ن
باید به او انگ می
چسباند. ایران بیشتر از هر چیزی در این دنیا برایش ارزش داشت. پشت دستش را برای
ترساندن خواهر و ساکت کردن زبان تند و تیز او باال برد و غرید:
_مگه نمی
گم برو تو خونه؟
زینب ترسیده آرنجش را باال برد و سپر صورتش کرد و جیغ خفه ای کشید. اما هما ن صدای خفه مادر و سه
خواهر دیگر را روی ایوان کشاند.
مادر دودست بر عصایش تکیه داد و با زبانی تند و تیز هر دو را مخاطب قرار داد:
_ اِتّی چِه کِنِّنی؟ شونگّ و شِوَنگّ چی شی وِسِّه هَسِّه؟ رِسوّا بَیمی کّا .
( چرا همچی می کنین؟ این همه جیغ و داد واسه چیه؟ ر
سوای عالم شدیم که.)
رحمت دستی که نمایشی باال برده بود را پایین آورد و کالفه بر سر خود کشید:
_هیچی!
زینب هیزم در آتش ریخت:
_ ننه چرا بهش نمی گی دیگه باید بی
خیال دختر مش قربون بشه؟
بزرگ خانم لب گزید و نگاه وحشتناکی نثار دخترش کرد.
رحمت گیج و مبهوت پرس
ید:
_ چی؟ مگه چی شده؟ برای چی باید بی
خیال ایران بشم؟ باید یعنی چی؟
طبع کلثوم که نسبت به خواهرانش آرام تر بود جلو آمد:
_ چون دیگه باید واقعا بی
خیالش بشی برادر. ولش کنی و بری دنبال سرنوشت خودت. شما دوتا قسمت هم
نبودین.
مهتاب از روی ایوان با صدای بلندی
گفت:
_
ایران، دختر مش قربون، همون دختری که به خاطرش خواب و آسایش واسه هیچ کس نذاشتی، همون و
امشب عقدش می کنن، می دن به پسرخاله ش، دیگه باید کوتاه بیای.
31
چیزی در سر رحمت نواخته شد، سوت بو یا ناقوس؟ عقد می کردند؟ مگر ایران نگفت امشب می
آیند تا فقط
حرف بزنن
د؟ مگر قرار نبود او پدرو مادرش را راضی کند تا برای بار چندم به خواستگاری
اش بروند و اگر باز
هم نشد. باهم فرار کنند تا همه را در عمل انجام شده قرار دهند؟ پس این ها چه داشتند می
گفتند؟ حتما
خواهرانش برای منصرف کردن او چنین دروغی بافتند. آری، همین است! خانواد
ه
اش به خاطر چندین بار
جواب رد شنیدن کینه به دل گرفته بودند، فقط همین!
_ هه! مسخره س. عقد؟ هنوز حرف نزده، گوسفند نخورده، نشون نکرده، عقد می
کنن؟
شِفت بَینی یا مِرِه شِفت گیر هَکِردِنی؟
( دیوونه شدین یا منو دیوونه فرض کردین؟)
کلثوم میانه داری کرد:
_ بر
ادر من، دختره رفت، تموم شد، کسی از سر شب چیزی بهت نگفت که شر به پا نکنی.
مهتاب هیزم دیگری در آتش ریخت:
_ایران دلش باهات نبود وگرنه بله به موسی نمی داد.
دستانش دیگر توان باال آمدن نداشت تا این یکی خواهرش را بترساند بلکه ساکت شود. این همه زخم زبان را
چطور طاقت می آورد؟ اصال بی ایرانش چطور زنده می ماند؟ روی همان پله
ی گِلی دوباره سقوط کرد. صدای
جرو بحث بزرگ خانم با خواهرانش می آمد اما او محو بود، دور بود...
