رایگانسیده هاجر ضیاپور

پیر زن ملچ مولوچ کنان دخترش را صدا زد:

_

(.طوبی وَچِه بِرو اَتّا دَقه بِیَمه تِه پَلی حرف بَزِنِم مِه دل وا باوه طوبی بیا یه دیقه اومدم باهات حرف بزنم دلم

واشه.)

جواد آمد و زیرگوشم پچ زد:

_ تو نشستی این جا که چی؟

_

چیکار کنم؟

_ هی...

_ چی می گین شما دوتا؟ باز چه آتیشی می

خواین بسوزونین که سرتون تو گوش همه؟ شرمزده سر در گریبان

فرو بردم تا از نگاه سرزنشگرش در امان بم

انم...

222

***

_دخترم، تو انگار سه ماهه که بارداری!

شوکه شدم، اما نای برخاستن نداشتم. با چشمانی بی فروغ به"گلچمن" خانوم" زن قابله" نگاه کردم:

_حتما˝ اشتباه می کنید حاج

،خانم آخه من احتماال˝ شیر به شیر می

،رم همه ی بچه هام یه سال رو حداقل فاصله

،دارن چطور ممکنه؟

پیرزن مطمئن جواب می داد:

_ نه دخترم، اشتباهی تو کار من نیست. مگه تازه دارم قابلگی می

کنم یا تو اولین نفری که اومدی پیشم؟ از روی

تجربه دارم بهت میگم که حامله ای.

_گفتم که من بیشتر شیر به...

_ خب پیش میاد مادر! کار خداست دیگه، این دفعه چله به چله ر

فتی.

نه! چرا کار خدا باید همیشه باعث آزار من شود؟

_من نمی خوامش حاج خانم! می خوام بکشمش پایین!

گلچمن خانوم پنجه بر صورت کشید:

_خدا مرگم بده! چی می گی دختر معصیته! مگه شکم اولته که بگم عقلت قد نمی

،ده؟ ماشاهلل چند شکم زاییدی

سه تا این جا بچه داری ...

و کم

ی مکث کرد و ادامه داد:

_

خونه شوهر اولت چند تا بچه داشتی؟

پشتش به من بود و چشم غره

ام را ندید. برخاستم و"با اجازه"

ی با غیضی گفتم و عزم رفتن کردم. نیم چرخی

،سمتم زد و فهمید که مایل به جواب دادن نیستم"به سالمت" آرامی زمزمه کرد...

از شدت درد لبم را زیر دن

دان بردم و با صورتی جمع شده پارچه ی سفید را دور مریم پیچاندم و داخل رفتم.

دستم را سه روز پیش گچ گرفته بودم؛ چون باز هم در مقابل آماج کتک های رحمت مو برداشته بود.

پیشرفتش چشم گیر بود. روز به روز بیشتر می شد؛ اینبار با دسته ی بیل به جانم افتاده بود که ناغاف ل سر

آهنی اش به دستم خورد و شکست.

بهانه اش هم همان بهانه های واهی بود، چرا پله

ی ایوان را دیر شستم و تا آمدنش هنوز خیس بوده و به خاطر

223

ساییده بودن کف دمپایی

هایش وقتی پا روی آن گذاشته نزدیک بود زمین بخورد! نه عقل درست و حسابی

داشت نه اعصاب درست و درمانی! د

هان بین هم که بود.

با کمک دست راست و انگشتان بیرون مانده از گچ دست چپم توانستم لباس مریم را بپوشم، آن هم با مکافات

فراوان.

از کار که غافل شدم نفس پری بیرون دادم و با دست سالم روی سطح سفید گچی آن دست کشیدم و همزمان

فکر کردم با این دست چطور باید عمه را هم

حمام کنم؟ عمه ای که روز به روز فرسوده تر می

شد و و رسیدگی

به او سخت تر.

با حس باال آمدن محتویات معده ام سریع خودم را به حیاط و شیر آب رساندم.

