رایگانسیده هاجر ضیاپور

با کمی مکث پرسیدم:

_

عمه اینا خوبن؟

_شکر خِدا! وِشونِم خارِنِه. )شکرخدا! اونام خوبن.(

میان پرحرفی من دیگر به ایوان رسیده بودیم.

_ بفرمایید! بفرمایید! خیلی خیل ی خوش اومدین. زودتر به داخل رفتم و لیلی را روی تشک خودش خواباندم و

با عجله بالشت و متکایی را به همراه زیرپایی (تشک کوچک) کنار دیوار گذاشتم و رحمت عمو را رویش

نشاند.

پیرمرد با نفس بلندی تکیه بر متکا داد و نگاهش را یک دور، دور اتاق گرداند و عاقبت چشمانش روی

لیلی

ثابت ماند.

_ مِوارِکا! تندِرِسی، ایشاهلل خِش قَدِم با وه )مبارکا! به سالمتی انشاهلل قدمش خیر باشه(

_ممنون آقاجان.

_ کیجائِه یا ریکا؟ )دختره یا پسر؟(

تعجب کردم. امکان نداشت از خانواده ی ما یا ازاین ور و آن

ور نشنیده باشد که جنسیت بچه چیست، اما این

اظهار به تجاهل واقعا˝ ب

رایم جای تعجب داشت.

رحمت جوابش را داد:

_ دختره آقاجان.

_ زنده با وه. )زنده باشه.(

به نق نق لیلی توجهی نکردم و سمت آشپزخانه دویدم تا چای تازه دم بیاورم. وقتی برگشتم صدای آرام عمو را

شنیدم که داشت می گفت:

_

ِکیجائونِ وِفا بیشتِرِه. تو که ریکا بی، چیکار هَکِردی اَمِه سِه؟ االن چند وقته بوردی شِه کار پِی و شِه پِر و مار

195

جا اَتّا خَوِر نَیتی.

)

دخترا باوفاترن. تو که پسر بودی چیکار کردی برای ما؟ االن چند وقته رفتی سی خودت و یادی از پدر و

مادرت نکردی(.

صورت رحمت

از شرم و غضب سرخ بود. سرش را پایین انداخته بود و با ناخن روی فرش طرحهای خیالی

می کشید، اما من میدانستم که عصبانیتش بر شرمش غالب است.

استکان را داخل نعلبکی قرار دادم و خم شدم و روبه روی عمو گذاشتم:

_بفرما عمو!

_ تِه دَس درد نَکِنِه وَچِه. تو خاری؟ چیکارا کِنّی؟ )دستت درد نکنه بابا. تو خوبی؟ چه میکنی؟

_شکر! دعاگوتون هستیم.

عمو با یک دست نعلبکی را بلند کرد، بعد از این که قندی گوشه

ی لپش چپاند، استکان کوچک کمرباریک را

بلند کرد تا به دهان ببرد، در همان حال گفت:

_ ّاَتّا روز بِیَمی باتّی یا اینتا کیجا یا هِچ

ی...! )یه روز اومدی گفتی یا این دختر یا هیچی(...!

با آن دستی که نعلبکی داشت، مرا نشان داد:

_

اِمام با تمی هِچّی! باتی الّا بلّا هَمینتا زِنا! بعدِم مارو خاخرونِ جا دعوا دَکِتی و گرد و خاک هَکِردی، پِرِسایی

بوردی تِنایی وِرِه عقد هَکردی...

)مام گفتیم هیچی ! گفتی اال و بال این زنه! بعدم گرد و خاک کردی با خواهر و مادرت و پا شدی رفتی تنهایی

عقدش کردی(...

کمی از چایش را در نعلبکی ریخت و پر صدا هورت کشید. ادامه داد:

_ خِدِه اَتّا بیکس و باعث! تو شِه دونّی که مِن تِرِه سِوایِ تِه اونا بِرار خاخِرون دو مه، اسا ا ون کاری که نَوِسِه

هَکِنی رِه هَکِردی، نا مه مِه دل رضا بِیِه، نا! مِنِم مخالف بی مه تو بیوه زن بَوِری...

