184
طوبی از خیر جمع کردن خرده شیشه ها گذشت. قامتش به قد و قامت بلند موسی نمی رسید.
مقابلش که ایستاد، سایهی قد موسی روی تنش افتاد. خیره در صورت آفتاب سوخته
ی مرد سعی کرد کم
نیاورد:
_ می
.دونم درد بشینه روی دل، چطوریه سخت بوده واست، میدونم عاشق چشم و ابروی من نبودی
.رودربایستی که نداریم باهم، از روز و ماه گذشته به سال کشیده که زن و شوهریم. دروغ بیفته بینمون معصیته
!میدونم جام از اول تو زندگیت کجا بوده، اما خب تو میفهمی از دست دادن چه دردی به جون آدم میندازه. از
دل خونت خبر ندارم، ولی حتم دارم سجده
ای که میکنی پاکه و اهل خیانت نیستی. من دلم وصله به دلت، چه
یار باشه باهام و چه نباشه. من اختیار دلم دیگه دست خودم نیست. نکنه دستمو ول کنی. در عوض... در عوض
قول میدم ب رات همون ستون بمونم. ولی وقتی میبینم دلت آشوب و نگاهت تاره، از خودم بدم میآد. حس میکنم
بودنم دردی رو دردات گذاشته.
شستش را نوازشوار روی هر دو مچ دست زن که ملتمسانه یقه ی پیراهنش را چسبیده بود، کشید و گفت:
_
هوای ایران از سرم افتاده طوبی، خیلی وقته. غیر
ازین فکر کنی گناهم و میشوری!
طوبی خِجِل لب گزید.
_من منظورم این نبود...
شاکی بین حرفش پرید:
_بذار حرفمو تموم کنم طوبی، نگرانی
ای اگه هست، واسه اون سه تا طفل معصومِ و بس! بعدشم...خیالم از
بابت تو راحته.
گفت و با رها کردن دستهای طوبی پا به اتاق فرزندانش گذاشت. پدر بودن طوری به او غلبه کرده بود که
التماس عشق نگاه طوبی ذره ای تکانش ندهد.
ماتم زده از الی در اتاق چشم دوخته بود به موسی که به نوبت روی سر دخترها و جواد دست می
کشید و
وسواس گونه هر مرتبه پتوی روی تنشان را سانت به سانت باال میآورد که خدای نکرده با ز بیماری
جگرگوشه هایش را نیازارد.
آه پرحسرتی کشید و تمام حرصش را سر موهای گیس شده
اش خالی کرد. از روی شانه به عقب کشاندشان و
با کمترین صدا استکان ها را جمع کرد. اعتماد این مرد را از دست داده بود.
185
با لبانی برچیده سینی را که مانند احساساتش خرد و خاکشیر بود
گرفت و به مطبخ پناه برد که بهانه
ی سامان
بخشیدن به ظروف کمی سرگرمش کند و تنهایی
ای که نصیبش شده بود را التیام بخشد. به هر راهی متوصل
می شد، فایدهای برایش نداشت. این مرد فصد کوتاه آمدن نداشت.
ایران چنان خراب کرده بود که بعد او آبادی این ویرانی توهمی بیش نب ود. خودش کم مقصر نبود نباید همه
چیز را گردن ایران می انداخت. اگر کمی گذشت می کرد. اگر کمی تحملش را باال می برد کارش به این
جایی
که حاال ایستاده نمی
رسید. کالفه از ظروفی که هرچه میچید جمع نمیشد روی تخته سنگ کنج مطبخ نشست و
بازوهایش را بغل زد.
اشک تمام دیدش را تار کرده بود. دنیای پیش رویش دیدن نداشت، وقتی از برودت سرمای زندگی در چله
ی
تابستان می لرزید. چه فرقی برایش داشت دخمه ی سیاه پیش رویش را ببیند یا نه.
