رایگانسیده هاجر ضیاپور

_گریه نکن. من خودم درستش می کنم. نمی ذارم به هدفشون برسن که، نمی

ذارم از هم جدامون کنن. مگه من

بدون تو می تونم!

گریه ام شدت گرفت. نمی دانم با وجود دلگرمی که می داد چرا باز هم دلم آشوب بود!

با نگاهی به این سر و آن سر کوچه و آسمان باالی سرمان که داشت رو به روشنی می

رفت نجوا کرد و من

16

نمی دانم چرا از لحن درمانده اش درد را می دیدم:

_ برگرد خونه عمر رحمت، برو تا متوجه نبود

ت نشدن،دردسر درست نکن واسه جفتمون.

تعجبم را که دید قدمی جلو تر آمد. سرانگشت هایش را نزدیک گونه ی کبودم آورد و ادامه داد:

_طاقت ندارم تو این حال ببینمت. حساب اون حسینعلی رو هم خودم بعدا می رسم. خیالت تخت! نگران نباش.

خیالم آسوده نبود. از خشم مواج در چشم هایش ترسیده بودم. از کله ی پرباد و خوی عصبی اش می

ترسیدم. اما

چاره ی دیگری هم نداشتم. اگر او کاری نمی کرد امشب همه چیز تمام می شد؛ در حقیقت من تمام می شدم!

نایستاد و زودتر از من عزم خانه کرد. همان جا کنار درخت ایستادم و به دور شدنش نگاه کردم. مرگ که همیشه

بریدن نفس نیست، گاهی با رفتن یک نفر معنا می شود!

حس بدی داشتم، چنان بد که با هیچ چیز رفع نمی شد. انگار تقدیر بی رحمانه نمک روی زخمم می پاشید.

حس بدی داشتم، حس تلخ وداع که با هیچ واژه ای معنا نمی

شد. حسی که داشت جگرم را می سوزاند.

****

بی رمق تر از زما

ن رفتنم چادر را سر جایش آویزان کردم و کنار قابلمه

.های تلنبار شده کنج مطبخ چمباتمه زدم

جدای از درد جسمانی آنقدر خسته و درمانده بودم که حتی نای رفتن به اتاق را هم نداشتم. روز داشت شروع

می شد. خروس ها شروع به خواندن کردند و بیدارباش دادند. بغض کرده سرم را به

دیوار گلی مطبخ تکیه داده

و پلک برهم نهادم.

صدای کشیده شدن دمپایی روی زمین آمد. حتما آقاجان برای نماز بیدار شده بود. هرچند کمی دیر!

بی صدا خود را تا دم در مطبخ کشاندم. کاسه چشمانم پر و خالی می شد و بر روی گونه

های تب دارم

می چکید. آستین لباسم را روی صورتم

کشیدم و با چشمانی خیس حرکاتش را دنبال کردم. آرام و روی پنجه

پا پشت سرش چون سایه ای به راه افتادم. متوجه

حضورم نشده بود. زیر لب مشغول خواندن اذان و اقامه قبل

نمازبود . با قدم های آرام به سمت اتاق پشتی رفت و جانمازش را از روی طاقچه برداشت و پهن کرد.

در حا

لی که آستین هایش را از باالی آرنج پایین می

کشید اهلل اکبر بلندی گفت و قامت بست. به چهار چوب در

تکیه زدم و نگاهش کردم. کاش خدا برایم کاری می کرد. بین این آدم ها هیچ کس حرف دلم را نمی

فهمید. همه

قسی القلب شده بودند انگار. کاش خدا دلشان را کمی، فقط کمی نرم می کرد.

17

سالم نمازش را که داد روی زانو نشست و با کمی انعطاف دادن به کمر دردناکش خم شد و با آخی زیر لب از

کنار مهرش تسبیح تربتش را برداشت. نفسم را با آهی عمیق بیرون دادم و با نگاهی به آسمان که آبی وآبی تر

می شد چهاردست و پا نزدیک رفتم. درد جای ترکه ها از سران

گشت ها تا سرشانه هایم می

پیچید و نوک

انگشت هایم زق زق می کرد. با این حال کم نیاورده و با کمک زانوانم جلو رفتم:

_

آقاجان؟

دستش روی مهره های تسبیح خشک شد. جوابی نداد.

بغضم را بلعیده و گفتم:

_نگام نمی کنی آقاجان؟ دیگه از چشمت افتادم؟ اشکالی نداره، راهم غل

طه؟ می

دونم، سرافکنده ت کردم؟

می دونم، می دونم خواهرت و خونوادش و بهتر از من می شناسی، می دونم خیرو صالحمو می

خوای، به خدایی

که االن جلوش زانو زدی می دونم، ولی به خودش قسم دست خودم نیست.

دستم را روی دست چروکیده اش گذاشتم و ملتمسانه نالیدم:

_آقاجان، قربون

ت برم، دلت برام نمی سوزه؟ من بدون رحمت می میرم، من زن موسی بشم دلمرده می

شم، با یه

دلِ مرده و بی احساس، بدون دلخوشی چه جوری زندگی کنم؟

دیگر طاقت نیاورده و به حالت سجده سر بر دست هایی که بر روی دستان او بود گذاشتم. بعد از چند ثانیه با

همان دستی که بند تسبی ح بود سرم را بلند کرد و با نگاهی قفل در نگاه خیسم خیلی جدی فشار آرامی به دستم

داد و گفت:

_

تِه دِل راهِ غَلِطِ شورنِه وَچِه جان، تِه دِشمِن کِه نیمِه کا، شِه دَری گِنی رَحمِت مِه خِرزائِه، شِه دونی وِشونِ تِه

تون بیشتِر اِشناسِمِه، وِه تِه هَم تِراز نِیِه

دِتِر، تو دل به آدم اِشتِبا دَوِسی بَبا جان، موسی یتیمِ وَچوئِه، دلرحمه، خَلِه

خارِ وَچوئِه.

(راه دلت غلطه بچه جان، دشمنت که نیستم، خودتم داری می گی رحمت پسر خواهر منه، اینم می

دونی بهتر از

تو اونا رو می شناسم، اون هم کفو تو نیست دختر، تو دل به آدم اشتبا ،هی دادی بابا جان، موسی بچه یتیمه

دلرحمه، خیلی بچه ی خوبیه)

بغض به گلویم چنگ زد. حس ترسی که تا چند لحظه قبل با هزار مصیبت کنترلش کرده بودم به جانم نشست

18

و راه نفسم را بست. دودستی دست پدررا چسبیدم:

_ آقاجان، تورو به خدا جونمو بگیر ولی این کار رو با من نکن

، من حاضرم بمیرم ولی زن موسی نشم.

نگاهش رنگ تاسف گرفت و زیر لب ال اله اال اهلل گفت. دست

هایش را از دستم بیرون کشید. بدون توجه به من

سجاده

اش را جمع کرد و روی طاقچه گذاشت. عزم خروج از اتاق را که کرد هول زده نیم خیز شدم. سر

زانوهایم در اثر اصطکاک و کشیده شدن

روی قالیچه تحریک شد و سوخت. بلند نشده سکندری خوردم، اما

مصرتر از قبل دوباره با همان تن نیمه جان و دردناک از جای برخاستم:

_ آقاجان نرو، امید آخرم تویی آقاجان، به دخترت رحم کن، اصال...

مکث کردم. در حالی که هیچ سندی برای حرف

هایم نداشتم و تمامش کذب بود برای فرار و وقت خریدن

ادامه دادم :

_اصال منو به رحمت نده، اصال به هیچ کس نده، ولی به موسی هم نده، من از این پسره بدم می آد.