رایگانسیده هاجر ضیاپور

منم به تبع او لبخند زدم و صورتش را بوسیدم و همزمان فکر کردم رحمت چه خوب کاری کرد!

از فکر بیرون آمدم و با نفس عمیقی برخاستم. به پذیرایی که برگشتیم در یک نگاه همه را از نظر گذراندم.

گوش تا گوش اتاق از اعضای خانواده ام پر بود و همه انگار نه انگار که این می ان یک زمانی دشمنی سختی

وجود داشت. همه، حتی حسینعلی در کمال احترام و آرامش نشسته بودند و با هم حرف می

زدند. انگار همه

شرایط موجود را پذیرفته بودند.

این بار لبخند عمیق واقعی ای زدم و با سینی چای در دستم پیش رفتم.

***

از یک جایی به بعد گذر عمر تند می

.شود شب و روز در سبقت گرفتن از هم تالش می کنند.

سه ماهیست که از فوت پدر رحمت می گذرد. کهولت سن و بیماری، تنها فرد مهربان این خانه را از پا درآورد.

حال خانه دیگر مردی جز رحمت نداشت و عمه تنهاتر از گذشته، کمی... فقط کمی مهربان

تر شده بود. در

مقابل رحمت از همیش

ه گوشت

تلخ تر شده بود. سعی میکردم مدارا کنم و با کنترل زبانم جوری که با صدای

بلندش بهم می ریخت را تحمل کنم.

اما خب! در نهایت فایده ای نداشت.

رحمت وقتی خون جلوی چشمانش را می گرفت هیچ چیزی نمی فهمید. نه ناله های من و نه گریه

ها و

ضجه های از سر ترس بچه ها. غ

م نبود پدرش، دیوانه ترش کرد، به خصوص که عمه هم دیگر زمین

گیر شده

بود. با به جان خریدن زخم زبان ها سعی داشتم اوضاع را قابل تحمل تر کنم.

هرچند که جو خانه طوری بود که انگار همه منتظر تلنگری کوچک بودند تا احساسات خفته درونشان را با

خشم تخلیه کنند.

رفت و آمد

خواهرهایش به خانه کماکان دغدغه ی دیگری برایم بود؛ چراکه هربار با کلمه ای رحمت دهان

بین را

تحت تاثیر قرار می دادند و باعث کتک خوردنم می شدند.

216

زجر تحمل وضعیت اسفناک عمه از یک طرف، کج خلقی ها و چشم و ابرو آمدن

های خواهرانش از طرف دیگر

جگرم را می

سوزاند، ولی

با این حال از هیچ کس جز خود رحمت گله

.ای نداشتم و ندارم. ایراد اصلی از او بود

اگر او نمی خواست کسی جرات فتنه افکنی نداشت.

در حالی که سعی داشتم چای ریخته شده را هم رنگ و یک

دست کنم. هول قندان و سینی را جفت و جور کردم

و لرزان پا به اتاق گذاشتم.

لق

لق سینی و تاب چای در استکان را با چشم کنترل کردم و کنارش نشستم. پیراهنم را روی برجستگی شکمم

کنترل کردم و کنارش با فاصله نشستم.

_نوش جانت بخور خستگیت در بره!

بدون آن که تکیه از متکاهای پشت سر بگیرد، در جواب لحن پر مهرم تلخ و گزنده نگاهم کرد. لحظه

ای بعد

سینی را د

ر دست گرفت.

:نگاهم بین صورتش و سینی در گردش بود_

چی شده؟

جستی زد و بی

رحمانه سینی را با تمام محتویاتش داخل حیاط برگرداند. هراسان نگاهش کردم. جرات تکان

خوردن نداشتم.

باغضب نگاهم کرد:

_ زنی که ندونه شوهرش چه ساعتی چایی می خوره رو باید برد... با دستش به ح

یاط اشاره کرد:

_دم حوض، گوش تا گوش سرش رو از گردنش جدا کرد.

لب گزیدم و با فشردنشان به یکدیگر درد حرف

هایش را متحمل شدم. این همه تلخی فقط برای یک ربع دیرتر

آماده شدن چای؟!

سر فرود آوردم و سکوت کردم. سکوت شاید کمی آبرویم را می خرید و همسایه ها بیشتر از ای ن شاهد بدبخت

بودنم نمی شدند.

_ اِتّی چِه کِنّی؟ زِنّا خور ده وَ چه ما ره، اِسّا اَ ته کَ مه دِرتِر چایی بَ زق، نَمیرنی کا.

(چرا همچین می کنی؟ زنه بچه کوچیک داره، حاال یه کم دیرتر چاییتو بخوری می میری؟)

217

بعد تمام مدتی که کتک می خوردم و حرف می شنیدم، جزء

معدود دفعاتی بود که عمه به دادم رسید. فریادرسی

که خون مشترک در رگهایمان که نه! مهربانی ذاتی

اش که با زبان تلخش منافات داشت، دلش را به رحم آورده

بود. سر باال آوروم و مابین تارهای مویی که با نفسهای ملتهبم تکان می

خوردند، صورت سرخ از خشم رحمت

را نگاه کردم.

صدای بسته شدن در با نعره ی از سر خشمش یکی شد و پلک هایم از ترس روی هم افتاد.

جارو را به نرده ی ایوان تکیه دادم و دو دست بر کمر گرفتم و قد راست کردم.

"آخ"ی بی

،جان از سرِ درد، از دهانم خارج شد. شکم بزرگم دیگر حتی راه رفتن را هم برایم دشوار کرده بود

چه

برسد به کارهای خانه که پیل افکن بودند.

پا به داخل اتاق که گذاشتم، عمه را در جایش ندیدم. چشم

هایم از تعجب گرد شدند و ابروهایم به موهایم

چسبیدند، عمه که نمی توانست راه برود.

دوباره به ایوان برگشتم و صدای شرشر آب را از سمت حمام که در سمت چپ حیاط و درست چسبی ده به

آشپزخانه بود، شنیدم.

اخمی از سر استفهام کردم و به آن سمت رفتم. پیرزن با آن پاهای علیلش چطور تا آن

جا رفته بود! داخل

رختکن سکویی از جنس همان کاشیهای دیوار بود که عمه را نشسته روی آن دیدم و رحمت را که داشت

لباسهایش را از تنش در می آورد!

_داری چیکار می

کنی؟

لباس های عمه را دیگر درآورده بود و مشغول باز کردن دکمه های بلوز خود شده بود.

_ معلوم نیست؟! می خوام ننه رو حموم کنم.

چنگی به صورتم زدم:

_ چی؟! وای خدا مرگم بده. می

خوای حمومش کنی؟

گوشه ی بلوزی که از سرشانه پایین کشیده بود و داشت از تن درمی آورد را

کشیدم و کمی هم شوخی و

سرزنش و کمی هم خشونت مخلوط لحنم کردم:

_بیا، بیا برو بیرون ببینم. شِفتِ سگ! (دیوانه) خجالتم نمی کشه، من این جام، اون وقت این می

خواد مادرش رو

بشوره. تو خودتو بشور، زحمتت گردن ما نیفته، الزم نکرده عمه رو بشوری. حاال واسه من تمیز شده.

218

ب

دون مقاومت با فشار دست هایم بر شانه اش بیرون رفت:

_ پدرسوخته رو ببینا چجوری حرف می زنه!

دستش را نمایشی باال آورد:

_ می زنم دهنش و پر خون می کنما.