آبی به صورت زدم و اخمی از سر درماندگی کردم. این یکی را کجای دل وامانده ام می گذاشتم...

***

دَوَران زندگی با وج

ود کار بسیار یک خانه ی روستایی و یک مادر شوهر علیل و چهار فرزند و دغدغه

ی تر و

خشک کردنشان به همراه کارهای کشاورزی که باید پا به پای رحمت سر زمین کار می کردم، آن

قدر تند شده

بود، که گذر شب و روز را احساس نمی کردم. بدخلقی های رحمت و سر و دست شکستن های یکی د ،ر میانم

دیگر جزء روزمرگی هایم حساب می شد.

عمیقا˝ احساس خوشبختی نمی

،کردم پشیمان هم

،بودم اما ک ماکان راضی! راضی از"در کنار عشق کودکی"

بودن!

_

ایران شیرزاد رو بردین دکتر؟

_آره عمه!

_ خب؟

_چی بگم! کلی عکس و آزمایش از بچه طفل معصوم گرفتن، آخرش گفتن انگار کم داره.

_

واااا! کم داره یعنی چی؟

_ یعنی عقب مونده س، یعنی نسبت به بچه های دیگه عقلش کمتر کار می کنه.

_

الهی بگردم چرا آخه؟

224

_ گفتن شاید به خاطر ازدواج فامیلیه.

گفتم و در دل به خودم پوزخند زدم.

_ وا! اگه واسه ازدواج فامیلیه چرا سه تا دیگه سالمن؟ این همه آدم فامیلی ازدواج کردن، چرا بچه

های اونا

این طوری نشدن؟

نگاهم را به رو به رو دادم:

_ چی بگم واال! دکتر گفت همه این جوری نمی شن، تو صد تا بچه یکی این طوری می

شه، حاال قراره ببریمش

تهران، اون جا امکانات بیشتره، شاید فرجی شد.

زیر لب غرید:

_زن حامله ای که چپ و راست کتک بخوره، بچه ش سالم به دنیا نمیاد ...

کمی مکث کرد و مردد ادامه داد:

_ می گم نکنه واسه اون جوشونده های زردچوبه و دارچین و کوفت و زهرماری هایی که می

خوردی مغز بچه

عیب کرده.

خودم هم همه اش داشتم به همین فکر می کردم؛ این که ناشکری کردم و می خ واستم طفل معصوم را هرطور که

شده بیندازم، ولی او بدجور به این دنیا چسبیده بود و سقط نمی شد. سرم را به دو طرف تکان دادم:

_ نمی دونم! باید بریم دکتر ببینیم چی می گه.

***

_ آقا تو خانواده ی شما یا خانم تون کسی بوده که چنین عالئمی داشته؟ منظورم اینه عقب مون دگی ذهنی داشته

باشه.

_ نه! هیچ کس.

خودکارش را روی میز انداخت و تکیه اش را به صندلی داد:

_ ببینید آقا. این نوع بیماری ها بیشتر ژنتیکی و وراثتیه؛ یعنی ارث می

رسه، از نسلهای قبلی به نسل بعدی. گاهی

هم عدم مراقبت مادر در دوران بارداری مثل تب باال، قند خون ب اال، عفونت زیاد و... و گاهی هم ازدواج فامیلی

منجر به چنین اتفاقاتی می شه. شما و خانمتون احیانا˝ فامیل که نیستید.

225

صدای رحمت مانند لوالی زنگ زده ی در درآمد:

_ چرا، دخترداییمه.

دکتر ابرویی باال داد:

_خب پس همون! به خاطر ازدواج فامیلیه.

_

اگه واسه فامیل

بودنمونه، ما سه تا بچه ی دیگه هم داریم.

نگاهش مستقیم به چشم های رحمت دوخت که به زور داشت زانوان لرزانش وادار می کرد تا آبرو

داری کنند و

محکم بایستند: