تورا منتظرند

عیارسنج

عیارسنج (نمونه رایگان)

تورا منتظرند

اثر سمیه غنی آبادی

تو را منتظرند

سمیه غنی ابادی

1

بِسْمِ اللََّهِ الرََّحْمَنِ الرََّحِیمِ

در دور دست تو را منتظرند...

شهزاده ای، آزاده ای اسیر قلعه ی دیوان،

به حیله جادو در بند گرفتار و چشم به راه که:

« فریادرسی می آید »

و به صدای هر پایی

سر از گریبان تنهایی غمگینش بر می دارد که:

« کسی می آید »

و او خریدار تو است،

نیازمند تو است.

دکتر علی شریعتی

تو را منتظرند

سمیه غنی ابادی

2

توی اینه برای عروس زیبایی که باورم نمیشد خودم باشم ،سر خم کردم و لبخند زدم

عروس خانم ایرانی

عروس ایرانی با تاج و تور،لباس پفی که مامان با دیدنش توی تنم اشک ریخته بود و اشک همه رو دراورده بود

من یه عروس ایرانی بودم که خواهرش براش اسفند دود کرده بود و برادرش ذوق زده بهش چشمک زده بود و

سربه سرش گذاشته بود

یه عروس ایرانی که جای کنیسه و کلیسا جلوی خنچه عقد مرواریدبندش نشسته بود تا تصویرش توی اینه ی

اینه شمدون نقره اش مشخص باشد

هنوز باورم نبود ،عشقم ،رویای دور و بعیدم اینقدر معجزه وار روبروی این سفره کنارم نشسته بود؛دلدارم ،نیمه ی

دیگر بودنم او که فکر میکردم از من بریده و رفته قرار بود همسفر رویاهای فردا باشد .

هنوز محرم جسمم نبود اما دست دور بازویش گره کردم و سر بر شانه اش گذاشتم که نقطه ی امن جهانم قوس

شانه ی او بود

_جس

چرخیدم و تو نگاه براق مهربونش خندیدم

_ممنون که بهم اعتماد کردی شیرینم

اعتماد جمله ی غریبی بود ،چطور باورش نمیکردم وقتی قلبم فقط برای او و بخاطرش میتپید

قران روی دستم رو بالا اوردم

_نشونه ی باورم به تو ....

_یاس نازم

صدای مامان نذاشت جمله ام رو کامل کنم

تو را منتظرند

سمیه غنی ابادی

3

_جانم مامانم

طرح چشمان سیاه نازنینش که هنوز برق اشک داشت ،بیشتر دلبسته و وابسته ی این سرزمینم میکرد .مگر نه

این که میگویند سرزمین مادری

_باید جواب بدی !

اخ یادم رفته ،بارها تمرین کرده بودیم ،باز من غرق بودن معجزه وارش همه چیز را از یاد برده بودم ،

الان باید چی میگفتم ؟

با دلهره به سمت پناه امروز و همیشه ام چرخیدم و اون با ارامش پلک روی هم گذاشت ،یعنی ارام باش و گوش

بده

ارامش به وجودم سرازیر شد ،گوش هایم شنید و مغزم استنتاج کرد

_ایا وکیلم شما را به عقد دائم اقای ....

تو را منتظرند

سمیه غنی ابادی

4

ایستادم و نگاهم رو به ساختمون سفید روبروم دادم. هنوز باورم نمیشد که دوباره قرار بود پا توی این خونه بذارم.

واقعاً چند سال از اخرین باری که توی این خونه بودم گذشته بود؟

_جاسمین چرا اونجا ایستادی؟ چیزی تا اومدن مهمون ها نمونده باید بریم تو.

نگاهم سمت لیندا چرخید

سعی میکرد صورتش رو خونسرد و بی حالت نگه داره اما چشم هاش پر از نگرانی و اضطراب بود.

