* * *
عصبی بود... ناآرام بود... کالفه بود... اما نگران؟ نه!
240
ذره ای دلشوره و نگرانی نداشت. خیالش جمع بود. حتی یک درصد هم گمانش نمی
رفت که ایران به حرفش
گوش ندهد؛ نه که نخواهد، نه! جراتش را نداشت. خودش بهتر از هر کسی می
دانست که زن بیچاره مثل سگ
از او می ترسد. کالفه دستی به صورتش کشید و با چشم حیاط خانه ی دایی
اش را از نظر گذراند، همه در تکاپو
بودند و بوی اسفند در فضا پیچیده بود، حتی عطر شربت زعفران هم.
نیم چرخی زد و از در خانه بیرون رفت. به سمت خانه ی همسایه ی روبه رویی که آشپز آن
جا در حال پختن
غذای عروسی بود و ایران هم زیر دستش پادویی می کرد، رفت.
ایران سرش شلوغ بود، شاید هم خودش سر خودش را گرم کرده بود، اما در عین حال لبخند هم از گوشه
ی
لبش کنار نمی رفت. همزمان با دیدن لبخند زیبای ایران که چهره
اش
را ملیح تر کرده بود، لبخندی آرامش
بخش
مهمان لب هایش شد. به خودش اعتراف کرد که آرامش ایران آرامش می
کند و از سرکشی و طغیان او آشفته
می شود، دیوانه می شود اصال!˝
نفهمید چقدر خیره به ایران در فکر فرو رفته بود که داماد وارد خیاط خانه ی پدری شد. صدای ساز و دهل
بلند
شد و همه مشغول پایکوبی شدند. دوباره به سمت حیاط خانهی دایی حرکت کرد. به آن
جا که رسید، جمعیت
را که از نظر گذراند، پوف کالفه ای کشید.
همه چیز خوب تر پیش می رفت اگر آن مردک بی خود و توله هایش امروز نمی آمدند یا اصال˝ وجود نداشتند.
چه می شد اگر قمه ای
، چاقویی، تیزی ای می گرفت و دخل آن مردک را می آورد و خودش و خیال آشفته
اش را
راحت می کرد؟!
از افکار مالیخولیایی خودش خنده اش گرفت. دستش را دور لبش کشید تا لبخند بی موقع
اش نمود نداشته باشد
و از نظر دیگران دیوانه تصور نشود.
سر که به اطراف چرخاند نگاهش به در ورودی افتاد که خسرو پسر بزرگ حسینعلی به اتفاق قاسمعلی از دو
طرف دست ایران را گرفته اند و او را کشان کشان به سمت حلقه ی رقص می آورند، دامن شلیته
ای هم در دست
گوهر بود که به زور تن ایران کرد و باهم در میان زنان و مردان فامیل شروع به هنرنمایی کردند. نمی خو است و
نمی توانست وجود و حضور موسی و بچه هایش را بپذیرد. عالقه ی ایران به بچه هایش را که هرگز! هیچ
جوره
در کتش نمی رفت.
241
چه می شد این میوه ی لذیذ! فقط و فقط برای خودش می بود؟ برای خودش که بود، ولی مثال˝ هیچ اسمی قبل
از او کنار اسم ایرانش قرار نداشت؟ هرچند که به خواست خودش شناسنامه اش را عوض کرد و نام شوهر و
اوالد را از سجلدش حذف
،نمود ولی باز هم دردی از او دوا نکرد و از حسادتش کم ننمود .پوف کالفه ای
کشید و برای
بار چندم دست به صورت مالید. نفس عمیقی کشید و دست به جیب برد و اسکناس درشتی
درآورد. قصد کرد این
بار
خود عاصی اش پیشقدم شود، پس با دو اسکناس در دست قرص کنان از حلقه
ی افراد
حاضر عبور کرد و به دلبرک رقاصش پیوست و در هنرنمایی او شریک شد و موسی و زندگی قبلی ایران را به
پستوی ذهنش فرستاد.
