رایگانسیده هاجر ضیاپور

257

_خوبی خواهر؟ حواست به جاست؟ می

بینی منو؟

نگاهم را به معصومه دادم که با نگرانی نگاهم می کرد؛ نگران و متاسف! آمدم تکان بخورم که کمرم تیر کشید.

_آخ! خوبم.

دستم را دور شانه ی لیلیِ لرزان حلقه کردم و بازویش را مالیدم. چند روز پیش که خانه

ی امامعلی بودیم از

ننه

خاتون و مریم(همسر امامعلی و حسینعلی) شنیدم که موسی به رحمت خدا رفته. برایش ناراحت بودم و

وجدانم درد داشت، اما

عزادار، نه!

این فکر مریض رحمت بود که گمان می کرد سیاهی که حدود یک ماه بر سر گذاشته ام برای آن بیچاره

ی

مظلومی است که سالها پیش خود کمر به قتلش بسته بودم!

_ صدای جیغ و دادت می اومد، از پشت دیوار می شنیدم همه چی رو، ولی می

ترسیدم جلو بیام. آخرش که

صدات قط ع شد، فکر کردم زبونم الل تموم کردی، بیشتر ترسیدم. گفتم باداباد! میام ببینم چی شده، نهایتش

میخواد به منم فحش بده دیگه، تا اومدم دم خونه تون، دیدم یارو تشریفش و برده بیرون!

با کمک لیلی و معصومه به داخل رفتم و به پهلو روی تشکی که مریم پیش تر پهن کرده بود، درا .ز کشیدم

صدای هق زدن های آنها را می شنیدم ولی دیگر جانی نداشتم تا با آن

ها همراهی کنم یا دلداریشان بدهم. نمی

دانم خوابیدم، بیهوش شدم، یا چه که دو روز تمام در عالم بی

خبری به سر بردم و وقتی که توانستم از بستر

کمی تن بلند کنم هنوز درد داشتم.

_ ایرااان، ایرا ااان؟

از صدای هول و شتابزده

ی معصومه لبخندی به لبم آمد. به یاد کوکب مهربان دیروز و نامهربان امروز افتادم؛

یادش به خیر! هر وقت خبری در محل می شد یا اتفاقی می افتاد دنبالم می گشت و همین گونه صدایم می

کرد تا

خبر دست اولش را برساند.

_ ایراااان! اینجایی ورپری ده؟

دست از کندن علف های هرز درون نعناها کشیدم و سرم را به سمت او چرخاندم و با لبخند سالم دادم:

_ سالم. خوبی؟ باز چی شده که سر آوردی؟

با پنجه به صورتش کشید.

_ گرفتی اینجا واسه خودت نشستی؟ سر و صداها رو نشنیدی؟

258

اخمی کردم:

_ نه! تا االن تو خونه مشغول بودم ، تازه اومدم تو باغچه یه کم سبزی تازه بچینم. چی شده؟

دروغ می گفتم. دو ساعتی بود که این جا خودم را مشغول کرده بودم و طبق معمول به بچه هایم فکر می

.کردم

دلتنگ تک تکشان بودم. روز به روز هم میزان دلتنگی ایم بیشتر می شد.

دخترهایم عروس شده بودند و من نتوانستم

از دور هم چهره ی زیبایشان را ببینم. همه

ی عمر مرا کم داشتند و

حاال که سایه پدر را هم از دست داده بودند، حتماً تنهاتر از گذشته شده بودند.

از درد ضربه

ای که معصومه به سرم زد تکان محکمی خوردم و با کف دست روی نعناهای سبز و معطر فرود

آمدم:

_ آخ خل و چل چته؟ چرا می

زنی؟

چشم گرد کرد:

_ چمه؟!

دوباره دستش را دراز کرد و بر فرق سرم کوبید:

_خاک بر سرت ایران که سرتو کردی زیر برف! االن رحمت میاد جد و آبادت و جلو چشمت می آره.

من هم چشم گرد کردم، ولی از روی تعجب:

_

چرا؟

نفس عمیقی کشید:

_ تو کوچه ی حاجی میرهاشم دعوا شد

ه، همه محل افتادن به جون هم.

_

برا چی؟

_ اصل دعوا سر مینی بوسی هست که برادرت امامعلی شوفرشه. نمی

دونم دقیق کی چی گفت که یکی دیگه

دراومد و یکی دیگه پشت اون یکی، اون یکی هم پشت اولی، تا کل محل تو کوچه جمع شدن و داشتن هم

و

تیکه پاره می کردن. رحمت هم نمی دون .م این وسط چی به برادرات گفته بود که اونا هم افتادن به جونش

می دونی که ماجرای مینی بوس رو.

می دانستم؛ مینی بوسی که برای محل و رفت و آمد اهالی بود را می

خواستند به یک نفر بفروشند و این میان

امامعلی که شوفر آن بوده حق مالکیت را به خودش می داده و می خواسته ک ه به او بفروشند و بین او چند نفر

259

دیگری که داوطلب خرید بودند اختالف افتاده بود، ولی این میان رحمت چرا درگیر شده بود، برایم جای سوال

داشت.

_

نفهمیدی سر چی؟

_ چه بدونم! انگار مینی

بوس بهونه بود ایران. هرکی از یکی دیگه دق و دلی داشت امروز بروز داده و افتادن به

جون هم. من می گم دعوا وکتک

،کاری تو فکر کن صحرای محشر! اصال˝ جنگ شده بود .رحمت هم که

خودت از زبون سرخ

ش خبر داری، حتما˝ یه چی گفته یا اینکه به هواخواهی یکی دراومده که برادرات افتادن

به جونش...

زبانش را روی لبش کشید:

_

راستش دیدم که از گوشش خون هم

می اومد.

دودستی بر سرم کوبیدم:

_ یاخدا!

صدای باز و بسته شدن در حیاط صحبتمان را نیمه تمام گذاشت.

_ فکر کنم خودش اومد. من برم خواهر.

و به سمت در حیاط به راه افتاد. من اما همانجا میان سبزی ها نشسته بودم و نای برخاستن نداشتم.

_ سالم آقارحمت!

آن قدر اعصابش به هم ریخته بود که بی

خیال ظاهرسازی فقط سری با اخم برای معصومه تکان داد و به سمت

پله های ایوان رفت. به دومین پله که رسید، برگشت و پاچه

های شلوارش را باال داد و نشست. آرنجش را روی

زانویش گذاشت و انگشت هایش را در هم قفل کرد و با سری پایین افتاده و به نقطه ا ی خیره شد و تند و

پرحرص نفس می کشید.

دست و پاهای لرزانم را مجبور کردم تا بایستند. ضربان قلبم را از روی لباسم می دیدم. گوشت بازو و شانه

ام

می پرید. این ها اگر از ترس نبودند، پس چه بودند!

لرزان جلو رفتم. دکمه های بلوزش کنده شده بودند و عرق گیرش مشخص بود، ی ک طرف پیراهنش از شلوارش

بیرون افتاده و جیبش هم پاره شده بود، گوشه لبش و باالی ابروی راستش پاره شده بودند و از همه بدتر خون

جاری شده از گوش هایش تا گردنش بود که عرق گیر سفیدش را به رنگ سرخ درآورده بود.

260

ترس، نگرانی و اضطراب همزمان بر جانم مستولی شد. تکان خو

ردن پرده

ی اتاق باعث شد سرم را به سمت

چپ برگردانم.