_ توام بیا تو دیگه، ول کن اینارو.
دستش که بند بیلچه بود متوقف شد، مثل نگاهش که روی صورتم خشک شد.
_
چیه؟ چرا ماتت برده؟
_
دستت چی شده؟
همین بود! همیشه توجه بیش از
اندازه و محبت بی شاعبه ای نسبت به من و بچه ها داشت.
انگشتم را باال گرفتم:
_ چیزی نیست. همون موقع که بلند داد زدی، حواسم نبود، هول شدم سوزن فرو رفت تو دستم.
شیطنت کرد:
_ حواست کجا بود خانم خانما؟!
با چشم غره گفتم:
_ بیکاری توها!
من برم تا این دوتا اون .بچه رو بیدار نکردن. بچه بیچاره خواب نداره از دست جیغ جیغای اینا
احترام خودش یه تنه قد ده نفره. زهرا هم که می آد دیگه نور علی نور می
شه. دوتایی هم منو عاصی میکنن هم
اون طفل معصوم رو زابراه.
خندید و دوباره مشغول زیر و رو کردن خاک باغچه شد:
_ حرص نخور ایرا
ن بانو. شاید بار شیشه داشته باشی ها!
95
چپ چپ دیگری نثارش کردم:
_ روتو برم مرد! خجالت نمی کشی همچین حرفی می زنی؟ دختر بزرگه
ت چهارسالشه، دومی هم هنوز دو
سالش کامل نشده.
_ یادته اون سری سر اعظم کوکب خانم گفت حامله
ای و بودی؟ این بارم به حرفش اعتماد کن وقتی
می
گه
هستی، پس حتما خبریه دیگه!
اگر بیشتر می ماندم بحث به جاهای دلچسبی نمی
رسید. از من انکار بود و از او اصرار ودر نهایت این اعصاب
بیچاره ی من بود که خرد می شد. از خدا خواسته با صدای بلند احترام که صدایم می زد به حیاط خانه برگشتم.
_ چیه؟ چرا داد می
زنی؟
_ بیا این اعظم بیدار شده، باز داره گریه می کنه.
_ بس که تو جیغ می زنی ورپریده، خواب برا اون بچه نمی مونه.
زهرا دستش را کشید و برای ادامه ی بازیگوشی هایشان از جلوی چشمانم محو شدند.
روی زانو نشستم و اعظم را بغل کردم و سرش را روی شانه
.ام گذاشتم. آرام شد برعکس احترام که تا این سن
پدرم را درآورده بود، او آرام بود و وابسته. نزدیک به سه سالش می شد. کوکب می گفت زهرا هم همین
طور به
او وابسته بوده و به این سن که رسیده شدت وابستگی
اش بیشتر هم شده و این رفتار اعظم را کامال طبیعی
می دانست.
کنترل کردن این حد از واب
ستگی اعظم و شیطنت های احترام که روز به روز فعال تر و خراب کار تر می
شد کار را
برایم دو چندان سخت می کرد.
سری قبل حدس کوکب مِن باب باردار بودنم درست از آب درآمده بود و ثمره
اش اعظم بود که بر خالف
احترام صورتی گرد و چشمانی کمی روشن تر نسبت به او داشت. هر چه
احترام به پدرش کشیده بود او شبیه
به خودم شده بود. وحاال با عالئمی که این چند روز داشتم باز کوکب به جانم پیله کرده بود که حامله
ام ودر
آستانه ی پایان پنجمین سال از زندگی مشترکم با موسی ترس از وجود فرزند سومی را به جانم می ریخت.
با خودم فکر می کردم که ایرا ن بیست و یک ساله پس از پشت سر گذاشتن پنج سال متوالی از زندگی مشترکی
که باب میلش نبوده، آمادگی مادر شدن برای بار سوم را دارد یا نه!
زنان حرف مفت زن همیشه بی
کار پشت سرم چو انداخته بودند که دخترزا هستم و موسای بدبخت را دم بریده
96
می خواندند!
با این حال من خو
دم را به نشنیدن و نفهمیدن می زدم، ولی کوکب دمشان را می
چید؛ چرا که یکی از همین زنان
حراف خاله ی او و مادر رجب بود!
در این پنج سال زندگی ام آرام بود. مثل دریایی که هیچ موج خروشانی نداشت. آرام جلو می
رفتیم و به ظاهر هر
دو راضی بودیم. موسی با نگاه های آرام و پرحرف دردهایم را از نگاهم می خواند و سکوت می
کرد. من هم
دردهایش را از سکوتش می فهمیدم و به روی خودم نمی آوردم. هردو زخم هم را می
دیدیم و از درد هم
نمی پرسیدیم.
او عاشق بود، اما ذهن درگیر من مجالی برای عاشق شدن نمی گذاشت. روزگاری دور عشق نقره داغم کرده بو د؛
آن چنان که امروز از من سنگی بی احساس مانده بود!
رحمتی که برایش جان می
دادم به دنبال زندگی خود رفته بود و هر چند وقت یک بار خبر خواستگاری
جدیدش را می شنیدم که نافرجام می ماند! همین ها بود که دلسردم کرده بود و دیگر از عشق می ترسیدم.
_ مامانی!
کمر گوشت
آلودش را نوازش کردم:
_
جان دلم؟ خوابالو خانم بیدارت کردن؟ گرسنته؟
جوابی نداد و حلقه دستانش را دور گردنم تنگ تر کرد و لوس گونه اش را روی شانه ام مالید.
محکم
تر در آغوشم چالندمش و به سختی از جای برخاستم. به قاب در نرسیده بودم که صدای اعتراض احترام
آمد:
_ مامان مگه نگفته بودی عصرونه بهمون می
دی؟
تشر زدم:
_ چند دقیقه امون بده، االن میام بهتون لقمه می دم سر دلتون و بگیره تا شام آماده بشه.
زهرا پیراهن گل گلی اش را تابی داد و گفت:
_ خاله ایران امشب احترام بیاد خونه
ی ما باهم بخوابیم؟
چپ چپ نگاهش کردم:
97
_ ت
و کل روز کم آتیش می سوزونین، شبا هم می
.خواین کنار هم باشین که قشنگ من و مادرت رو دیوونه کنین
واال من تو کار خدا موندم. شماها انگار اشتباهی دختر از آب دراومدین.
قاه قاه خنده ی هر دو خانه را پر کرد. تیغ کوکب که برش نداشت. کمی چشمشان از من می
ترسید که تازگی
حس می کردم از بس سرشان داد زده ام دیگر از من هم حساب نمی برند.
لقمه های پنیر و سبزی تازه را که خوردند انرژی تحلیل رفته شان برگشت و دوباره جیغ
.هایشان را از سر گرفتند
اعظم را برای فرار از ترکش های موزیانه احترام که وقتی زهرا را می
دید بیشتر نیش به جان بچه
می
زد با خود
به مطبخ بردم و روی حصیر نشاندم.
آرام نشسته بود و نگاهم می کرد:
_ مامان من سیر نشدم!
به دست های خالی از لقمه اش که نگاه کردم خنده ام گرفت.
لقمه ی دیگری دستش دادم و با ضربه ای آرام به شکم برآمده اش گفتم: