صدای مادر را شنیدم که تعارف زد:
_ موسی پِسِر اَمشو مونِّسی خِرزا وَع.
(موسی پسرم امشب و می موندی خاله)
به ج
ای موسی پدرش جواب داد:
_نا مَحرِم خانِم وقت زیاده. اَمشو بوریم سور و سات آماده هَکِنیم خِدا بِخاسِّه فِردا کار دربوره.
(
نه محرم خانم. واسه شب موندن وقت بسیاره. امشب بریم که واسه فردا سور و سات و آماده کنیم تا کارا
زودتر تموم شه).
دوباره مادر اصرار کرد:
_ هرچی باوِه اینجِه وِنِه سِروئِه.
39
(به هر صورت این جا خونه خودشه)
صدای موسی آمد:
_ دستتون درد نکنه خاله. محبت دارین.
از این همه حجب و حیا و ادبش لجم گرفت. او زیادی خوب بود در حدی که هیچ ایرادی نمی توانستم بگیرم.
آهی کشیدم و به گوهر که کنارم لمیده
بود خیره شدم. در باز شد و صنم با دهن پر داخل آمد.
_ چی داری می
خوری؟
در حالی که دستش را بند دهانش کرده بود که خرده کوماج ها بیرون نریزد خندید و با شیطنت گفت:
_ ننه سرش گرم بود از کوماج فردا چند تا کش رفتم.
_ االن شبه، وقت خوابته کوماج سنگینه سر دلت می مونه ها.
با شیطنت ابرو باال داد:
_ نچ!
خنده ام گرفت. صنم دو سال بامن تفاوت سنی داشت، ولی گاهی رفتارش از گوهر هم بچه گانه تر بود.
در با قیژی باز شد و مادر بشاشم داخل آمد. می دانستم که می آید. مهمان
ها را راهی کرده و حاال با خاطری
جمع آمده بود تا نصیحت ه
ای مادرانه اش را در گوش من فرو کند.
_
بِتِّر بَیی وَچِه؟
(بهتر شدی مادر؟)
در جواب پرسیدم:
_
مهمونات رفتن ننه؟ نپرسیدن ایرانِ عروس چرا همین که بله گفت از حال رفت؟
چشم غره ای نثارم کرد و با عتاب گفت:
_خاک با مِه سر که مِه وَچِه اَنِّه نادونه. تِه عمه شو ن آدِمِنِه؟ مِه وَچِه موسی چَنِّه ساالره! مِه خاخِر دلِم اون سر
دنیا خِش بونه. تِرِه خیاله رحمِت خِنِه بورد بی بِزِّگ تِرِه وا زَنِه وا کِردِه؟ نا جان وِنِه دِتِرون تِرِه قِرت دانِّه
. االن
ایشاهلل خوشبخت بونّی.
(خاک تو سر من که بچم این قدر نادونه. آخه عم
ه
ت اینا آدمن؟ بچم موسی رو ببین چقدر آقاست. دل خواهر
منم ازین وصلت تو اون دنیا شاد می شه. تو فکر کردی با رحمت عروسی کنی بزرگ حلوا حلوات می
کنه؟ نه
40
جانم دختراش درسته قورتت می دن. االن انشاهلل با موسی خوشبخت می شی. )
دوباره صدای باز شدن در آمد و این بار صرا
حی وارد شد.
مادر با دیدن او پند و اندرز
.هایش را کوتاه کرد و بیرون رفت تا مثال بخوابد. لبخند تلخی صورتم را زینت داد
این بار نوبت صراحی بود که نصیحتم کند. همین هم شد. در که توسط مادر بسته شد صراحی در حالی که هر
دو پاهایش را دراز کرده بود ودست هایش روی آن ه
ا از باال تا پایین می کشید، شروع به حرف زدن کرد:
_
بهتری خواهر؟
جوابی ندادم. بریدن ودوختن را خوب بلد بود.
_ می دونم هول کردی. می دونم برات سخته. ولی جان خواهر، قبول کن که از امشب رحمتی دیگه وجود نداره.
از شنیدن ابن واقعیت هولناک همه ی وجودم لرزید . من بی رحمت چه می کردم؟ مگر می
توانستم بدون حتی
فکر کردن به او بخوابم؟
ادامه داد:
_ از امشب باید قبول کنی که موسی شوهرته.
شوک دوم مهیب تر بود.
_ موسی مرد خوبیه ایران. مثل خونواده عمه تند نیست. به خدا با یه کم سیاست می تونی تو مشتت بگیریش.
به خاطر حضور گو
هر و صنم که درگیر کوماج ها بودند صدایش را پایین آورد. آن
ها ولی حواسشان به
حرف های ما نبود:
_ بازم می گم؛ موسی مرد خیلی خوبیه، ببین؛ مردا تشنه
ی محبتن، بهش محبت کن ، با دلش راه بیا، قلقش رو
پیدا کن. مرد با دین و ایمونیه، سر شب دیدم که نماز می خوند. تو خوش گلی، برو رو داری، یه کم ناز کنی
عبدت می
شه به خدا. زندگی تو بساز، بنداز بیرون هر چی عشق و عاشقی تو دلته، به خدا باهاش خوشبخت
می شی.
زیر نور فانوس به صورتش خیره شدم که چهره ای زنانه
تر و پخته به خود گرفته بود. هم زمان چهره شاد و
خوشحال مادر برایم تداعی شد
که دیگر شادابی گذشته را نداشت و پر از چین و چروک
هایی بود که با قد
41
کشیدن ما بیشتر و بیشتر می شد. یعنی سرنوشت من هم همین می شد؟ یعنی اگر دلم را خاک می
کردم زن خوبی
می شدم؟ اگر افسار شوهرم را دست می گرفتم، خوشبخت می شدم؟
صراحی نگذاشت به خیالم پر و بال دهم:
_
ببین تو حیاط که بودن؛ همون موقع که داشتن خداحافظی می کردن؛ چن بار دیدم داره زیر زیرکی به در این
اتاق نگاه می کنه. انگاری دلش نبود که بره، نگران تو بود همش. ایران من فکر کنم دوستت داره!
و شوک آخر!
موسی دوستم داشت؟ او مرا دوست داشت و من دیگری را؟! اصال بر ایش سوال نشد که چرا عروسش سر عقد
از حال رفته؟ دوست داشتن او را هم کور کرده بود انگار...
صراحی ضربه ی آخر را که زد برخاست و عزم رفتن کرد:
_ من دیگه برم، سید قاسم منتظره. خدا بخواد فردا میام باز.
صنم و گوهر هر کدام یک طرف من ولو شدند. آن ها قصد خواب کردند ، ولی من دلم تنگ بود و نبود. غصه
داشتم و نداشتم. گیج بودم، منگ بودم. همه اش فکر می
کردم رحمت چرا هیچ کاری نکرد؟ چرا امشب عمه
نبود و...
بچه ها خوابیدند و من دلم دوباره هوای گریه کرد. آرام آرام و زیر لب آواز سر دادم:
سر سنگی بشینم زار بنالِم تی بِالرِه
من
از کی کمترم یاری نِدارم تی بِالرِه
بورِم پیش خِدا یک دم بنالِم تی بِالرِه
همه گل دسته دارن مِن نِدارم تی بِالرِه
مِه دِلِّ وا بَوِردِه وا بَوِردِه
(دلمو باد با خودش برده، باد با خوش برده)
مِه دِلِّ وایِ لَلِه وا بَوِردِه تی بِالره
( دلمو سوز للِه وا یا همون نی برده دورت بگردم)
همراه با نجوای غمگینم اشک
.ها چون سیالب جاری شدند تا شاید در دل این تاریکی کمی تسالیم دهند
آن قدر گریستم که پلک
هایم به خاطر ضعف و گریه زیاد خسته شدند و آرام آرام روی هم افتادند و من