خوب میفهمیدم که میترسه همین جا بی خیال مهمونی بشم و برگردم، چطور جلوی الک دستش تو پوست گردو

میموند

معلوم نبود الک چی گفته بود و چطوری سفارشم رو کرده بود که لیندا ی همیشه خونسرد و بی خیال این همه

مضطرب بود.

لبه جلویی پالتوی پوست رو بیشتر به خودم فشردم و اجازه دادم خز یقه اش گردن و صورتم رو نوازش بده. به نظر

من که پوشیدنش توی این فصل هنوز کمی زود و حتی خنده دار بود، ولی در نظر لیندا لازم می امد.

به چشم های مضطرب لیندا نگاه کردم و لبخند زدم

_انقدر نترس، مطمئن باش قصد فرار کردن ندارم

اون نمیدونست اما من این بازی رو شروع نکرده بودم که همین اول راه نیمه کاره رهاش کنم.

تو را منتظرند

سمیه غنی ابادی

5

چشم تنگ کرد و لب هاش رو کمی از هم فاصله داد تا چیزی بگه اما انگار از چیزی که میخواست بگه زیاد مطمئن

نبود برای همین پشیمون شد و دوباره لب روی هم فشرد و حرف های نگفته را قورت داد.چرخید و همین طور

که به راهش سمت در ورودی ادامه میداد غر زد

_من میرم تو معلوم نیست بدون من چه گندی به مهمونیم زدن

به طعنه نامحسوس و حرصی که از درون کلماتش کاملاً معلوم بود اروم خندیدم.

با این طعنه بالاخره حرصش رو پنهانی سرم خالی کرده بود.

خوب یجورایی هم بهش حق میدادم چون کلی از وقت و اعصابش را برای عوض کردن ظاهر من تلف کرده بود تا

به الک ثابت کنه من با جین و تیشرت توی مهمونیش شرکت نمیکنم.

واقعاً هم تبدیل کردن یک دختر ساده و جین پوشی که صبح بعد از مدت ها دیده بود با شاهزاده خانمی که الان

می خواست توی مهمونی شرکت کنه زمین تا اسمون فرق میکرد و مثل یک ماموریت سخت و ناممکن به نظر

میامد.

فکر کنم این بازی خیلی بیشتر از من باعث ازار لیندا بود وگرنه برای من تا اینجای بازی که البته اگر از معطلی

صبح توی ارایشگاه فاکتور میگرفتیم انقدر ها هم که فکرش رو میکردم اعصاب خورد کن نبود.

هر چند که تا اینجای کار اصلاً حساب نبود و بازی وقتی شروع میشد که پا داخل ساختمون میذاشتم. شروع دوباره

ی همه ی اون چیزهایی که سال ها جنگیده بودم ،ترکشون کنم. اما این جنگیدن ارزشش رو داشت.

هوای توی سینه ام رو با شدت به بیرون فوت کردم و زمزمه کردم:

_یادت باشه برای چی برگشتی جس پس حق نداری با هر اتفاقی که توی اون خونه میافته کم بیاری.

دوباره نفس عمیقی کشیدم و به سمت در راه افتادم.

تو را منتظرند

سمیه غنی ابادی

6

با وارد شدنم به ساختمان متوجه سالن پر از گل روبروم شدم. برای یک لحظه در جایی که بودم خشک شدم. چرا

یادم رفته بود که مهمونی های لیندا همیشه معروف به مهمونی گل ها بوده؟ دیدن فضاهای گل ارایی شده ی

روبروم ،هم حس زیبا پسند روحم را اغنا و هم یک جورایی پر از حسرتم میکرد.

خدا میدونست که پول این مهمونی و همین گل هایی که فردا صبح اکثرشون راهی سطل اشغال بودند میتونست

مشکلات زندگی چقدر از ادم ها رو حل کنه.

صدای عصبانی لیندا منو به خودم اورد. داشت سر زن مشکی پوشی غرغر میکرد که چرا دسته گل های گوشه

سمت راست سالن اشتباه چیده شدند و قرینه ی روبرو نیستند.

به راست چرخیدم تا ببینم چی لیندا رو اینقدر شاکی کرده ، دو تا مرد با کت صورتی و شلوار سفید داشتند جای

دوتا از دسته گل های ایستاده رو عوض میکردند.

پوزخند تلخم اصلاً دست خودم نبود ، عمراً اگه توی شلوغی امشب کسی متوجه میشد که گل های راست سالن

قرینه ی گل های سمت چپ بودند یا نه.

_میتونم پالتتون رو بگیرم؟

نگاهم چرخید سمت دخترک قد بلند و ظریفی که اون هم کت صورتیش با دامن سفید ست شده بود. معلوم بود

این بار تم مهمونی لیندا سفید و صورتیه. به دختر لبخند زدم، نمیشناختمش و نمیدونستم برای امشب استخدام

شده و یا پیشخدمت همیشگی این خونه هست. هر چند فرقی هم نمیکرد حتی اگه همیشگی هم بود که باز هم

منو نمیشناخت. مطمئناً توی این چند سال استخدام شده بود و من رو با مهمون ها اشتباه گرفته بود و یه مهمون

بیشعور که خیلی زود و بی موقع تشریفش رو اورده.

_ممنون میشم.

کیفم رو به دستش دادم و گذاشتم کمک کنه تا پالتوی سنگینم رو در بیارم.

تو را منتظرند

سمیه غنی ابادی

7

_جولیان اتاقت رو همین امسال دوباره دکور کرده ولی چیزی از وسایل شخصی و لباس هات کم نشده. هر چند

که اون لباس ها دیگه به کارت نمیان و باید یه خرید اساسی بریم .

لیندا همین طور که به سمتم میومد ،روی موهاش که حتی یک تارشم جابه جا نشده بود ،دست کشید

با لبخند از دخترک تشکر کردم و پالتو و کیف دستی کوچکم رو با همان لبخند از دستش گرفتم. لزومی نداشت

طفلکی مجبور شه پالتو به دست من رو تا بالا همراهی کنه .

لیندا که انگار خیالش از جا به جایی گل ها راحت شده بود به دختر که هنوز کنارمون ایستاده بود نگاه سردی

کرد

_برو به کارت برس .

و بعد برای من که ساکت نگاهش میکردم ابرویی بالا انداخت

_جولیان رو که دیگه حتماً میشناسی؟

جای جواب فقط لبخند زدم. دروغ چرا نمیشناختمش ولی مطمئن بودم اگه جواب منفی بدم لیندا سه ساعت

میخواد در مورد این جولیان توضیح بده تا ثابت کنه که اتاقم رو ادم مطمئن و خاصی دکور کرده. اون هم برای

منی که کمترین دغدغه این روزهام دکور اتاقی بود که دیگه حتی توش زندگی هم نمیکردم .

_حقیقتش من میخواستم لباس هات رو بریزم دور ولی الک نذاشت چون هر چند وقت یکبار که دلش برات تنگ

میشد میرفت سراغ لباس هات.

راستش خودم رو خیلی کنترل کردم که با صدای بلند پوزخند نزنم. مگه الک دلتنگ شدن هم بلد بود؟! دلم

میخواست جواب لیندا رو بدم و بگم که زحمت الکی نکش لیندا، اگه الک دلتنگی میدونست چیه که براش کاری

نداشت توی این سال ها بیاد سراغمو به جای لباس های کهنه و قدیمی خودم بغل کنه. نه عزیزم، من فقط یکی

تو را منتظرند

سمیه غنی ابادی

8

از اموال الک بودم و تا وقتی براش ارزشمند بودم که درجهت تحقق اهدافش زندگی میکردم. اما ساکت موندم که

جای این حرف ها فقط توی دلم بود.

