مهمان رفتم. هر چ

ه نزدیک تر می شدم صداها واضح

تر

می شد و من از صدای خنده

های رحمت که با رحمت پنج سال پیش هیچ فرقی نکرده بود مو به تنم سیخ

می شد. صدای گریان مردی در هزارتوی مغزم پژواک می شد:"داری می ری بی

معرفت! ولی فکر نکن ولت

کردم. فردا نشد پس فردا پیشتم"

ضمادی که برای اح

ترام آماده کرده بودم را به اتاق بچه ها بردم. احترام گریه می کرد و اعظم با لب

های جمع

شده با ترس نگاهش می کرد. زهرا با دیدنم هول از جای برخاست:

_ خاله پای احترام بزرگ شده!

ضماد دست ساز را به مچ پای ورم کرده احترام بستم وبا پهن کردن رخت خواب رد اشک های صور تش را پاک

نموده و روی تشک خواباندمش.

زهرا طرف دیگرش سر روی بالشت گذاشت و خمیازه ی صداداری کشید:

_ خاله مامانم نمی

آد؟

دست روی موهای احترام کشیدم. گریه که می کرد بی نهایت مظلوم می

شد، انگار او نبود که تا چند ساعت قبل

آتش می سوزاند و حرصم را در می آورد.

_ نمی دونم خاله جان، بخواب تو اگه خسته ای.

_ آره خیلی خسته.م.

_ پس یه کم بخواب، شام که حاضر شد بیدارت می کنم.

صدایش دیگر کشدار و نامفهوم به گوشم می رسید:

_ مامانم اومد بهش بگو احترام مریضه من می خوام پیشش بمونم.

اعظم خوش قلبم تند گفت:

_ منم می مونم!

د ست راستم را برای بغل کردنش باز کردم. تکیه از دیوار گرفت و تند به سمتم دوید، روی پایم نشست و

نگاهی به احترام انداخت که گیج خواب بود.