***
دست روی سر جواد کشید و زیرچشمی به احترام که حواسش پی اعظم بازیگوش بود، نگاه کرد:
_هرچی بز
رگه باهات نمی سازه، با این یکی خوب جوری!
،صدای مادرش حواسش را پرت کرد. نیم نگاهی به اعظم خوابآلود که سر روی بالشت کنار پایش گذاشته بود
انداخت و در جواب جمله ی بی غرض مادر به دفاع از احترام گفت:
_چه حرفیه مامان؟ احترام هم باهام خوبه، فقط یه کم کم حرفه اون م به باباش رفته! نیشخند مادرش خار شد و
توی چشمش رفت.
_آره. راست می گی!
نگاه به زیر کشید و چشم به گلهای قالی دوخت. سنگینی نگاه مادرش اگر چه اشاره
ای مستقیم نداشت، اما
معادل همان تذکرهای روز اولش بود.
186
_پس چرا دختره یه جوری نگاهت میکنه انگار ننه ی شمری!
ما
درش قصد سرکوفت زدن داشت. می خواست به او بفهماند حرف
های روز اولش درست از آب درآنده. راسخ
گردن باال کشید:
_من از ازدواج با موسی پشیمون نیستم.
مادرش روی زانو با حواسی جمع و خیالی آسوده از خواب اعظم که دیگر عمیق شده بود گفت:
_
بهت هشدار داده بودم، ولی تو
کوتاهی کردی.
صورتش جمع شد:
_ چه می دونستم! موسی هم چشمش ترسیده دیگه خودش کاراشون انجام میده.
مادر پا پس نکشید:
_ چرا بچه نمیاری؟ تا کار ازین خراب تر نشده و از چشم شوهرت نیفتادی یه کاری بکن.
کم حوصلگی
های موسی را در دلش زندانی کرد. جای گله نبود وقتی خودش
بهتر می
دانست مقصر صفر تا
صدش خودش است نه کسی دیگر.
مادرش امردز توپش پر بود و دنبال بهانه، نمی خواست گزک الزم را به دستش بدهد:
_
،خب! االن سرم شلوغه، اعظم کوچیکه. جوادم تازه داره از آب و گل درمیاد.باید حواسم بیشتر بهش باشه
خودم بچه بیارم که نمیتونم همزمان
حواسم پی چهارتاشون باشه. صبر کن، وقت زیاده.
سری از تاسف برای افکار دخترش تکان داد و از جا بلند شد:
_
نه که خیلی حواست تا حاال جمع بوده. تو محل آبرو برامون نموند. همه میگن از بس نرسیدی بهشون، طفل
معصوما شپش افتاده به جونشون...
با چشم اشاره کرد:
_الاقل صد
اش کن بره سر جاش بخوابه.
"باشه"
ی کوتاهی که از بین لبهایش بیرون آمد و تکان کوتاه دستهایش، خیال مادرش را راحت کرد. اما همین
که دور شد صورت معصوم اعظم در خواب دلش را نرم کرد.
چنان با آرامش کنارش خوابیده بود که دلش نیامد خوابش را بشکند. لبخندی زد و نوازش موه ای کوتاه
خرمایی رنگش را از سر گرفت.
187
موهای تراشیده شده ی او هم مانند خواهر و برادرش چند سانتی بیشتر رشد نکرده بود.
سبزی های جامانده را تمیز کرد، آشغال هایش را یک جا جمع کرد و پاک شده ها را سَوای زباله
ها گذاشت که
کمی از بار کارهای روزانه مادرش کم کند.
س
اعتی بعد، بعد از خوردن آش راهی خانه ی خودش شد.
دم در ایستاد تا به نوبت بچه
ها وارد شدند و در آخر با خیالی آسوده خودش پشت سرشان پا به حیاط خانه
گذاشت. اولین بار بود که آن ها را با خود همراه می کرد و به خانه ی مادرش می برد. بچه ها خوشحال بودند.