)مثل این بی

،کس و کارا. تو برای من با برادر خواهرات تومنی صنار توفیر داری، حاال کاری که نباید رو کردی

نمی گم که من راضی بودم، نه! منم مخالف ازدواجت با یه زن بیوه بودم(.

از شرم سرم را به زیر انداختم و با لبه ی روسری ام بازی کردم. حرفش نیش داشت و تا عمق جگرم فرو رفت!

ادامه داد:

196

_ اِسا که بُگذِشتِه و شِه مُرادِ جا بَرِسی، البد شِه زندگی جا راضی هَسّی که االن اَتّا وَچِه دارنی...

)

حاال که گذشته و تو

به مراد دلت رسیدی و حتما˝ از زندگیت راضیای که صا

حب بچه شدی(

چایش را که تمام کرد، استکان را داخل نعلبکی کوبید و روی زمین گذاشت:

_ دِ ساله که پیر و جِوان و ریش

سفید و رَفِق و دوست و آشنا راهی هَکِردِمِه تِه پَلی، پیغام، پسغام هِدامِه که

اجارهنشین نِواش، مر ،دِم نوکِر نِواش، بِرو شِه پِرِ مال و مِنالِ سر، بِرو شِه خانواده پَلی، بَدیمِه دَکِل تِوَجُه نکِردی

اَمروز دیگِر شِه بِیَ مه تا تِه چَشِ جِلو تِه جا بخوام دَگِردی شِه سِرِه.

)دو ساله که ریش سفید و رفیق و شفیق می فرستم، پیغوم و پسغوم که نمون تو خونه ی اجا

ره

ای و نوکری مردم

کن، بیا سر ملک و امالک پدریت، بیا پیش خونواده

ت، دیدم هیچ توجهی نکردی، امروز دیگه خودم با پای

خودم پاشدم اومدم جلو روت، ازت بخوام که برگردی به خونواده(.

رحمت تمام مدت سرش را پایین انداخته بود و متفکر گوش می داد. صحبت

،های عمو که تمام شد

گلویی

صاف کرد:

_راستش آقاجان، من اگه طرف احمدکالء نیومدم از بی معرفتیم نبوده، خودتم می

دونی آدم ول کردن و رفتن

نیستم، بی غیرتم نیستم، رفتم چون شما گفتی برو...

عمو زود دخالت کرد:

_ االن گِمِه دَگِرد بِرو. )االن می گم برگرد.(

_ االن آقاجان؟ االن که حرمت

ها ریخته شده؟ االن برم جایی که زنم و نمی خوان؟ برم جایی که به زن و بچه

م

بی توجهی و بی

احترامی بشه؟

_ نا پِسِر، چِشی بی احترامی؟ مِه حرف تِه پَلی اعتبار نِیِه؟ دَرمِه گِمِه دَگِردین همه چِشِ باال دِواشین، را س

بخوای تِه ِبِرارون جا دلِخوش

،نِدارمِه هر چی

،دارمِه

،نِدارمِه تِه اسم

زَ مه، تو همه صاحاب اختیار بونّی، اون موقع کی بِتونّه تو و تِه زن و وَچِه رِه بیاحترامی هَدِه؟ دیگه همهی

اختیار تِه دَس دَرِه، ته مار و خاخِرِم اَ نه گبرِم نینه.

)نه بابا جان، چه بی احترامی ای؟ به حرف من اعتماد نداری؟ دارم می گم

،بیاین برگردین و نور چشممون باشین

خودتم می دونی که از برادرات دل خوشی ندارم، هرچی دارم و ندارم رو می زنم به نامت، تو می

شی صاحب

اختیار همه چی. وقتی مالک و صاحب اختیار همه چی باشی، کی می تونه به خودت و اهل و عیالت بی

احترامی

197

کنه؟ دیگه اختیار همه چیز و همه

کس دست توعه، مادر و خواهرات هم اون گبری که فکر می کنی، نیستن(.

رحمت زود جبهه گرفت؛

_من همچین حرفی نزدم.

پیرمرد دستش را باال آورد تا ساکتش کند:

_ دو مه اِتّی ناتّی، احترامِ دارنی؛ همینتا وِسِه گِمِه ته رو حساب دیگِر کِ مه...

) میدونم نزدی، می دونم حرمت ن

گه می داری؛ واسه همینم می گم رو تو حساب دیگه ای می کنم(