آرنجش را روی کاسه ی زانوهایش گذاشت و با پنجه
هایش چنگ به موهای پرحجمش زد. میان هیاهویی که
هیچ از آن ن
می
فهمید حرف های چند دقیقه پیش را با خود مرور کرد. عقد کردند؟ ایران را به عقد موسی
درآوردند؟ یعنی ایران از دستش رفته بود؟ از دست دادن مگر به همین راحتی
ست؟ یک آن به خودش آمد وبا
نگاهی به مادر و خواهرانش که هنوز درگیری لفظی داشتند از جا جهید و به سمت در خرو .جی خانه پا تند کرد
کلثوم سریع به خودش آمد و سد راهش شد:
_ کجا می
ری داداش؟
سعی کرد خونسرد باشد ولی تمام جانش از عصبانیت می لرزید. با صدای لرزانی گفت:
_ کار دارم. برو کنار.
بزرگ خانم عصا زنان به او رسید و وحشت زده به پسرش گفت:
32
_ بِزِّک بَمیرِّه! کِجِّه
خانّی بوری؟ کیجّا اَالن مَردِمِّه زِنائِّه. خانی بوری اونجِّه چیکار هَکِنّی؟ خِدا! وِه چِه شی بِیِّه؟
چِه اسیری بَیمِّه.
( الهی که بزرگ بمیره! کجا می خوای بری؟ دختره االن دیگه زن مردمه. می
خوای بری اون جا چیکار
کنی؟خدایا! این دیگه چه گرفتاری بود؟ چه اسیر
ی شدم من!)
کمی نزدیک تر آمد و عصبی رو به مادر غرید:
_ از صبح چن صد بار بهت گفتم بیا امشب یه بار دیگه به اون برادر بی
همه چیزت رو بنداز چند بار گفتم بیا
همین امشب یه بار دیگه بریم خونشون؟ تو اگه من برات مهم بودم، اگه راست می گی و مادر بودی می
اومدی
گردن ک
ج می کردی دوکلوم باهاش حرف می زدی، بلکم با این دل بی صاحاب من راه می
اومدن. گوش نکردی
االنم من به حرف تو گوش نمی دم. از سر رام برو کنار.
پیرزن نزدیک بود به گریه بیفتد. به تندی لحن او جواب داد:
_ِّمَگِه نِیَمِّه؟ چَن بار تِه بی صّاحاب بَیی دِلّ وِسِّه بِیَم
ه قِربون و وِنِّه زِنا پَلّی کِچّیک بَیمِه؟ ده بارِ تون کم
تِر بِیِه؟
تِرِه نِدانِّه، تِرِه نِخانِّه، وَچِّه جان محرم وِرِّه شِه خِرزّا وِسِّه خاسِّه. مِه دَسّ اَی چی شی بَر اِیَمّو؟
(مگه نیومدم؟ چند بار واسه خاطر همین دل بی صاحاب شده ت پاشدم اومدم خوار
و ذلیل قربون و زنش
شدم؟ کم تر از صد بار بوده؟ ندادن بهت، نمی
خوان تورو، بچه جان محرم اونو برای پسر خواهرش زیر سر
گرفته. از دست من دیگه چه کار دبگه ای بر می اومد؟ )
رحمت نعره رد:
_ اصرار، اگه بیشتر اصرار می کردی این آخر وعاقبت من نمی شد.
پیرزن درمانده نا
لید:
_ اَی چی شی اصرار؟ قِربون اَمروز بِیَمّو اینجِّه مِره گِنِّه اَمشو خامِّه کیجّائِه سَرِّه بَن هَدِم، شِه ریکّائِه دَمِّ بَی نِل
شَرّ راسّ هَکِنّه، نِل مِه آبرو رِه بَوِرِه
(باز چه اصراری؟ قربون امروز اومده این جا می گه امشب می
خوام دختره رو عقدش کنم بره، تو جلوی پسرت
و بگیر نزار شر به پا کنه)
_ من این حرفا حالیم نیست.
تا خواست دست به کلون در ببرد، صدای شادی و کل کشیدن از جانب خانه
ی دایی آمد و دستش روی در
33
خشک شد.
تمام شد!
همه چیز تمام شده بود که این چنین هلهله به پا کردند. ایران از امشب مال دیگری
می شد و رحمت می
ماند و
یک دنیا حسرت! رحمت می ماند و عشقی نافرجام.