صراحی بیچاره با ترس برخاست و همچنان که یک د ستش بند کمرش کرده بود لخ لخ کنان به سمت او رفت
تا مانع حمله اش به من شود.
حسینعلی صدایش را این بار بی هیچ مالحظه ای باال برد. خودش داد می زد و همه ی همسایه ها را خبر می
،کرد
10
آن وقت به من می گفت بی آبرو!
با فریادش از فکر بیرون آمدم:
_ مگه با تونیستم نکبت
؟! دوره افتادی تو محل وعده عشق وعاشقی به این و اون می دی؟ خجالت نمی
کشی؟
از کی تا حاال دختر سر خود می ره واسه خودش دنبال شوهر می
گرده؟
از جا پریدم و متقابال داد زدم:
_ من وعده ی عاشقی به کسی ندادم. رحمت مثل آدم اومد خواستگاری، اما تو و ننه نشستین زیر پای
آقاجان و
اون قدر زیرگوشش خوندین که جواب رد بهشون داد.
ترکه ای که نمی
دانم در این وانفسا از کجا گیر آورده بود را باال برد و محکم بر بازویم نواخت. جایش سوخت
اما سرتقی کردم و خم به ابرو نیاوردم.
صراحی داد زد:
_
ولش کن، بسه دیگه. این چه کاریه؟
حسینعلی ضرب
ه ی بعدی را محکم تر زد. به جای من صراحی جیغ کشید.
حسینعلی صراحی را کنار زد و گفت:
_
برو بیرون صراحی. من باید حساب این سرکش رو برسم. آبرو رو خورده، حیا رو قی کرده. ولی من دوباره
یادش می دم.
ضربه بعدی به شانه ام اصابت کرد. گویا حرصش گرفته بود از این که هی
چ حرکتی نمی
کردم و ضرباتش هیچ
تاثیری بر حالت چهره ام نداشت.
این بار ترکه را انداخت و سیلی محکمی نثارم کرد. ضرب دستش سنگین بود؛ طوری که ناخودآگاه صورتم به
طرف راست مایل شد. گیج و منگ شدم. سرم سنگین شد و دیگر نتوانستم خوددار باشم و روی زمین سرد انبار
افتادم.
صراحی که دید التماس هایش جواب نمی
دهد سراسیمه بیرون رفت تا کسی را به کمک بطلبد. نفهمیدم چند
لگد نثار شکم و پهلویم کرده بود که رضاعلی به دادم رسید و او را به کناری هل داد:
_چی کار می کنی مرد مومن؟ داری می کشیش. مثال هم خونته، همشیرته.
_ دِ آخه چون هم خ
ونمه، خواهرمه دارم می سوزم. می
.سوزم که خودش رو به اسم عاشقی داره به فنا می ده
11
می سوزم که نمی دونه چی خوبه، چی بد یا کی خوبه، کی بد، می سوزم از این که ما همه صالحش رو می
خوایم
و اون نمی فهمه.
بذرکینه ای که از حسینعلی در دلم کاشته بودم سر از خاک برآورده بو د. دیگر آن ایران کوچک و خردسال
نبودم.عقلم می رسید. زور دلم به تمام وجودم رسیده بود. با بند بند وجودم نفرتی را که در تن و تمام شریان
های وجودم در حال جوشش بود را حس می کردم.
بی رمق روی زمین چون مار به خود می پیچیدم. صراحی و قاسمعلی به کمکم آمدند
. هر کدام یک طرف
ازبازوانم را گرفتند و بلندم کردند. با سرپا ایستادنم درد حمله ور شد و آه از فغانم برآمد. آرام و خمیده به
کمک آن دو از انبار خارج شدم. حین بیرون آمدن دیدم رضاعلی و حسینعلی را که نشسته
اند و با زانوانی
خمیده دست برآن تکیه دادند وپنجه بر موها می فشارند.
از شدت درد و ضعف پاهایم می
لرزید. به حیاط که رسیدیم مادر فانوس به دست از پله های ایوان گِلی خانه
پایین آمد و زیرلب غر می
زد. عادتش بود؛ زمانی که خیلی کالفه یا نگران و یا حتی عصبی می شد با غرغر
کردن خودش را خالی می کرد. آقاجانم را ندیدم. حتما در خانه نبود
که با وجود این همه سر و صدا بیرون
نیامد.
