رایگانسیده هاجر ضیاپور

88

با دست کمر احترام را ماساژ می دادم تا شاید خوابش ببرد. سرش را روی سینه ام جاب

ه

جا کرد و سرکی به سمت

موسی که هنوز باالی سرمان ایستاده بود کشید، سرخوش شد و جیغی از سر شادی کشید.

نچی کردم و داد زدم:

_ بگیر سرجات بخواب دیگه، این تو می بینه هی می چرخی تو اتاق، بدتر انرژی می

،گیره، ببینه همه خوابن

شاید بخوابه.

احترام دوباره سرش را روی سینه ام گذاشت و دست

.های کوچک و تپلش را باال کشید و صورتم را لمس کرد

کف دستش را بوسیدم و زیر لب شروع به خواندن الالیی کردم.

همپای الالیی خواندن من او نیز اصوات نامفهومی از بین لب هایش بیرون داد و مثال همراهی ام کرد.

موسی دراز کشیده بود و دستش را تکیه گاه سرش کرده و به هنرنمایی ما مادر و دختر نگاه می

کرد. کار

هرشبش بود؛ تا من نمی خوابیدم، اوهم نمی

خوابید! مکثی کردم و آب جمع شده دهانم را پایین دادم، همان

مکث چند ثانیه ای ام کالفه

اش کرد و به نشانه اعتراض جیغ بنفشی کشید. کارش منو موسی را به خنده

انداخت. از خ

نده بلندم شکمم تکان می خورد، دست به چانه ام می

کوبید و سعی داشت از شکم لرزانم که ثبات

نمی گرفت پایین بیاید.

همزمان با دست کنترلش می

کردم تا زمین نخورد. سرش را روی ساعدم مالید و دستش را سمت موسی که از

خنده ریسه می رفت، دراز کرد و خندید.

_ به خندیدن من عاد

ت داره وقتی می خندم زیاد براش مهم نیست، ولی تو می خندی بازیش می گیره.

نزدیک آمد و با مهر بغلش کرد، زانو زد و با بوسیدن سرش بلند شد تا با پیش گرفتن روال هرشب آن قدر

بگرداندش تا خوابش ببرد:

_ آخه من مهربون می خندم، دخترمم بیشتر دوست داره.

_ آخ که موسی خوش به حالت شده که از بی

خوابی جون ندارم از جام بلند شم تا حسابت و برسم بفهمی کی

مهربونه، کی نامهربون.

قاه قاه خندید و اکرم را در آغوشش تکان داد:

_ بگیر بخواب فدات شم، رنگ به روت نمونده. نگران نباش من می خوابونمش.

خمیازه صداداری کشیدم و حرکت قامت بلندش را در تاریکی دنبال کردم. الالیی بلد نبود، اما در جواب

89

نق نق های احترام، جانم و عزیزم هایی می

گفت که کودک مهرش را حس می کرد و خودش را بیشتر لوس می

نمود و او بی هیچ بخلی بیشتر ناز و نوازش می کرد. ازاین همه مهر و عطوفت بی

دریغ و تمام نشدنی لبخندی بی

اختیار کنج

لبم شکل گرفت.

فصل پنجم

***

لقمه بزرگی گرفتم و بدون این که درست بپیچانم و مرتبش کنم یک جا بلعیدم.

لب هایم را جمع کردم تا چربی غذا از گوشه ی لب هایم نچکد.

احترام آن طرف سفره تکه نانی در دست داشت و خشک شده و شوکه نگاهم می

کرد. لقمه را نجویده پایین

فرستاد

م که باعث شد به سرفه بیفتم. لیوان آبی برای رفع آن خوردم و با نفسی تازه شده رو به او گفتم:

_ چیه خب! گرسنمه دیگه، چرا این جوری نگام می کنی؟ از صبح کلی کار کردم و خسته شدم نباید گرسنه

م

باشه؟

زبانش را بیرون داد و صدایی برایم درآورد. چند قطره از آب دهانش هم به اطراف پرتاب شد.

طوری نگاهم

می کرد که حس می

کردم پسِ نگاهش همان"خر خودتی" برجسته تر از هرچیزیست.

_ خیله خب حاال! نمی خواد چش و چارتو واسه من کج کنی، انگار مال باباشو دارم می خورم...

کمی مکث کردم و انگار که او می فهمد ادامه دادم:

_ خب مال باباتو می خ

ورم، که چی؟ باالخره باید جون داشته باشم بهت شیر بدم یا نه!

خودم را جلو کشیدم:

_ ببین اگه غذا نخورم جی جی ندارم بهت بدما.

یادش آمد! چشمان زیبایش برق زد و زبانش را دور لب هایش کشید. چون گربه ای گرسنه به سمتم آمد:

_ جی!

توپیدم:

_

االن جی جی نه... جی جی موقع الال، باشه؟

توجهی نکرد و خودش را سمتم کشید. کار هر روزمان بود، هر کس مارا در این حالت می دید فکر می

کرد یا او

90

زیادی می فهمد یا من دیوانه شدم که با طفلی ده ماهه این طور از روی منطق بحث می کنم.

عطشم را با نوشیدن لیوانی دوغ از بی ن بردم و دستم را برای بغل کردنش دراز کردم که صدای کوبیده شدن

درب حیاط حواسم را پرت کرد.

برای این که سفره ناهار را به هم نریزد طرف دیگر اتاق نشاندمش و با عجله به سمت حیاط دویدم و خطاب به

شخصی که دست از کوبیدن در برنمی داشت داد زدم:

_اومدم بابا، چته درو از جاش کندی!

کوکب هم از پشت در داد زد:

_ بیا درو وا کن دیگه کمرم درد گرفت.

در را که باز کردم طلبکارانه کنارم زد و پا به حیاط گذاشت. در حالی که یک دستش بند کمرش بود و دست

دیگرش بند شکمش، تند تند به سمت ورودی خانه رفت و داد زد:

_اوف کجایی پختم از گرما. تپل خانم کجایی؟ بیا بیرون ببینمت.

سری از تاسف تکان دادم:

_ بچه ی ده ماهه االن پرواز می کنه می آد استقبالت. کوکب خل شدی خدایی؟ چی می

خوری که مخت تاب

برداشته؟

_ حرف نزن ببینم. تا موقع زایمان باید منو تحمل کنی. همش میام احترام و ببینم تا بچه م شبیه اون بشه.

صدای قهقهه ام حیاط را پر کرد. معلوم نبود از کدام دیوانه

تر از خودش شنیده که در دوره بارداری هر کسی را

بیشتر ببیند بچه اش شبیه او می شود، او هم بند کرده بود به احترام که بچه اش شبیه او شود.

_ دیوانه جان! بچه ی تو دیگه هر چی و هر شکلی می خواست بشه، شده تموم

،شد رفت پی کارش! ببین منو

می گن همون موقع که بچه تو شکم مادر برای اولین بار می خواد تکون بخوره به هر کی نگاه کنی، بچه

ت به

اون می کشه.

ایستاد و ناالن نگاهم کرد:

_ یعنی شبیه خاله (مادر رجب)می

شه؟

دیگر رسما از خنده ترکیدم!

اما با پا گذاشتن به داخل خاله

و دنبال کردن نگاه خشک شده ی کوکب خنده از روی لب

هایم پر کشید و