رایگانسیده هاجر ضیاپور

مادر مثالً با التماس داشت آقاجان را کنار می کشید و همزمان می نالید:

_َاَنِه گَتی م ردی چو رِه زَنی وِنِه سَرِّه؟ خانی کیجا رِه بَکوشی؟

(مرد گنده چوب دستی رو می زنی تو سرش؟ می خوای دختره رو بکشی؟)

آقاجان با ضرب دستش را کشید و ساعدش را از میان دست های او درآورد و فریاد زد:

_سَگ بَمِردِه*! اینتا کیجا مِسِه آبرو حیثیِت سَر نِشتِه.

(بمیره

،انگار می کنم که سگم مرده! این دختر آبرو برای من باقی نزاشته).

حسینعلی مداخله کرد:

_ آقا جان یواش تر، سکته می کنی خدای نکرده.

نگاه خشک شده و مغمومم را به او دادم و با لب های به هم فشرده از حرص در دل نالیدم: "

تو خودت آتیش

بیار این معرکه ای، حاال مثال دلس

وزی می کنی؟"

غرولند آقاجان دوباره نگاهم را به سمت او برگرداند:

_ دَرِکه! بِل سَکتِه هَکِنِم شایِد این کیجایِ کارکارایِ دَس راحات باوِم.

(به درک! بزار سکته کنم شاید از دست کارای این دختر راحت بشم).

مادر گوهر را در آغوش گرفت و دوباره زار زد:

_

خا تو باو چی بَیِه؟ اِتی چِه کِنی؟

(خب تو بگو چی شده؟ چرا همچین می کنی؟)

این بار آقاجان نفس نفس زنان چوب دستی را کناری پرت کرد و گفت:

5

_شِه خِشِ وِسِه پیغوم هَدِه فِردا شو بِیِن اینجِه قالِ بَکِنیم.

(

به شوهرخواهرت پیغام بده بگو فردا شب بیان این جا برای حرفای آخر

قال قضیه کنده بشه.)

و من برق شادی ای که در چشمان مادر درخشید را دیدم.

دیدم و سوختم، دیدم و در دل مویه کردم...

مادر باید هم خوشحال باشد، باالخره به مراد دلش رسیده و قرار بود پسرِ خواهرِ مرحومش دامادش شود.

این میان نمی دانم تکلیف این دل وامانده ام چه می

شد؟

زبانم به حکم و تبعیت از دلم لب به اعتراض گشود:

_ولی...

هنوز حرف از دهانم در نیامده حسینعلی با پشت دست خفه ام کرد.

نه تکان خوردم، نه سر برگرداندم و نه خون راه گرفته از گوشه ی لبم را پاک کردم. فقط با نفرت به مادر و

حسینعلی نگاه کردم. هر چه بود از گور همین دو نفر بلند می شد.

آقاجان خسته از این کشمکش راهی ایوان و بعد اتاق شد، در همان حال به حسینعلی گفت:

_ وِرِه بَوِر دِم هَدِه پِشتِ اِمّار دِلِه تا آدِم باوِه.

( اینو ببر بنداز تو انبار پشتی تا آدم شه).

یکه خورده سربلند کردم. انگار تازه از شوک درآمده

و حرف آقاجان را هضم کردم، وحشت زده از پشت

رضاعلی که مغموم سر در گریبان فرو برده بود بیرون آمدم و ناله کنان به دنبال آقاجان دویدم.

آن لحظه نه غرور برایم معنا داشت و نه از کتک های دردناکش واهمه داشتم. داشتند حکم مرگ مرا صادر می

کردند، پس باید کاری می کردم.

به ایوان که رسیدم روی زانوانم سقوط کردم. چهار دست و پا خود را به سمت اتاقی که پدر رفته بود کشاندم:

_نکن آقاجان، این کارو با من نکن. تورو خدا! تورو روح پدرو مادرت آقاجان. نکن بامن این جوری.

دو لته ی در مقابل صورتم بسته شد. نا امید و رنجور کف دستم را روی

آن گذاشتم. به جان کندن خودم را نگه

داشتم که دیگر گریه نکنم و زار نزنم. نه برای اتفاقات افتاده که برای دلم که مثل ماهی به خشکی افتاده برای

زنده ماندن دست و پا می زد.

6

مادر سعی می کرد من فرو ریخته را بلند کند:

_ِبی حیّا. اَتا کَمِه شَرم نِدارنی؟ خجالِت نَک شِنی پِر و بِرارون پَلی اِتی حرف زَنّی؟ تو کِنِه پِ بوردی؟

(

بی حیا،یه ذره شرم نداری؟ خجالت نمی کشی جلوی پدرو برادرات اینطور حرف می زنی؟ تو به کی رفتی

آخه!)

با پارچه ی آستین اشک هایم را پاک کردم و برخاستم. بدون ذره

ای رخوت و عجز با نگاهی سراسر نفرت به تک

تکشان فریاد زدم:

_حیا چی هست اصال؟ به چه کارم می آد وقتی داره گند می خوره به زندگی و آینده

ی من، اونی که دارید مثل

گوشت قربونی بذل و بخشش می کنید منم!

کف دستم را به سینه ام کوبیدم و ادامه دادم:

_من! نمی

تونید خودتون سرخود برام تصمیم بگیرین و منو مثل یه

گوسفند بفروشین.

حسینعلی طاقت از کف داد. به سمتم خیز گرفت و با غضب بازویم را چنگ زد.

زور من در برابر پنجه های مردانه و قدرتمند او هیچ بود. مثل خودم، نظر و عالیقم!

کشان کشان تا انبار پشتی خانه بردم، اما من لحظه ای ساکت نشدم. خیره سرانه جیغ می زدم و گریه م ،ی کردم

فریاد می زدم:

_من مثل صُراحی نیستم که شماها برام تصمیم بگیرین. من از این پسره شیر برنج بدم می آد.

من می خوام برم دنبال دلم، می خوام با اونی که عاشقشم ازدواج... و نطقم برای بار دوم و این نوبه با ضرب

دست برادر بزرگ تر کور شد. با هر دو دستش مرا نگه د اشته بود. درب انبار را با لگد باز کرد و طوری پرتم

کرد و هولم داد که با ضرب به دیوار خوردم. دلم از درد ضعف رفت و فریادی بلندتر کشیدم.

مادر تمام مدت در سکوت کامل بدون آن که تالشی برای نجاتم بکند، قدم به قدم همراهمان می

آمد. فقط نظاره

گر تقالهایم بود.

دستم ر ا ستون تنم کردم و نیم خیز شدم. درد در کمرم مثل صاعقه پیچید و زبانم را الل کرد. لب گزیدم و با

چشمانی لبالب از اشک ناشی از درد وغم و با نفس هایی که به هم وصله پینه شان می

کردم به سمت درب چوبی

دو لنگه

ی انبار دویدم. لحظه آخر دامن شلیته سبز رنگ مادر را دیدم و بعد حسینعلی را که درب به رویم بسته

شد و من اسیر تاریکی وهم آور انبار و بوی نامطبوع نم و رطوبت آن شدم.

7

نا امید از قفلی که حسینعلی میان غرغرهای مادر به در انبار می

.زد عقب عقب رفتم تا دوباره به دیوار خوردم

.آرام آرام سر خورده و دلگیر به آن تکیه داده، نشستم نفس هایم از شدت ترس منقطع شده و به سکسکه افتاده

بودم. هراس از تنهایی دلم، دلی که سال ها بود برای یک نفر می تپید.

این افسار کشیدن ها فایده ای نداشت. نهال کوچک دلم اکنون سرو بلند قامتی بود که تک تک شاخ و برگش به

نام رحمت بود.