_
خسته شدی. دیشبم خوب نخوابیدی!... اذیت که نشدی؟
دست
پاچه نگاهی به اتاق می اندازد و ادامه می دهد:
_صدای مرغ و خروس
های همسایه اذیتت نکرد؟
مرغ و خروس؟ من که خروس ندیده نبودم. این محبتش راباور نمی
کنم، این نقابی که به صورت دارد زیادی
مصنوعیست. می خواهد راهی برای صحبت باز کند.
خنده دار است آن قدر جنون در وجو
دم زندانی شده که نمی توانم کنترلش کنم.
ولی در جوابش سکوت می کنم و کالفه برمی خیزم و به ایوان خانه می روم.
ایوان این جا کوچک بود، حتی نیمی از ایوان بلند و طویل خانه ما هم نمی شد. روی پله
ی کوتاهش که به یک
حیاط تقریبا سی متری وصل می شد نشستم و به آسمان آبی باالی سرم چشم دوختم.
درب پشت سرم دوباره باز شد، اما توجهی نکردم.
حضورش را حس کردم و سایه اش را دیدم، در حالی که دستش را بند زانویش کرده بود کنارم نشست.
یک دستش باال آمد و دور شانه ام حلقه شد. یکه خورده پنجه های آفتاب سوخته
اش را از بازویم تا صورتش
دنبا
ل کردم. لبخند محوی زد. مرا به خودش نزدیک کرد و خیره به چشم هایم گفت:
_می دونم دلتنگ خونوادتی، می
دونم جدایی ازشون سخته. ولی ما یه راهی رو شروع کردیم که تا تهش باید
51
بریم، اونم باهم. بهم اعتماد کن ایران! من جای خالی همه رو برات پر می
کنم. توهیچ وقت به اطرافت توجه
نداشتی، ولی من همیشه حواسم بهت بود، االنم از اون موقع بیشتر؛ چون حاال دیگه زنمی!
به عمق چشم های سیاهش نگاه کردم که با وجود سیاهی بی
.کرانش زالل بود. صدایش مانند خوره به جانم افتاد
همیشه حواسش به من بود؟ زمانی که من کنار رحمت مشق عشق می کردم او
حواسش به من بود؟ من زنش
هستم؟
با شنیدن این حرف شب گذشته یادم آمد و بار دیگر واقعیت سیلی شد و بر صورتم نواخته شد.
من دیگر شوهر داشتم و باید زندگی ام را می ساختم. باید قبول می کردم که دیگر زن موسی هستم.
***
دسته
های سبزی را در زنبیل ریختم و با نگاهی به
زمین های سرسبز و زیبای اطراف عرق نشسته بر پیشانی
ام را
با آستین لباس گرفتم و رو به موسی که هنوز مشغول کار بود گفتم:
_ سید موسی من دیگه دارم از گرما هالک می شم، برمی گردم خونه.
آفتاب سر ظهر بر صورتش رد انداخته بود. او هم نگاهی به اطراف انداخت و سری به تای
ید تکان داد:
_ باشه برو، مواظب خودت باش.
در جوابش باشه بلندی گفتم و یک دستم را بند زنبیل کرده و با دست دیگر سبد غذا را گرفتم.
سپس به سمت کوکب که به انتظارم ایستاده بود رفتم. او هم چون من نوعروسی بود که انتهای کوچه
مان خانه
داشت و با مادرشوهرش زندگی می رد ک.
_
تموم شد بریم؟
سری تکان دادم و هن هن کنان از روی جوی گلی مقابلم پریدم. به نقطه امن که رسیدم گفتم:
_ تو چرا با این حالت پا می شی میای سرزمین؟ از حمالی کردن خوشت می
آد؟
خندید و گفت:
_نه بابا، بمونم خونه چیکار کنم؟ میام این جا الاقل سرم گرم می شه. ک مک حال رجب هم هستم. تازشم، تا
بوده زنا هم پای مردا کار کردن. من مگه اولیشم؟
دور از چشمش بینی ام را چین دادم و گفتم:
52
_
دنبالت کردن که به این زودی حامله شدی؟
نمکین خندید و خجول اطرافش را نگاه کرد تا ببیند کسانی که برای کار سر زمین آمده بودند صدایمان را شن یده
اند یا نه:
_ دلت میاد؟ بچه نمک زندگیه. راستی تو چرا باردار نشدی؟ سه ماهه که عروسی کردی.
لحن کوکب بی غرض بود. زن مهربانی بود و دل پاکی داشت. به دل نگرفتم، می
دانستم پشت سرم چو افتاده که
حتما ایرادی دارم یا نازا هستم.
این سه ماه هرشب به بهانه ای خود ر
ا مشغول می
کردم تا موسای ساده و بی سرو زبان به خوابی عمیق فرو رود
یا خود را زودتر به خواب می زدم. به هر طریقی فرار می کردم.
القید شانه باال انداختم:
_ چه بدونم! شاید راستی راستی نازا باشم.
هینی کشید و صدایش را پایین آورد:
_
نگو این جوری. خدا نکنه، این
چه حرفیه؟ خودت رو خودت عیب می
زاری؟ این حرفا رو جلو آقا موسی
نزنی یهو شک بندازی تو دلش.
_
شکِ چی؟
_ که واقعا نازا باشی. خدای نکرده ازت ناامید می شه و نسبت به زندگی با تو دلسرد می
شه. زبونم الل سرت
هوو میاره.
از افکارش که به آنی بال و پر گرفته بودند خنده ام گرفت:
_ چی می گی تو؟ موسی اصال این طوری نیست.
پشت چشمی برایم نازک کرد:
_ تو مردا رو نمی شناسی. خود آقا موسی دلش پاکه، اما ممکنه یکی بشینه زیر پاش. اون وقته که باید فاتحه
ی
زندگیتو بخونی. این زن دومه که باباش بعد مادر خدابیامرزش گرفته، همچین چهارپایه رو از زیر پات می
کشه
که نفهمی از کجا خوردی!
ابرویم از اصطالحی که به کار برد باال پرید. به در شوخی زدم:
_ خوبه حاال توام. خودتم دوماه نیست شوهر کردی که.
53
_ ای بابا ایران نگاه به خوشی االنم نکن. من کلی دردسر کشیدم تا به رجب رسیدم. آخه ما عاشق هم بودیم.
از شنیدن لفظ عاشقی منقلب شدم. حالم بد می شد و طاقت از کف می دادم.
با خونسردی ظاهری گفتم:
_ حاال دیگه بهش فکر نکن. چشمت روشن که به عشقت رسیدی!
او نفهمید، اما خودم حسرت نهفته در البالی کلماتم را حس کردم.
نیشش تا بنا گوشش کش آمد:
_ می
گما ایران، حاال تو و آقا موسی همو دوست داشتین؟
_ نه! قبال که بهت گفتم، فامیل بودیم. موسی پسر خالمه.
_ چه ربطی داره؟ من و رجبم فامیل هستیم. منظورم اینه که دوسش داشتی؟ خاطرشو می
خواستی که زنش
شدی؟
دسته زنبیل را محکم فشار دادم. با کوکب رفت و آمد می کردم تا تنهایی ام کمتر شود، و
لی تازگی
ها حس
می کردم دارد بیش از حد کنجکاوی می کند. با دلی خون سوالش را با سوال جواب دادم:
_
تو زندگی عشق مهمه مگه؟
صدایش از هیجان اوج گرفت. انگار شور تازه
ای با صدایش خو گرفت. انگار تمام عشق وجودش با صدایش
ترکیب شد تا جگر سوخته ام را بیشتر بسوزاند: