مادر نزدیکم ایستاد و با نگاه به دو زنی که با فاصله از ما مشغول لباس پوشیدن بودند زیر گوشم غرید:
_آبرو اَمِسِه سَر نِشتی. اَی کِه خانِه تِرِه حالی باوِه نَدومِه. زندگی همِش عشق و عاشقی نیِه کا.
(آبرو برامون نذاشتی. کی می خوای بفهمی نمی دونم. زندگی که همش عشق و عاشقی نیست)
دلگیر نگاهش کردم و او با بی رحمی نیشگونی از بازویم گرفت:
_چِه اِتی اِشِنی مِرِه؟ دِرو گِمِه؟ مِن تِه پِر خِنِه بِیَمِه تا عقدِ ماقِع وِرِه نَدیمِه. االن مِه ز ندگی بده؟ یا بَمِردِمِه؟ تو
هم نَمیرنی. چَن وق دیگه اصال تِه یاد نینِه رحمت کی بیِه چه بَرِسِه عاشقی!
(چرا همچی نگام می کنی؟ دروغ می
گم مگه؟ منی که خونه بابات اومدم تا سرعقد ندیدمش. االن زندگی من
بده؟ یا مردم؟ تو هم نمی
میری! چند وقت دیگه اصال یادت نمیاد
رحمت کی بود چه برسه به عشق و عاشقی!)
22
آه غلیظی کشیدم و جلوتر به راه افتادم. اگر حرفی می زدم یا تنم سیاه و کبود می
شد یا روحم آماج
بی رحمی هاشان قرار می
گرفت. پس ترجیح دادم یکوت کنم. در تمام طول مسیر برگشت به خانه مادر یا یک
سره غر به جانم زد یا با قربان ص
دقه نصیحت به نافم بست. من سکوت می
کردم شاید بس کند، ولی با کمال
تاسف سکوتم باعث شد دامنه غر زدن هایش گسترده
تر شود و تا به خانه برسیم چند باری خانواده عمه را هم
به فیض رساند.
دلم به هوای امید واهی پرمی کشید و فکر می
کردم کاش راه فراری بود. درست همین حاال وقتش بود که
معجزه ای رخ دهد، وقتش بود خدا دستم را بگیرد و از این ازدواج مرگبار نجاتم دهد.
به خانه که رسیدیم صراحی آن جا بود.
رو به مادر گفت:
_ عافیت باشه ننه انشاهلل حموم زیارت.
بعد رو به من با چشمک و نگاه مهربانی نجوا کرد:
_ شمام عافیت عروس خانم!
ابر و در هم کشیدم و با غیظ نگاهش کردم. حریف زبان تند و تیز مادر که نشدم. صراحی با دیدن حالت صورتم
مقابله به مثل کرد. لبخندش را جمع کرد و چشم غره ای نثارم نمود. نگاهم سمت شکم برجسته
اش کشیده شد
که مثل توپی گرد خودنمایی می کرد. از فکر به دنیا آوردن بچه ای برای م وسی حالت تهوع مثل زهر بر جانم
چنگ زد.
مادر هن هن کنان از پله های ایوان باال رفت . شانه اش با گوشه ریسه
ی سیری که از سقف آویزان بود برخورد
کرد. نگاه از او گرفتم و کنار صراحی نشستم.
دست
هایم را دور زانوهایم گره زدم. سرانگشتانم از بس در آب مانده بودم و چرک هایم را سابیده بودم چروک
شده بود.
پلک زدم و لب گزیدم. دلم می
خواست مانند صنم و گوهرهنوز کوچک بودم، اما
دردهایم خیلی زودتر از خودم بزرگ شده بودند. کاش کوچک می ماندم و تنها دغدغه
ام بازی و تفریح بود و
دیگرهیچ...
دلم برای ایرانی که شب ها از خستگی بیهوش می شد تنگ شده بود. ایرانی که زمانی که به بستر می
رفت غرق
23
درفکر کش رفتن کوماج
ها مادر از مطبخ و ناخنک زدن به دبه های ترشی انبار بود و برای فردایش نقشه
می کشید.
سرم را روی زانوانم و دست هایم را روی گوش هایم گذاشتم. صدای خنده
هایشان مثل ناقوس در سرم
می پیچید.
***
باالخره شب فرا رسیده و من در اتاقی که درب آن از پشت بسته شده زندانی
ام! مرا حبس کردند مبادا در این
تاریکی شب فکر فرار به سرم بزند. مهمان های ویژه آمده اند و من با وجود درِبسته از سروصدای آن
ها سرسام
گرفته ام و البته کخ چاره ای جز تحمل این بزم برپا شده ندارم.
اتاق مهمان را مادر بعد از من حسابی تمیز کرد و برق انداخت، انگار که قرار بود پسر شاه مملکت به خانه
اش
بیاید. نه انگار که موسی پسر خواهرش است و از بچگی در این خانه بزرگ شده سرم را به دیوار تکیه می دهم
و پلک می بندم و سعی می کنم با فکر کردن به خاطرات
،خوش صدای خنده های بلند و سرخوش مردهای اتاق
مهمان را از سرم بیرون کنم
فکرمی کنم، کاری که از زمانی در این جا محبوس شده ام انجام داده
ام و راه به جایی نبردم. هیچ راهی به نظرم
نمی رسد و عقلم به هیچ کجا قد نمی دهد.
صدای خنده هایشان در سرم پژواک می
.شود مدام از من یا موسی تعریف می
کنند و جمع خودشیفته هم تایید
کرده می خندند.
آدم ها باحرف خوشبخت می
شدند مگر؟
هوا تاریک شده بود، ولی هنوز خبری از رحمت نبود. مهمان
ها رسیده بودند و درست در اتاق کناری داشتند
برای قلب گرفتارم رخت عروسی می دوختند. نه برای دلم، ک
ه برای عروس خیالی خودشان! چرا آدم
های دور و
برم نمی فهمیدند وقتی کسی دل در گرو کس دیگر دارد نمی
تواند کنار نفر سومی زندگی کند. حتی خیالش هم
برایم ترسناک است.
در اتاق باز شد و صراحی با لپ های گل انداخته از هیجان رشته ی افکارم را با حضورش
پاره کرد:
_ایران ج
ان نشستی هنوز؟ رخت نو تنت نکردی که. پاشو، پاشو دیر شد فدات شم.
24
حضورش را نادیده گرفتم و سرم را در جهت مخالف او به دیوار تکیه دادم، انگار که اصال نشنیدم چه گفته.
نچی کرد. لباسی که روی صندوقچه
ی کنج اتاق بود را برداشت، سمتم آمد و به زحمت و هن هن کنان سعی
کر
د خودش لباسم را تعویض کند. به خاطر شرایطش دستش را کنار زدم و بی حرف مشغول عوض کردن
شان
شدم.
با حظی وافر نگاهم کرد و گفت:
_ وای ایران پاشو تو آینه خودتو ببین چقدر خوشگل شدی.
خیره به ابروان در هم تنیده ام نالید:
_
تورو خدا این قدر اخم نکن. دیگه قبول کن
قسمتت همینه، باید بپذیری. همه شادن تو هم یه کم خوش
حال
باش، حیفه به خدا!
دندان ساییدم و هر چه ناسزا آماده کرده بودم تا بار او و آن همه ای که می
گفت کنم را با آب دهان پایین
فرستادم. اوچه گناهی داشت؟ بیچاره خواهرم باردار بود و من نباید دلش را می شکستم.