امروز را خوش می گذراندند، بعداً هم سر فرصت می توانست بابت این حالش، حال ایران را بگیرد!
کمی آن طرف تر درست با ده قدم فاصله، احترام روی ایوان خانه
ی پدربزرگش ایستاده بود و به رقص مادر با
همراهی شوهرش! با حسرت نگاه می کرد. اعظم هم بود ولی فقط نگاه می
کرد. او چندان مهر مادری را درک
نکرده بود، مادرش را درست ندیده بود، طبیعی بود
که هیچ حسی نسبت به واژه
ی"مادر"
و حضورش نداشته
باشد. طبیعی بود که حسی به نام دلتنگی در وجودش وجود نداشته باشد، طبیعی بود که هیچ حسی در جانش
به خروش نیاید وقتی مادر را در چند قدمی خود می
بیند، ولی احترام با حسرت به لبخند ملیح ایران خیره بود
که ناگهان دستی
روی شانه اش قرار گرفت.
_ احترام جان؟ تویی دخترم؟!
همزمان با احترام، اعظم هم به عقب برگشت که چشم مریم"همسر حسینعلی" به او افتاد:
_
وای! اعظم جان؟ خوبی مامان جان؟
خم شد و از سر هر دو بوسید:
_ ماشاهلل! ماشاهلل! چشام کف پاتون چقدر خوشگل و بزرگ و خانوم شدین!
کلمه"خوشگل" پوزخندی را مهمان لب
های اعظم کرد و باعث شد دستش باال بیاید و محل سوختگی
صورتش که پوستش جمع شده و منظره
ی کریهی ایجاد کرده بود را لمس کند. چشمان مریم انگشتان دست او
را دنبال کرد و آهی از سینه بیرون داد و زیر لب زمزمه کرد:
_خدا ازش نگذره که و
اسه دل خودش از بچه هاش هم گذشت. بلندتر پرسید:
_خب! چه می کنید خانما؟ خوبید؟ داداش جواد کو؟ نیومد؟
242
_ اومد زندایی. تو حیاطه.
و با دست گوشه
ای از حیاط را نشان مریم دادند. مریم پسرک کوچک ده دوازده ساله ای را دید که دست به
سینه ایستاده بود و بی
تفاوت با اخمی
کمرنگ به دایره ی رقص نگاه می کرد.
پایکوبی تمام شد. امامعلی با کمک
پدر و مادر و برادر بزرگ ترش رخت دامادی به تن کرد.
جمع حاضر متفرق شدند و به داخل اتاق
ها برگشتند تا پذیرایی شوند. همین که نشستند، دو خواهر همزمان
"آه" کشیدند.
_
دیدی اعظم؟ هی مامان مامان
می کردی، دیدی حتی یه نیم نگاه هم سمت
مون ننداخت؟
اعظم غمگین به خواهرش نگاه کرد، ولی توان حرف زدن نداشت. در واقع خودش هم با احترام موافق بود که
مادر دیگر آن ها را نمی خواهد.
این فکر وحشتناک قطره اشکی شد و از چشم چپش فرو ریخت:
_ تو چرا این
قدر ازش کینه به دل گرفتی؟ اگه کسی این وسط باید شاکی باشه، اون منم که زد یه ور صورتم رو
نکبت درآورد.
_ چون تو کوچیک بودی، حالیت نبود. فقط دو سالت بود. من می دیدم چطور وقتی اون بی همه چیز رو می
دید
ما رو یادش می رفت. فکر می کنی من از سنگم؟ من دلم مادر نمی خواد؟ اون موقع ها
که مامان طوبی داره علی و
محمد رو ناز و نوازش می کنه من دلم بغل مامان رو نمی خواد؟ شبایی که تب می کنیم، مریض می
شیم، فکر
میکنی جای خالیش و حس نمی
!کنم؟ چرا اتفاقا˝ این جور وقتا بیشتر نبودنش آتیشم می
،زنه نه برای
،خودم
بیشتر برای تو که وقتی کوچیک بودی ولت کرد و حتی چهره ش رو هم یادت نبود.