رایگانسیده هاجر ضیاپور

چطور متوجه فصد و غرضان نشده بودم. می

خواستند عقدم کنند؟ از کی رسم شده بود برای صحبت و قرار و

مدار عروسی خانم ها هم حضور داشته باشند؟ چطور از سر و صدا

ها متوجه موضوع نشدم؟ آن قدر غرق در

فکر وخاطرات خود بودم که غافل ماندم. هرچند دیگر کار از کار گذشته بود و کاری از دستم بر نمی آمد.

ن ای جا آخر خط بود. قصه ی عاشقی من و رحمت بدون آنکه فرجامی داشته باشد به نیمه

ی راه نرسیده تمام

می شد . با عجز نالیدم:

_ ننه!

نشنید، نخواست که بشنود. دست لرزان و بی جانم را روی پنجه

هایش که دور بازویم پیچیده بود گذاشتم و

نالیدم:

_ ننه تورو خدا!

محکم تر دس

تم را کشید و تن نیمه جانم را هدایت کرد. به درگاه اتاق که رسیدیم جانی در پاهایم ن بود که

سکندری خوردم و نفسم بند رفت. دست پشت کمرم گذاشت و کنترلم کرد. با ورودم صدای کل کشیدن بلند

شد، گوش خراش و روح خراش! وحشت زده به افراد حاضر نگاه کردم.

اگر بگویم هیچ کس ر

ا نمی شناختم دروغ نگفته ام. آن لحظه مغزم کار نمی

کرد، قدرت تشخیص نداشتم. از الی

در باز اتاق نگاهی به اتاق مردانه انداختم. اول پدر و براد رهایم و بعد افراد غریبه

ای که حتما فامیل پدری موسی

28

بودند در باال نشین اتاق به چشمم آمدند. حسینعلی متوجه نگاه دزدکی ام ش

د و چشم غره ای مهمانم کرد.

حضور کسی را پشت سرم و بعد سنگینی دستش را روی شانه ام احساس کردم. صراحی بود که با مهر نگاهم

می کرد. اما حس مهربانی ساطع شده از نگاه او هم نتوانست ذره ای از آشفتگی ام کم کند.

با هدایت دست او و مابین تعارفات خاله زنکی زنان حاضر که

متوجه بیشترش نشده بودم باالی مجلس نشستم

و زیر چشمی به جای خالی کنارم نگاه کردم. چند دقیقه بعد با یااهلل، یااهلل گفتن آقایان آن جای خالی با حضور

موسی پر شد و منِ گیج، گیج تر چشم گرفتم و به روبه

رو خیره شدم. ترس همه وجودم را گرفته بود و جرات

هیچ واکنشی نداش

تم. شدت ترسم به حدی رسیده بود که نفس کشیدن را از یاد برده بودم.

انگار که در حالت اغما به سر ببرم. می دیدم و نمی دیدم، می شنیدم و نمی

شنیدم. صدای رحمت در سرم

می پیچید. زمزمه های عاشقانه اش، قول و قرارهایمان، نگاه

های خیره و سنگین، لبخندهای دلنشین مختص من؛

آن قدر غرق در فکر بودم و خیره به مقابلم که با صدای مادر و فشار دستش بر روی شانه

ام تکان سختی

خوردم:

_

چــ ...چیه؟

لبخندش با مردمک های درشت شده اش تضاد داشت. پنجه هایش را روی سرشانه

ام جمع کرد و زیر گوشم با

اشاره به جمع لب زد:

_حاج آقا منتظره مادر چرا ما تت برده؟

زیر چشمی به جمع و نگاه خیره شان نگاه کردم. خودم را قانع کردم که کسی که تیشه به ریشه

ام می زند، خودم

نیستم و این جواب فقط برای حفظ آبروی پدر بی چاره

ام است که عمری زحمتم را کشیده. نفس را از عالئم

حیاتی ام حذف کردم و تنها لب هایم را تکان دادم که شا

ید بعدش بمیرم:

_بله!

جمع از شادی ترکید، درست مثل قلبم! دوباره صدای کل آمد. من ولی سرجایم خشک شده بودم مانند

محتضری که غافل و فارغ از هیاهوی اطرافش در حال جان دادن

است قادر به نفس کشیدن نبودم. چرا تبریک

می

گفتند؟ چه مبارکی؟ سرم را چرخاندم و به عمق چشمان

موسی نگاه کردم، به آن مردمک

های سیاهش. مرده

بودم، نه؟ و این جا مدفنم و این صداها و کل کشیدن ها ناقوس مرگ من بودند؟

پنجه ام بی اختیار من باال آمد و سینه ام را چنگ زد. نفس نداشتم، قلبم یکی در میان می

زد. کمی به جلو خم

29

شدم. سرم هم سنگین بود انگار. صراحی انگار

متوجه حال بدم شد که با آن هیکل گردش ترسیده به سمتم

دوید. پیشانی ام به قالیچه ی کف اتاق خورد ومن دیگر تمام شدم!

فصل دوم

از زمان روشنی هوا، درست از لحظه ای که ایران را دیده بود، نمی

دانست چند ساعت گذشته. تمام مدت چنان

در افکار و چه کنم های خودش غوطه ور بو د که تازه متوجه تاریکی هوا شد. و یک روز تمام اندیشیدن ارمغانی

جز استیصال نداشت. گاهی چنان بی قرار می شد که بی خود و بی جهت دور خودش می چرخید.

هزاران فکر در سرش بود و از این همه بی جوابی برای سیل سوال

های ذهنش به سطوح آمده بود. تپش قلبش

رفته رفته سنگین و س

نگین تر می شد و دل آشوبه

ی بدی داشت. با افتادن سایه ی کوتاهی باالی سرش گردنش

را به موازات شانه اش کج کرد و با دیدن زینب کالفه دستی بر تیغه بینی

اش کشید. چه شبی هم خواهرانش

مهمان خانه شان بودند. هیچ حوصله ی مهمان نداشت.

_ من چیزی نمی خورم آبجی، برو تو خونه.

زینب دستی به دامن پرچین ارغوانی رنگش کشید و روی پله ی گِلی ایوان، شانه به شانه

ی برادر نشست. البته

که کوتاه تر بود:

_ داداش چرا خودتو این قدر اذیت می

کنی؟ این همه پاپیش گذاشتی همش هم نه شنیدی. اگه دختر بده بودن

که تا حاال یه روی خوش بهت نشون می دادن. د ایی حتی حرمت خواهرش و هم نگه نداشت که یه بار دست

رد به سینه ش نزنه. ولش کن این دختره رو... مگه چی داره که واسه

ش این طور خودتو باختی؟

حرف های خواهرش تا یک جایی برحق بود، اما اعصابش را به هم ریخت. با عصبانیت نگاه به او دوخت و

غرید:

_ می گم پاشو برو تو. خی

لی حالم خوبه تو هم اعصابمو قلقلک بده. اصال توچه می

فهمی حال منو؟

زینب از عصبانیت خفته در صدای برادر تکان خورد. دلش به حال دل شکسته برادر می

سوخت و همین باعث

شد تا کینه توزانه بگوید:

_ نه! جادوت کردن. وگرنه دختر محرم همچین چیزی دندون گیری هم نیست که این ط

وری واسه

ش سینه چاک

می کنی.

30

تصویر صورت مهربان و خندان، اما محزون ایران زیبارو جلوی چشمانش آمد. با آن موهای مواج و چشم های

زیبا. حرکت دستان و پیچ و تاب بدنش هنگام رقص. چطور خواهرش این چهره زیبا را دندان گیر نمی

دید؟

زیبایی ای که داشت برای او سراب می شد.