_بیا تا بالا همراهیت میکنم.

منتظر جواب من نماند دستش رو دور بازوهام حلقه کرد و تنم را جلو کشید

_هنوزم مثل گذشته اروم و ساکتی فقط به تلافی گذشته ی همیشه اخمالوت الان دائم لبخند می زنی، که البته

خیلی شیرین ترت کرده.

توی زندگی گذشتم، اگر تلخ و سخت بودم زندگی سیاهی داشتم که جایی برای خندیدن نداشت ، برعکس امروز

که زندگیم همیشه دلیلی برای لبخند زدن داره.

جای جواب ترجیح دادم بازم لبخند بزنم که مطمئناً هر چی که میگفتم اخر شب تماماً به الک گزارش داده میشد.

_ولی راستش رو بگم یه خورده حرصم در میاد که از وقتی دیدمت هر چی میگم جای جواب هی فقط لبخند

تحویلم میدی .

این بار دیگه واقعاً بلند خندیدم به سمتش چرخیدم و یکباره محکم توی بغلم کشیدمش

_دلم واقعاً برات تنگ شده بود لیندا .

من برای لیندا همیشه حکم یه عروسک رو داشتم. عروسکی که به قول خودش حسرت داشتن یکی مثل منو براش

کمرنگ میکرد.

تو را منتظرند

سمیه غنی ابادی

9

فقط حیف که انقدر زیاد تحت نفوذ و کنترل الک بود.

اون هم دستاش رو دورم محکم تر کرد

_منم خیلی دلم برات تنگ شده بود جاسمین، خیلی زیاد. بارها تا جلوی کافه ات امدم و تماشات کردم ولی از

ترس الک جرات نکردم بیام جلو .

حیرت زده عقب کشیدم و با چشم های گرد ناباور پرسیدم

_واقعا؟!

چونه پایین انداخت و تایید کرد.

چشم های خیس و پر ابش شرمنده و پر اشوبم کرد. من کجا بودم و چی فکر میکردم اما ظاهراً حقیقت چیز دیگه

ای بود! من فکر میکردم که بودن و نبودنم برای لیندا بی اهمیت ترین چیز ممکنه، اما انگار این من بودم که بی

اهمیت و بی احساس به همه چیز پشت کرده و رفته بودم.

_جس من میدونم که هیچ وقت نه تو مثل دخترم بودی و نه من مثل مادرت، الک هم هیچ وقت نذاشت ما بهم

نزدیک بشیم ولی من همیشه دوستت داشتم و دلتنگت میشدم. چه وقتی سوئیس بودی و چه الان که...

راست میگفت همیشه لیندا بود که جای الک می امد سوئیس و تو خونه منتظرم میموند، اما راستش من

نمیدیدمش. همیشه لیندا رو با وزنه ی الک قیاس کرده بودم. البته شاید چهره ی بی احساس و همیشه خونسرد

خودش هم باعث شده بود که نبینمش؛ شاید هم مقصر اصلی این فاصله ، خود گذشته ام بود که عادت داشت

فقط خودش رو ببینه؛ هر چند که دنیای سیاهم روزنه ی نوری برای دیدن باقی نگذاشته بود.

تو را منتظرند

سمیه غنی ابادی

10

با شرمندگی نگاهش کردم

_ببخشید لیندا .

چند ساعت پیش که بعد مدت ها فاصله و دوری دوباره صورتش رو بدون هیچ تغییری در ظاهر دیدم لبخند رو

لبم امد. صورتی که شاید با جراحی های پلاستیک نامحسوس هنوز خیلی جوان تر از سنش مانده بود. متعجب

بودم ،چطور لیندا بعد از این همه مدت دوری باز هم میتونست چشم هاش رو سرد نشون بده و صورتش هیچ ردی

از دلتنگی نداشته باشه ،چطور میتونست

شروع مطالعه رمان