صراحی بیچاره به نفس نفس افتاده بود. با پاهای لرزان لخ لخ کنان تا اتاق کناری رفتم. دوباره صدای داد
حسینعلی آمد. این بار نزدیک تر و رساتر، انگار به دنبالم می گشت:
_
کجا رفت؟ کجا بردیش صراحی؟
گویا بعد از کتک کاری د
اخل انبار با آن استراحت کوتاه جان دوباره گرفته بود که این طور فریاد می زد.
صدای مادر می آمد که می گفت:
_ اَمِه آبرو حیثیت مَلِه دِلِه بوردِه.
( آبرو و حیثیتمون تو محل رفت.)
به کمک خواهر به متکاهایی که روی هم کناره های دیواراتاق به عنوان پشتی گذاشته بود یم تکیه دادم و سر و
گردنم را به نرمی دلچسب آن سپردم.
صراحی با ترس پچ زد:
_ دورت بگردم صدات در نیادا، اون االن عصبانیه می زنه ناقصت می کنه، یه کم مراعات کن فدات شم.
12
لب هایم را با درد به هم فشردم، پلک هایم را نیز. حسینعلی سکوت کرده بود و این بار صدای مادر سوهان روحم
شد:
_
جان پِسِر وِنِه سَرصورتِه مِفتِال هَکِردی کا، فِرداشو چِتی میمونا پَلی بِیِه هِنیشِه؟(
پسر جان سرو صورتشو
داغون کردی که، آخه فرداشب چطور بیاد جلوی مهمونا بشینه؟)
گرمای دستی را روی شانه ی دردناکم حس کردم. از دردش چهره ام در هم رفت. صنم بو
د که با گریه لقمه
ای
دستم داد و گفت:
_ بیا بخور آبجی، از شام خودم برات لقمه گرفتم کنار گذاشتم.
سیر بودم. کتک نوش جان کرده بودم. غذا به کارم نمی
آمد. دستش را عقب زدم. لب برچید و ناراحت لقمه را
بین پنجه هایش فشرد و عقب رفت.
پلک های نیمه بازم را بستم. صراح
ی دخترها را از اتاق بیرون برد . صداها در سرم طنین می
نواخت و بوی
لقمه ی جا مانده ی صنم باعث تهوعم می شد.
همان جا بی این که لب به لقمه بزنم دراز کشیدم و سد مقاومت پوشالی
ای که جلوی بقیه داشتم شکست و
اشک ها یکی پس از دیگری جاری شدند تا کمی از بار سنگینی پلک هایم کم کنم، شاید اندکی بخوابم.
آن
قدر تنم کوفته بود که تا خود صبح خواب به چشمانم نیامد. صراحی یک ساعت بعد وقتی شوهرش دنبالش
آمد، به خانه خود رفته بود، اما صنم و گوهر با وجود غرولندهای مادر بعد از رفتن صراحی همچنان در اتاق
مانده بودند که مثال مواظبم باشن
د تا نمیرم!
زنده بمانم تا فردا شب پیشکش موسی شوم و خالص! بعدش دیگر مهم نبود. از دست من که خالص می
شدند
همه چیز برایشان تمام می شد، آبرویشان جمع می شد، مادر به سفارش خواهر مرحومش عمل می
کرد، داماد
سربه زیر و عاقل گیرش می آمد، همه خوشحال می شدند و ایران چنا
ن می
رفت که انگار از اول هم نبوده. اصال
گور پدر ایران و دل و خواهش دلش! هر چه فکر می
کردم دلیلی برای این همه اصرار مبنی بر ازدواج با موسی
و رد شدن رحمت نمی یافتم. یعنی چه که مادر می گوید به خواهرش قول داده؟ پس نقش من این
جا چیست؟
انگار همه چیز دست به دست ه م داده بودند تا هیچ کاری طبق خواسته ی دل من انجام نشود. تمام این اتفاقات
برایم چون سیخ داغی بود که هر لحظه در جگرم فرو می رفت و من سوزشش را حس می
کردم، ولی یارای
مقابله نداشتم. اصال نمی توانستم هضم کنم زندگی کنار موسی را؛ چون هیچ عالقه ای به او نداشتم. حتی
این